تبليغاتX
جفاها×××××××××××××××××××××××

جفاها×××××××××××××××××××××××
راجع به همه چی و هیچی!جفاهم داره!
زماني مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش تكه سنگي را برداشت و بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت
مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد و با آچار پسرش را تنبيه نموده
در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان انگشت های دست پسر قطع شد
وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كی انگشتهای من در خواهند آمد
آن مرد آنقدر مغموم بود كه هيچ نتوانست بگويد به سمت اتوموبيل برگشت وچندين بار با لگد به آن زد
حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود نگاه مي كرد. او نوشته بود
"دوستت دارم پدر"
روز بعد آن مرد خودكشي كرد...

خشم و عشق حد و مرزي ندارند دومي ( عشق) را انتخاب كنيد تا زندگی دوست داشتنی داشته باشيد و اين را به ياد داشته باشيد كه:

اشياء برای استفاده شدن و انسانها براي دوست داشتن می باشند
در حاليكه امروزه از انسانها استفاده مي شود و اشياء دوست داشته مي شوند.


موضوعات مرتبط: جوک - داستان - حکایت-طنز
[ جمعه 1391/02/29 ] [ ] [ باز نشسته ] [ ]
در زمان‌هاي‌ دور، مرد خسيسي زندگي مي كرد. او تعدادي شيشه براي پنجره هاي خانه اش سفارش داده بود . شيشه بر ، شيشه ها را درون صندوقي گذاشت و به مرد گفت باربري را صداكن تا اين صندوق را به خانه ات ببرد من هم عصر براي نصب شيشه ها مي آيم .
از آنجا كه مرد خسيس بود ، چند باربررا صدا كرد ولي سر قيمت با آنها به توافق نرسيد. چشمش به مرد جواني افتاد ، به او گفت اگر اين صندوق را برايم به خانه ببري ،

سه نصيحت به تو خواهم كرد كه در زندگي بدردت خواهد خورد.

باربر جوان كه تازه به شهر آمده بود ، سخنان مرد خسيس را قبول كرد. باربر صندوق را بر روي دوشش گذاشت و به طرف منزل مرد راه افتاد.

كمي كه راه رفتند، باربر گفت : بهتر است در بين راه يكي يكي سخنانت را بگوئي.

مرد خسيس كمي فكر كرد. نزديك ظهر بود و او خيلي گرسنه بود . به باربر گفت :

اول آنكه سيري بهتر از گرسنگي است و اگر كسي به تو گفت گرسنگي بهتر از سيري است ، بشنو ولي باور مكن.

باربر از شنيدن اين سخن ناراحت شد زيرا هر بچه اي اين مطلب را مي دانست . ولي فكر كرد شايد بقيه نصيحتها بهتر از اين باشد.
همينطور به راه ادامه دادند تا اينكه بيشتر از نصف راه را سپري كردند . باربر پرسيد: خوب نصيحت دومت چه است؟

مرد كه چيزي به ذهنش نمي رسيد پيش خود فكر كرد كاش چهارپايي داشتم و بدون دردسر بارم را به منزل مي بردم . يكباره چيزي به ذهنش رسيد و گفت : بله پسرم

نصيحت دوم اين است ، اگر گفتند پياده رفتن از سواره رفتن بهتر است ، بشنو ولي باور مكن.

باربر خيلي ناراحت شد و فكر كرد ، نكند اين مرد مرا سر كار گذاشته ولي باز هم چيزي نگفت.

ديگر نزديك منزل رسيده بودند كه باربر گفت: خوب نصيحت سومت را بگو، اميدوارم اين يكي بهتر از بقيه باشد. مرد از اينكه بارهايش را مجاني به خانه رسانده بود خوشحال بود و به مرد گفت :

اگر كسي گفت باربري بهتر از تو وجود دارد ، بشنو ولي باور مكن

مرد باربر خيلي عصباني شد و فكر كرد بايد اين مرد را ادب كند بنابراين هنگامي كه مي خواست صندوق را روي زمين بگذارد آنرا ول كرد و صندوق با شدت به زمين خورد ، بعد رو كرد به مرد خسيس و گفت اگر كسي گفت كه شيشه هاي اين صندوق سالم است ،بشنو ولي باور مكن

از آن‌ پس، وقتي‌ كسي‌حرف بيهوده مي زند تا ديگران را فريب دهد يا سرشان را گرم كند ، گفته‌ مي‌شود كه‌: بشنو ولي باورنكن
موضوعات مرتبط: جوک - داستان - حکایت-طنز
[ پنجشنبه 1391/02/28 ] [ ] [ باز نشسته ] [ ]

امروز رفته بوديم پارك تا ورزش كنيم اكبر حاجي حسيني هوس بچگي كرده بود و توي تاب بچه ها وسرسره  سوار شد و ما چند نفر هرچه بهش گفتيم كه خوب نيس گوش به حرف نداد و منهم چند تا عكس با موبايلم گرفتم  با آنكه كيفيت ندارد ولي براي يادگاري بد نيست.


موضوعات مرتبط: عکس ها، خاطره
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1391/02/28 ] [ ] [ باز نشسته ] [ ]

زن پاشو محکمتر روی گاز فشار داد ، باید خودشو سریع میرسوند......

نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

صدای برخورد ماشین با سپر گلگیر روبرویی....

ماشین کاملا نو بود و چند روز بیشتر نبود که اونو تحویل گرفته بودند.

چطوری باید جریان تصادف و به شوهرش توضیح میداد.... خدایا!

باید مدارکش رو حاضر میکرد. در حالی که از یه پاکت قهوه ای رنگ بزرگ مدارکش رو بیرون میکشید، تکه کاغذی از توی اون زمین افتاد. روی اون با خطی کلفت و شتاب زده نوشته شده بود:

عزیزم در صورت تصادف یادت باشه، که من تو رو دوست دارم نه ماشین رو!

زن آروم گرفت و با لبخندی از ماشین پیاده شد.

وقتی پیرهنمون با اتو میسوزه ، قشنگترین ظرف کریستالمون میشکنه، دیوارهای خونه خط خطی میشه ، . . . یادتون باشه هیچکدوم ارزش شکستن دلی رو نداره!


موضوعات مرتبط: جوک - داستان - حکایت-طنز، مطالب مفید
[ پنجشنبه 1391/02/28 ] [ ] [ باز نشسته ] [ ]
در بخشیدن خطای ‏دیگران مانند شب باش
>

در فروتنی مانند زمین ‏باش
>
>
در مهر و دوستی مانند ‏خورشید باش
>
>
هنگام خشم و غضب مانند ‏کوه باش
>
>
در سخاوت و کمک به‏ دیگران مانند رود باش
>

در هماهنگی و کنار‏ آمدن با دیگران مانند دریا باش
>
>
خودت باش همانگونه که‏ مینمایی
>
پس از تعمق در این هفت‏ پند به این کلمات یک بار دیگر دقت کن :
شب، زمین، خورشید،‏ کوه، رود، دریا و انسان

زیباترین‏ آفریده های پروردگار

موضوعات مرتبط: مطالب مفید
[ پنجشنبه 1391/02/28 ] [ ] [ باز نشسته ] [ ]
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت...

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

شیطان گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.

[ چهارشنبه 1391/02/27 ] [ ] [ باز نشسته ] [ ]
هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي‌

پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني. مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود.
سنگ‌پشت تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد.
پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛ و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست.
كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي. من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه.
و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نا اميدي...
خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد. زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود
و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد !
چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن است.
حتي اگر اندكي. و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي.
و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست، تو پاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت... .
ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و رفت، حتي‌ اگر اندكي؛ و پاره‌اي‌ از «او» را با عشق‌ بر دوش‌ می كشيد


موضوعات مرتبط: متفرقه، آنچه خودم دوست داشتم
[ چهارشنبه 1391/02/27 ] [ ] [ باز نشسته ] [ ]

در يک روز گرم تابستان ، پسر کوچکي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش مي کرد و از شادي کودکش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي پسرش شنا مي کرد.

مادر وحشتزده به سمت درياچه دويد و با فريادش پسرش را صدا زد . پسرش سر خود را برگرداند ولي ديگر دير شده بود. تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد، مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت مي کشيد ولي عشق مادر آنقدر زياد بود که نمي گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود ، صداي فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراري داد. پسر را سريع به بيمارستان رساندند.

دو ماه گذشت تا پسر بهبودي پيدا کند. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود. خبرنگاري که با کودک مصاحبه مي کرد از او خواست تا جاي زخمهايش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخمها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت ، " اين زخمها را دوست دارم ، اينها خراشهاي عشق مادرم هستند
موضوعات مرتبط: جوک - داستان - حکایت-طنز
[ چهارشنبه 1391/02/27 ] [ ] [ باز نشسته ] [ ]

امروز در خياباني كه درخت فراوان داشت گذر ميكردم ناگاه گنجشكي كوچك به طرف ماشينم آمد در حالي كه كمي سرعتم را كم كرده بودم او با ماشين من تصادف كرد و روي زمين افتاد. ماشين را در اولين فرصت كنار كشيدم و خواستم اورا از وسط خيابان بر دارم ولي چندين ماشين از آنجا گذر كردند و در بين چرخها قرار گرفت و آسيب جديدي به آن گنجشك نخورد .به نزديكي او رسيدم ولي از بخت بد يك ميني بوس سر رسيد و لاستيك عقب ميني بوس روي سر اين زبان بسته رفت و كله او را داغون كرد. الان من عذاب وجدان گرفتم كه چرا وقتي اين بچه گنجشك را درحال پرواز به طرف خود ديدم كاملا ترمز نكردم؟!من در حق اين  گنجشك كه تازه داشت پرواز را ياد ميگرفت جفا كردم.بعد از ماجرا گنجشك را آوردم وبه كتي دادم نميدانم اين كارم هم جفا بود يا وفا به كتي!

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


موضوعات مرتبط: جفاها، خاطره
[ سه شنبه 1391/02/26 ] [ ] [ باز نشسته ] [ ]
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنوم و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارم.

سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت لانه ای کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟ 

سنگینی بغض راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد و فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی, باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت که چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دفع کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگهان چیزی درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.


موضوعات مرتبط: جوک - داستان - حکایت-طنز
[ سه شنبه 1391/02/26 ] [ ] [ باز نشسته ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ

لینک دوستان
امکانات وب
مناسب براي آپديت كردن آنتي ويروس

امارگیر حرفه ای سایت


IranSkin go Up