امروز هم خدا خواست تا براي راه رفتن به پارك كوهستان برويم![]()
در بين راه دو دسته شديم و ما به ياد جواني همراه با كوهپيمايان رفتيم و چه غلطي كردم. در بين راه گويا قلبمان ريپ ميزد و چند جا مجبور شدم بنشينم و آقاي دكتر جليلي لطف كردن و بعضي جاها منو كمك كردند.ترس از ارتفاع هم قبلنا داشتم و امروز دقيقا به سراغم اومده بود تا جايي كه بعضي قسمتها را نشسته، نشسته پايين آمدم .از آنجايي كه گاهي حوصله هيچ كاري ندارم عكسي هم نگرفتم.
قرار بود به خانه ي آقاي حسين مدير بروند ولي من خبرم نداشتم و مجبور شدم با لباس ورزشي آنجا حاضر شوم صبحانه هم همه دعوت آقاي مدير بوديم و بنده هاي خدا چقدر زحمت كشيده بودند
توي پارك همكاران خانم هم اومده بودن ولي نميدونم ورزش كردند يا دير رسيدند و بعد اونا هم گويا ميخواستند آقاي مدير را ملاقات كنند كه افتخار داشتيم در خانه ي ايشان آنها را ببينيم![]()
خبر خوشحالي براي من بهتر شدن حسين مدير بود كه واقعا وقتي ديدمش همه ي غم و غصه هاي خودم را فراموش كردم و شاد او شدم و گويا استعلاجيش تموم شده و قراره از شنبه به سر كار باز گرده البته نه معمولي بلكه با واكر و به همراهي خانمش.![]()
![]()
خبر بدم اين بود كه متوجه شدم ديشب پسر آقاي دكتر عباس مدير كه جراح بسيار عالي قدر هستند بر اثر سكته ي قلبي فوت نمودند.پسر دكتر مدير رزيدنت بود و سي و سه سال بيشتر نداشت![]()
عكسايي كه در خانه گرفتم بعدا ميگذارم البته چند تا يشتر نيس. فعلا كامپيوترم خرابه![]()
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ