پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۳/۰۸ - - بابا حسين -
نشسته بود گوشهای از پارک. نه گوشی به دست داشت، نه دوستی کنارَش، نه حتی یک بطری آب. فقط نشسته بود. نگاهش به هیچجا نبود، انگار به درون خودش زل زده بود. مردم رد میشدند، با صدای بلند میخندیدند، بچهها جیغ میزدند، موتورها نعره میکشیدند، و او… ساکت بود.
ما از گریه میترسیم، اما از سکوت نه. ما فریاد را میفهمیم، اما سکوت را نه. ما همیشه فکر میکنیم کسی که ساکت است، حالش خوب است…
اما چه جفایی بالاتر از اینکه آدمی از درون فروبپاشد و کسی حتی صدای خُرد شدنش را نشنود؟
و این نیز جفاست، جفای ما به سکوت دیگران
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ