سال ۱۳۶۱ بود، روزگاری که هنوز دنیا سادهتر و پرامیدتر به نظر میرسید. پدری مهربان، سه کیلو طلای ارزشمند را در مزرعهای که نصف آن مال خودش بود، خاک کرد؛ گنجی که حاصل سالها تلاش و زحمت و رویاهایش بود.
اما روزگار، بیرحم و پرجفا، به او خیانت کرد. درست همانطور که امیدها در دل خاک دفن شد، حافظه پدر هم در آن لحظه حیاتی یاری نکرد و محل دقیق دفن گنج فراموش شد. آنها، پدر و پسری که دست در دست هم میجستند، با قلبی پر از حسرت و امید، دنبال گنج گمشده گشتند، اما هیچگاه آن را نیافتند.
مزعهای که زمانی نهصد هزار تومان ارزش داشت، به مردی دیگر فروخته شد؛ مردی که نصف دیگر آن زمین را از عموم خریده بود. حالا، سالها بعد، آن زمین شاید میلیاردها ارزش داشته باشد. اما تلخی اصلی، جفایی بود که روزگار بر سر خانواده آورد؛ جفایی که نه فقط مالی، بلکه روحی و عاطفی بود.
این قصه، داستان گنجی گمشده در دل خاک نیست، بلکه حکایتی است از جفای روزگاری که نه فقط دارایی، بلکه امید و خاطرات را از دست داد.
و این نیز جفاست.
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ