در دل کوه، میان صخرهها،
دیدمش.
بزی تنها، آرام نشسته بود…
نه رم کرد، نه ترسید. فقط نگاهمان کرد.
شاخهای بلند و شکوهمندش،
میگفت پیر است...
اما تنِ لاغر و کمرِ افتادهاش،
حکایت دیگری داشت.
با دوستان جلو رفتیم، شاید پایش شکسته، شاید زخمیست...
اما بلند شد، آهسته، بیجان، و چند قدم دورتر نشست.
نه فرار کرد، نه تقلا...
انگار از فرار گذشته بود.
من ماندم و دلتنگی.
اشکهایم ریخت برای او.
برای بزی که کسی صدایش را نشنید،
و شاید هیچوقت هم نخواهد شنید.
گاهی هنوز میبینمش،
در گوشهی ذهنم، نشسته روی همان سنگ،
با نگاهی خیره به دوردست.
نه امید، نه شکایت...
فقط پذیرش.
برای او کاری از دستم برنیامد.
و این،
از هر چیزی سختتر بود.
📌
و این نیز
جفاست
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ