نه اینترنت داریم نه سایت باز میشه اوضاع هم که خرابه بخاطر همین این دلخوشی هم از ما گرفته شده خدا عاقبت ما را بخیر کنه
دنیا پر از جفا است
نه اینترنت داریم نه سایت باز میشه اوضاع هم که خرابه بخاطر همین این دلخوشی هم از ما گرفته شده خدا عاقبت ما را بخیر کنه
دنیا پر از جفا است
صبح، هوای تازهای داشت. رفتم توی باغچهٔ حیاطمون تا کمی تمیزکاری کنم. کارم که تموم شد، چشمم افتاد به یه ملخ که روی شاخهٔ درخت نشسته بود. با تعجب دیدم ازم فرار نمیکنه.
دستمو بردم طرفش و خیلی راحت گرفتمش. برام عجیب بود؛ چون معمولاً وقتی ملخ رو میگیرم، اون پاهای بزرگ و تیغدارش بعضی وقتها دستمو زخم میکنن...
اما این یکی هیچ حرکتی نکرد.
وقتی دقیقتر نگاهش کردم، دیدم یکی از پاهای تیغدارش قطع شده؛ بخاطر همین قدرت مانور نداره.
و جالبتر اینکه پنجهٔ پای کوچیک سمت دیگهٔ بدنش هم نبود.
در واقع، یه ملخ جانباز بود؛ شاید بشه گفت جانباز ۵۰ درصد.
دلم به رحم اومد. آوردمش داخل خونه، چند تا عکس گرفتم و با خودم گفتم بذارمش روی یکی از گیاههای توی گلدون تا شاید حال و هوایی عوض کنه.
البته من خیلی اهل گلدون نیستم، بیشتر خانمم گلدونها رو آب میده و مراقبت میکنه.
چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که دیدم آقا ملخ افتاده به جون برگ گلدون!
دوربین بهدست، یه تکه فیلم هم ازش گرفتم.
به خانمم گفتم:
«اجازه میدی این ملخ یه کم از برگ گلدون بخوره؟»
با ناراحتی گفت:
«نه! این گلدونو تازه درست کردم!» 😄
و این شد که با احترام، آقا ملخ رو دوباره بردیم و گذاشتیم سر جای اولش توی حیاط.
و این نیز جفاست... 🦗🌿
تعطیلی رسمی بود. همگروهیها نیامده بودند، و من تنها راهی شدم... در سکوت کوه.
مسیر آشنا را میرفتم، همان راهی که هر هفته سه بار در آن دانه میریزم و آب میگذارم.
درهای مانده بود تا قله، چشمم به بالا بود که ناگهان چیزی همچون جرقهای از آسمان فرود آمد.
سایهای کوچک، سریعتر از آنکه بشود فهمیدش، بهسوی من آمد. برای لحظهای، ترسی گذرا...
نکند به من برخورد کند؟
اما در همان آن، بالهایش باز شد و نرمی پرش آرام گرفت...
یک پرنده کوچک بود، از همانها که هر بار گندمریختنم را میبینند، از دور یا نزدیک.
آمد و درست جلوی پایم نشست.
من با هیجان قربانصدقهاش رفتم، و او... چند قدم به سویم آمد.
چشم در چشم شدیم؛ نه به زبان انسان، نه به زبان پرنده... که به زبان دل.
شاید برای دانهای که قبلاً خورده بود، شاید هم برای همان ظرف آب استتارشده.
و شاید... فقط شاید، آمده بود که بگوید: "دیدمت."
در آن لحظه که کیسه گندم را باز میکردم تا برايش دانهای بریزم، با صدایی نرم پر زد و رفت.
رفت... شاید به لانه، شاید به آسمان، یا شاید به جایی دیگر برای رساندن پیام اطمینان.
اما برای من، یادش ماند؛ در عمق قلبم، میان هیاهوی سکوت کوه.
و این نیز جفاست...
که ما انسانها، سالها طبیعت را فراموش کردهایم،
و هنوز... طبیعت با مهربانی بازمیگردد
و من، در دل این آشوبهای بیپایان، گاهی خودم را گم میکنم؛
میان امیدهای نصفهنیمه، آدمهای بیرحم، وعدههای توخالی...
اما هنوز چیزی هست که مرا سر پا نگه میدارد—
شاید نگاه کسی، یا صدای پرندهای که صبح زود میخوانَد…
یا حتی سکوتی که در دل شب، از فریادها راستگوتر است.
آری…
دلتنگیام برای جهانی که میتوانست بهتر باشد، پایان ندارد.
و این نیز جفاست.
نشسته بود گوشهای از پارک. نه گوشی به دست داشت، نه دوستی کنارَش، نه حتی یک بطری آب. فقط نشسته بود. نگاهش به هیچجا نبود، انگار به درون خودش زل زده بود. مردم رد میشدند، با صدای بلند میخندیدند، بچهها جیغ میزدند، موتورها نعره میکشیدند، و او… ساکت بود.
ما از گریه میترسیم، اما از سکوت نه. ما فریاد را میفهمیم، اما سکوت را نه. ما همیشه فکر میکنیم کسی که ساکت است، حالش خوب است…
اما چه جفایی بالاتر از اینکه آدمی از درون فروبپاشد و کسی حتی صدای خُرد شدنش را نشنود؟
و این نیز جفاست، جفای ما به سکوت دیگران
اون روزا که ماشین پیکان داشتم هر هزار کیلومتر روغن آن را عوض میکردم و خیلی به سرویس کردن آن اهمیت میدادم(البته الان پراید دارم نه ماشین خارجی)
من ازیزد تا شمال که میرفتم و بعد از چند روز اقامت روغن را تعویض میکردم و بر میگشتم البته رووغن معمولی هم نمیریختم باید از روغنهای چهار لیتری که چند نوع هم بیشتر نبود استفاده میکردم یادم میاد اون تعویض روغنی آشنای یکی از آشنایان من بود و ماسفارش شده بودیم که روغن خوب بریزد
بنده خدا خیلی هم تعارف میکرد و پول خوبی هم از ما میگرفت.
همه اینا را گفتم که ایشان هر بار میخواست درب قوطی روغن را باز کنه میرفت داخل یک انبارک کوچک و درب گالن روغن را باز میکرد و داخل موتور ماشین ما میریخت ،الان میفهمم چقدر اون مردک نامرد بوده که اون گالن ها را با دست پر میکرده و روغن معمولی را بجای روغن خوب به ما قالب میکرده
چقدر جفا کار
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ