یکشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۱ - - بابا حسين -
جمعه همراه با جمعی از دوستان فرهنگی و گروهی دیگر به سرپرستی آقای یزدیان راهی سخوید شدیم. مسیر زیبای دره نازی را پیمودیم و از دره زندان به قله رسیدیم. سپس از درهی مجاور، بهنام مور دراز پایین آمدیم. هر دو دره منظرههایی شگفتانگیز داشتند؛ خدا را شکر برای اینهمه نعمت و زیبایی.
اما یکی از لحظات فراموشنشدنی آن روز ماجرای جالبی بود. در بخشی از مسیر، دو نفر جلوتر بودند و ما سه نفر عقبتر حرکت میکردیم. ناگهان جیغ و داد خانمی از بالای مسیر بلند شد. وقتی سر بلند کردیم، دیدیم خانم با وحشت به اینسو و آنسو میپرد و آقای فرازنده هم با تبرش به خارهای اطراف میکوبد. همه تصور کردیم ماری یا افعیای به او حمله کرده!
دقایقی پر از اضطراب گذشت تا اینکه ناگهان خندهها بالا گرفت و راز ماجرا روشن شد: آن خانم همیشه موبایلش را در کیف میگذاشت، اما آن روز در جیب شلوارش گذاشته بود. همین که گوشی آنتن گرفت و زنگ خورد، لرزش جیب همراه با آهنگ «شرشر آب» باعث شد فکر کند ماری در لباسش افتاده!
ترس و خنده در آن لحظه درهم آمیخته بود، و حالا هر وقت یادش میافتیم، هنوز با خنده تعریفش میکنیم.