یکشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۸ - - بابا حسين -
خدایا کمک کن تا باران ببارد ،سدها پر از آب شوند ،هوای وطن عاری از دود و غبار گردد و ما را از این وضعیت نا بسامان زندگی نجات بده،همه چی گران شده حقوقمان به ده روز اول ماه نمیکشه آرزوی خوردن میوه ها در دلمان مانده ،بارها توی مغازه با چشم خود دیدم که صاحب مغازه به مشتری میگوید موجودی ندارد و مشتری دنبال کارت دیگر در کیفش میگردد و در نهایت میگوید گویا کارتم را نیاوردم و چیزی را که انتخاب کرده جا میگذارد و مغازه را ترک میکند.خدایا جفا کاران نابود کن
سه شنبه ۱۴۰۴/۰۶/۱۸ - - بابا حسين -
انقلاب در سازمان ملل، آغاز رهایی انسانها.
سالهاست دنیا گرفتار یک قفل پوسیده به نام حق وتو است.
پنج کشور قدرتمند با یک امضا، میتوانند خواست میلیاردها انسان را لگدمال کنند.
این دیگر سازمان ملل نیست؛ این «سازمان چند ملت زورگو» است.
به باور من، وقت آن رسیده که در سازمان ملل انقلابی واقعی رخ دهد.
قدرت باید میان همه کشورها برابر باشد.
هیچ ملتی حق ندارد خود را برتر از دیگران بداند، و هیچ قطعنامهای نباید قربانی دکمهی وتوی چند دولت شود.
اگر چنین نشود، جهان همیشه در اسارت زور باقی میماند.
تنها راه عدالت، پایان دادن به وتو و نشاندن زورگویان بر جای واقعیشان است.
و این نیز جفاست.
جمعه ۱۴۰۴/۰۴/۲۷ - - بابا حسين -
در دل کوه، میان صخرهها،
دیدمش.
بزی تنها، آرام نشسته بود…
نه رم کرد، نه ترسید. فقط نگاهمان کرد.
شاخهای بلند و شکوهمندش،
میگفت پیر است...
اما تنِ لاغر و کمرِ افتادهاش،
حکایت دیگری داشت.
با دوستان جلو رفتیم، شاید پایش شکسته، شاید زخمیست...
اما بلند شد، آهسته، بیجان، و چند قدم دورتر نشست.
نه فرار کرد، نه تقلا...
انگار از فرار گذشته بود.
من ماندم و دلتنگی.
اشکهایم ریخت برای او.
برای بزی که کسی صدایش را نشنید،
و شاید هیچوقت هم نخواهد شنید.
گاهی هنوز میبینمش،
در گوشهی ذهنم، نشسته روی همان سنگ،
با نگاهی خیره به دوردست.
نه امید، نه شکایت...
فقط پذیرش.
برای او کاری از دستم برنیامد.
و این،
از هر چیزی سختتر بود.
📌
و این نیز
جفاست
جمعه ۱۴۰۴/۰۴/۱۳ - - بابا حسين -
سه روز تعطیل رسمی. همه راه افتادن... به سمت ده، به سمت خونههایی که همیشه توی تعطیلیها منتظرشون بودن.
خونههایی که پنجرههاشون رو به نسیم باز میشن، نه به باد داغ کولر.
حیاطهایی که چایی توش زیر درخت توت دم میکشه، نه کنار دیوار داغ آپارتمان.
خونههایی که سقفشون از آسمونه، نه از بتون.
و ما؟
ما موندیم.
تو شهر.
زیر کولرهایی که باد داغ تحویلمون میدن.
با برقهایی که امسال، به لطف فرار دیگران، قطع نمیشن.
با دلهامون که توی قفس سیمانی، پَر نمیزنن.
ما خونهای توی ده نداریم.
نه برای پناه بردن، نه برای دل خوش کردن، نه حتی برای خاطره ساختن.
ما موندیم، همینجا.
با یه قوری چای، با یه تکه سایه، با یه دل خسته که فقط بلد بوده تحمل کنه.
و این نیز جفاست.
جمعه ۱۴۰۴/۰۴/۰۶ - - بابا حسين -
دیروز رفتیم دره پنجتن. هشت کیلومتر راه رفتیم، پانصد متر ارتفاع را بالا رفتیم، توت خوردیم، خندیدیم، ولی دلم هنوز آنجا نماند؛ در همان پارک کوهستانی که دیگر درهایش بسته شدهاند.
نه، این فقط یک پارک نبود؛ پناهگاهی بود برای پرندههایی که بیهوا میآمدند، نوک میزدند، آواز میخواندند و میرفتند. من آب میبردم، دانه میریختم. آنها میآمدند. این یک قرار بود؛ قرار ساده اما بیصدا. حالا در بسته است، و من هیچ خبری ازشان ندارم.
دانههایشان ماندهاند، ته صندوق عقب ماشین.
و کوزهی آب… همانجا در کوه خشکیده، تنها، تشنه.
کوزهای که حتما گاهی به آن سر میزنند؛ با نوک کوچکشان، با چشمهای منتظر، شاید… شاید قطرهای آب مانده باشد.
ماشینم راه میرود، سفر میرود، اما دلم همانجا پشت آن در بسته، گیر کرده است.
آیا کسی صدای گرسنگیشان را میشنود؟
آیا کسی میفهمد که دلدادن به پرندهها، فقط یک سرگرمی نبود؟
نه.
در این شهر، هیچکس برای پرندهها گریه نمیکند.
و این نیز جفاست.
جمعه ۱۴۰۴/۰۳/۱۶ - - بابا حسين -
صبح، هوای تازهای داشت. رفتم توی باغچهٔ حیاطمون تا کمی تمیزکاری کنم. کارم که تموم شد، چشمم افتاد به یه ملخ که روی شاخهٔ درخت نشسته بود. با تعجب دیدم ازم فرار نمیکنه.
دستمو بردم طرفش و خیلی راحت گرفتمش. برام عجیب بود؛ چون معمولاً وقتی ملخ رو میگیرم، اون پاهای بزرگ و تیغدارش بعضی وقتها دستمو زخم میکنن...
اما این یکی هیچ حرکتی نکرد.
وقتی دقیقتر نگاهش کردم، دیدم یکی از پاهای تیغدارش قطع شده؛ بخاطر همین قدرت مانور نداره.
و جالبتر اینکه پنجهٔ پای کوچیک سمت دیگهٔ بدنش هم نبود.
در واقع، یه ملخ جانباز بود؛ شاید بشه گفت جانباز ۵۰ درصد.
دلم به رحم اومد. آوردمش داخل خونه، چند تا عکس گرفتم و با خودم گفتم بذارمش روی یکی از گیاههای توی گلدون تا شاید حال و هوایی عوض کنه.
البته من خیلی اهل گلدون نیستم، بیشتر خانمم گلدونها رو آب میده و مراقبت میکنه.
چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که دیدم آقا ملخ افتاده به جون برگ گلدون!
دوربین بهدست، یه تکه فیلم هم ازش گرفتم.
به خانمم گفتم:
«اجازه میدی این ملخ یه کم از برگ گلدون بخوره؟»
با ناراحتی گفت:
«نه! این گلدونو تازه درست کردم!» 😄
و این شد که با احترام، آقا ملخ رو دوباره بردیم و گذاشتیم سر جای اولش توی حیاط.
و این نیز جفاست... 🦗🌿
پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۳/۱۵ - - بابا حسين -
تعطیلی رسمی بود. همگروهیها نیامده بودند، و من تنها راهی شدم... در سکوت کوه.
مسیر آشنا را میرفتم، همان راهی که هر هفته سه بار در آن دانه میریزم و آب میگذارم.
درهای مانده بود تا قله، چشمم به بالا بود که ناگهان چیزی همچون جرقهای از آسمان فرود آمد.
سایهای کوچک، سریعتر از آنکه بشود فهمیدش، بهسوی من آمد. برای لحظهای، ترسی گذرا...
نکند به من برخورد کند؟
اما در همان آن، بالهایش باز شد و نرمی پرش آرام گرفت...
یک پرنده کوچک بود، از همانها که هر بار گندمریختنم را میبینند، از دور یا نزدیک.
آمد و درست جلوی پایم نشست.
من با هیجان قربانصدقهاش رفتم، و او... چند قدم به سویم آمد.
چشم در چشم شدیم؛ نه به زبان انسان، نه به زبان پرنده... که به زبان دل.
شاید برای دانهای که قبلاً خورده بود، شاید هم برای همان ظرف آب استتارشده.
و شاید... فقط شاید، آمده بود که بگوید: "دیدمت."
در آن لحظه که کیسه گندم را باز میکردم تا برايش دانهای بریزم، با صدایی نرم پر زد و رفت.
رفت... شاید به لانه، شاید به آسمان، یا شاید به جایی دیگر برای رساندن پیام اطمینان.
اما برای من، یادش ماند؛ در عمق قلبم، میان هیاهوی سکوت کوه.
و این نیز جفاست...
که ما انسانها، سالها طبیعت را فراموش کردهایم،
و هنوز... طبیعت با مهربانی بازمیگردد
چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۳/۱۴ - - بابا حسين -
و من، در دل این آشوبهای بیپایان، گاهی خودم را گم میکنم؛
میان امیدهای نصفهنیمه، آدمهای بیرحم، وعدههای توخالی...
اما هنوز چیزی هست که مرا سر پا نگه میدارد—
شاید نگاه کسی، یا صدای پرندهای که صبح زود میخوانَد…
یا حتی سکوتی که در دل شب، از فریادها راستگوتر است.
آری…
دلتنگیام برای جهانی که میتوانست بهتر باشد، پایان ندارد.
و این نیز جفاست.
پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۳/۰۸ - - بابا حسين -
نشسته بود گوشهای از پارک. نه گوشی به دست داشت، نه دوستی کنارَش، نه حتی یک بطری آب. فقط نشسته بود. نگاهش به هیچجا نبود، انگار به درون خودش زل زده بود. مردم رد میشدند، با صدای بلند میخندیدند، بچهها جیغ میزدند، موتورها نعره میکشیدند، و او… ساکت بود.
ما از گریه میترسیم، اما از سکوت نه. ما فریاد را میفهمیم، اما سکوت را نه. ما همیشه فکر میکنیم کسی که ساکت است، حالش خوب است…
اما چه جفایی بالاتر از اینکه آدمی از درون فروبپاشد و کسی حتی صدای خُرد شدنش را نشنود؟
و این نیز جفاست، جفای ما به سکوت دیگران
جمعه ۱۴۰۴/۰۲/۲۶ - - بابا حسين -
" عطاء الله مهاجرانی" که وزیر ارشاد دولت خاتمی بود. زادهٔ روستای "مهاجران" از توابع اراک است و کتابی دارد به نام
*" زری رقاص"*
که گوشه ای از خاطرات دوران کودکی و نوجوانی زری رقاص قبل انقلاب هست
و اینک خاطره ای از کتاب "زری رقاص " با عنوان
"خدایِ مملی":
"زری رقاص " از لحاظ سواد وفهم چیز دیگری بود!
خوش سخن و با سواد ،
ادیب و نکته دان
بانویی شاد که خانقاهی نداشت.
دست هایش بسیار نیرومند بود و زندگیش از دسترنج خود و باغِ انگورش میگذشت.
آقای "اخوان"، هم مدیر مدرسهٔ ما بود و هم معلم ما ؛ خوب درس میداد.
تا اینکه "یَرَقان" گرفت و در خانه ما بستری شد
و از "زری رقاص " خواهش کرد طبق شرایط و ضوابط بجایش درس بدهد.
"زری رقاص" روز اول حضور در کلاس گفت:
بچه ها! امروز ما میخواهیم درباره "خدا" صحبت کنیم.
فرقی ندارد "ارمنی" باشید و یا "مسلمان".
پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۲/۱۱ - - بابا حسين -
هنگام کودکی وقتی مدرسه میرفتیم آقای مدیر یا ناظم مدرسه کارش این بود که به موهای ما گیر بده و نگذاره یک سانتیمتر موی ما بزرگ بشه و مرتب باید ماشین میکردیم بگذریم که بهداشت آن روزها هم ضعیف بود و اگر قرار بود همه سرها مثل بز پر از مو باشه کل کلاس را شپش فرا میگرفت ،از مو که بگذریم به لباسهای ما هم گیر میدادن که رنگش چنین و چنان باشد و فرمش اینجور و آنجور،از ناخن هم که نمیگذشتند و گاهی خط کش چوبی را به نوک انگشت میکوباندند که یادمان بماند که فرداش با چنین وضعی مدرسه نرویم و آنروزها ناخن گیر ها هم اینقدر نامرغوب بود یا گیرنده ناخن اینقدر ناشی بود که ناخن را تا ته میگرفت و یک هفته از درد سر انگشت خوابمان نمیبرد.
امروز بچه کلاس هفتم را دیدم که وقتی به مدرسه میره با شلوارک یک تی شرت و موهای خوشگل کرده.البته هزار ماشاالله
ولی بر ما جفا شد اگرچه این نیز بگذرد
چهارشنبه ۱۴۰۰/۰۵/۲۷ - - بابا حسين -
امروز دیدم قالب وبلاگم خراب شده سری زدم تا اون را عوض کنم و در ضمن بگویم هنوز زنده ام


کلن همه چیز یادم رفته حتی دوستان قدیمی را یکی یکی در حال فراموش شدن هستند
کرونا هم داره بیداد میکنه 
الان که این چند خط را نوشتم چقدر از خاطرات قبل در ذهنم مرور شد
الان تاریخ وبلاگ را بررسی کردم و متوجه شدم که ده سال از ساخت وبلاگم گذشت تبریک بخاطر تولدش
ودر پایان باید بگویم که جفا نکنید زندگی در یک چشم به هم زدن تمام است

این سایت را الان نگاه کردم هنوز در حال آمار دادنه
https://www.worldometers.info/fa


جمعه ۱۳۹۹/۰۱/۲۲ - - بابا حسين -
سال ۹۹ سال ناجور و پلید که همراه بود با #کرونا
به هر حال سلامتی دوستان قدیمی و عزیزم را از خداوندگار خواستارم
این چینی های لعنتی هم چقدر در حق مردم دنیا جفا کردن
فعلن که هنوز زنده این در اینستاگرام در خدمت هستیم به این آدرس
#hosenaub
hosenaub#
چهارشنبه ۱۳۹۷/۱۲/۲۲ - - بابا حسين -
امسال هم بسلامتي نزديك تمام شدنه و ما هم سري به اينجا زديم تا كمي غبار روبي كنيم تا براي سال جديد آماده باشد. اگرچه در سالي كه گذشت اينقدر اوضاع اقتصادي توسط دست اندر كاران خراب شده كه كمر ما را شكسته و گويا هيچ خبري هم نشده .دقيقن هيچ خبري هم نشده زيرا آنان كه اون بالا نشستن وضعشان هيچ تغييري كه نكرده هيچ بلكه جيب هايشان پرتر شده و به فكر زير دستان نيستن و هر روز بر جفايشان افزون گرديده به اميد روزي كه خداوند هدايتشان كند.
با همه اين گرفتاري ها از خداوند بزرگ و مهربان براي خوانندگان اين پست، سلامتي همراه با طول عمر مفيد خواستارم
یکشنبه ۱۳۹۵/۰۷/۱۱ - - بابا حسين -
جمعه ۱۳۹۵/۰۵/۰۸ - - بابا حسين -

امروز بنا به درخواست عيالات متحده رفتيم بيرون از شهر تا هوايي بخوريم
و از خانه نشيني خلاص شويم
.به سوي چشمه اي رفتيم كه نامش چشمه تامهر است و فكر ميكنم به اين لحاظ اين اسم را دارد كه معمولا تا مهر ماه چشمه آب دارد و سالها پيش وقتي به اينجا مي آمديم چشمه با تراوت و جوي آن غرق در آب و واقعا صفايي داشت ولي امروز بعد از اينهمه پيمودن راه دريغ از يك قطره آب
!
با دلي غمگين و ناراحت
آنجا را بسوي خانه ترك كرديم تا در زير باد كولر بقيه ساعت روز را سپري كنيم.
در آينده چه بر سر اين منطقه و شهر ما خواهد آمد ؟اينهم جفايي است كه طبيعت بر سر ما آورده است....

جمعه ۱۳۹۵/۰۵/۰۱ - - بابا حسين -
چقدر زود ميگذرد
همين ديروز بود كه چند كلمه نوشتم ولي الان يك ماه گذشته !!
حرف زياده ولي وقتي اينجا مينشينم همه چي يادم ميره ! نكنه دارم آلزايمر ميگيرم ؟

شش ماه است ماشين تيوولي ثبت نام كردم از تحويل خبري نيست ! ميگن شايد چهار ماه ديگه هم طول بكشه !
بنظرم خيلي هم ماشين خوبي نباشه اگرچه طرفداران اين ماشين براي خودشون گروه تلگرامي زدن و اگه بگي بالاي چشمش ابروست با خاك يكسانت ميكنن ..ولي بنظر اينقدرها هم اين ماشين ارزش نداره كه من معطل شدم.
يكي از اقوام سببي هم وقتي اسم نويسي كرده بودم به همسرم گفته بود كي ميخاد سوار اين ماشين بشه و گويا چشم به مرگ من گذاشته بود! اميدوارم خودش بميره
ماشين قبلي من كه فروختم ورنا بود كه مونتاژ ايرانه و روزي كه تحويل گرفتم سه چيز ايراني روي ماشين خورانده بودند. 1- بوق ماشين ايراني بود و از همون روز اول خوب كار نميكرد و مجبور شدم بوق خارجي بخرم و عوضش كنم.2-لاستيكها ايراني بودند و همه گفتند زود خراب ميشود ،آنهم بحمدالله عوض كردم3-راديو پخش هم كاملا وطني بود و با هر بار خاموش و روشن كردن ماشين ، آنتن راديو بالا ميرفت و اعصاب خورد كن بود و گويا لازم بود هميشه راديو گوش كنم .و آنهم همان اوايل عوضش كردم تا از شرش خلاص شوم. وچقدر تاسف بار است اين وضعيت صنعت وطني و چطوري روشون ميشه بگن ايراني ايراني بخر بدتر از اونم جنس چيني كه متاسفانه تا خرخره رفتيم تو اين جنسهاي بنجل و داريم خفه ميشيم
وچقدر بازرگانان ما در حق مردم ما جفا ميكنند
یکشنبه ۱۳۹۵/۰۱/۲۲ - - بابا حسين -
نميدونم وقتي كه شهري طاعون ميزنه را ديدين يا نه ؟ البته منم نديدم ولي فكر كنم در آن زمان بيمارستانها خيلي وضعشون آشفته ميشه و مجبورن بيماران زيادي را پذيرش كنن!حالا منظور من از اين مقدمه چيني مشكل طاعون نبود بلكه شلوغي و ناراحتي آن موقع بود.
ديروز با يك دوست به تعمير گاه ناسيونال رفتيم كه خيلي شلوغ بود و انگار كسي به كسي نبود.ماشين دوست ما آنقدر روغن ريزي داشت كه اگر چند كيلومتر ديگر راه ميرفت يقينن موتور ميسوزوند ويا گيربكس خورد ميكرد !ماشيني كه هنوز سي هزار كيلومتر كار نكرده و گارانتي دارد...و چقدر مايه ي آبروريزي است اين صنعت.تازه مهندس آن تعميرگاه وقتي ماشين را معاينه كرد گفت قالپاق بايد عوض شود كه ما نداريم وبايد برايتان درخواست كنيم و يك هفته طول ميكشد تا بيايد و كاسه نمد هم ممكنه نداشته باشيم !
كاش اين كارخانه ها فرغون ميساختند تا ديگر مجبور نباشند گارانتي محصولات بي خاصيت خود را بكنند.
و چقدر جفا مي شود در حق آنهايي كه نميتوانند ماشين خارجي خوب (بجز ماشينهاي چين)بخرند.
پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۲/۱۳ - - بابا حسين -
بحمدالله بعد از چند هفته غيبت ،امروز به پارك رفتم و هوا بسيار عالي بود.
اگرچه چند تا از دوستان نبودند ولي در عين حال خوش گذشت..

پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۱/۱۵ - - بابا حسين -
سه شنبه ۱۳۹۴/۱۰/۲۹ - - بابا حسين -

تا آنجايي كه من يادم نيست نسل من از خيلي سالهاي پيش زندگي ميكردند و هر كدام براي خود سختي هايي كشيدند وتا به اينجا رسيديم و هيچوقت يادشان هم نميكنيم. امروز نگاهي به مداركم ميكردم كه نامه اي (يك مورد معامله)از مرحوم پدرم( درود خداوند بر او باد) را ديدم و بر خود دانستم كه يادش را گرامي بدارم.چون دستخط پدرم بود حيفم آمد كه آنرا ثبت نكنم.
وي سال 1298 بدنيا آمد (البته شناسنامه اش اينچنين بود) و تحصيلات ابتدايي را تمام كرد 
ولي نميدانم در حين دوران دبستان يا قبل از دبستان دچار چشم درد شده و مادرش او را به دكتر آن زمان برده بود و آن دكتر لعنتي در مطب بجاي قطره چشمي يك داروي سوزاننده داخل چشم او ريخته بود كه همانجا بقول شاهد عيني كف از چشم پدرم در مي آيد و مادر ش فوري دست دكتر را ميگيرد و ميگويد چشم بچه ام را كور كردي و ديگر داخل چشم ديگرش نريز
و بدين ترتيب يك بچه بي گناه را ناقص كردند و جفاي نا بخشودني بر او روا داشتند.
روحت شاد اي پدر عزيز جفا ديده . امروز به يادت آن دستخط قشنگت را اينجا ميگذارم تا يادگاري بماند.
چهارشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۲۳ - - بابا حسين -

صبح زود بيدارشدم و رفتم به سر كار ،هميشه قبل از وارد شدن به محل كار سعي ميكنم يك ساعت پياده روي كنم كه هم براي نشاط خوب باشد و هم باعث بشه كه رگهاي لعنتي دوباره نگيرند و خوشبختانه در يك قدمي محل كارم پاركي است كه معمولا خيلي از آدماي سحر خيز به آنجا مي آيند و از هواي آن لذت ميبرند هر چند اين پارك كوچك است ولي خدا رحمت كند صاحب اصلي آن كه اين مجموعه را باعث گرديده و من هميشه يك نيم ساعت را بيرون پارك توي خيابان خلوت قدم زده و نيم ساعت بعد كه به پارك ميرسم با وسايل ورزش آنجا كار ميكنم.
امروز وقتي به پارك رسيدم هنوز هوا كاملا تاريك بود و كلاغها در حال غار غار كردن بودند و دسته اي از آنها را در حال پرواز ديدم و فكري به سرم زد كه نكند راز طول عمر كلاغ سحر خيزي هم ميتواند باشد ! آخه قبلن شنيده بودم كه كلاغها عمر دويست ساله دارند و علت اين راز كم خوري آنهاست !ديگر موضوعي كه از كلاغ يادم هست ميگويند جفت گيري كلاغ را كسي نديده و شايد حيا هم راز ديگر طول عمر آنهاست !
درد سرتان ندهم ورزشم كه تمام شد هنوز درب محل كار را باز نكرده بودند وقتي زنگ را زدم و راننده خواست جهت گرفتن نان به بيرون مركز برود به من گفت شما كه شيفت نيستي !!
و بدين گونه بود كه ما هم راهي خانه شديم و از فرط بيكاري نشستيم پشت كامپيوتر تا خاطره اي ديگر را ثبت نماييم و نشد كه در اين مبحث يك كلمه جفا را جا سازي كنيم
یکشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۱۳ - - بابا حسين -

چند سالي به آخر خدمتم مانده بود ، بخشنامه اي آمد كه محتوايش اين بود:كساني كه ميخواهند بيمه خود را عوض كنند و از خدمات درماني به تامين اجتماعي بروند با پرداخت مقداري هزينه مقدور شده ! و من نادان با مدير وقت بيمارستان مشورت كردم و ايشان گفت بصرفه نيست و من از همه جا بي خبر اقدام نكردم و اين شد كه الان نصف حقوق تامين اجتماعي را ميگيرم
.اگر چنين كاري كرده بودم با احتساب اضافه كاري كه ماهانه انجام ميدادم اكنون دوبرابر حال حقوق ميگرفتم و وضعمان بهتر بود
چقدر جفا كرد آن مدير عزيز برما...
چقدر خودمان بر خود جفا كرديم كه از يه آدم آگاه سوال نفرموديم
دوشنبه ۱۳۹۴/۰۸/۲۵ - - بابا حسين -

ديشب راهي مطب پزشكي بودم كه مسيرش مستلزم عوض كردن دو ماشين بود .خط اولي كه سوار شدم فقط دوتا مسافر داشت و دربين راه جمع مسافران با خودم به پنج نفر رسيد ! در صورتيكه خيابان مملو از ماشين هاي تك سرنشين و گاها دو سرنشين، پيش خودم گفتم چرا مردم به خود و به ما جفا ميكنند و آلودگي و ترافيك را به شهر مي آورند در صورتيكه ميشود با خط واحد هم طي طريق كرد.
ماشين دوم كه سوار شدم متوجه گشتم كه در مسير راه همه ي ايستگاههاي خط را ماشينهاي شخصي پارك كرده اند و اين رانندگان خط واحد مجبورند وسط خيابان توقف كنند تا مسافران پياده و سوار شوند و عجب فرهنگي داريم ما !!!!!

دوشنبه ۱۳۹۴/۰۸/۰۴ - - بابا حسين -
شايد سي و چند سال پيش صاحب اين ماشين وقتي كه ماشينش را توي كوچه پارك كرده و به خانه رفته بود تا صبح خواب درست و حسابي نداشت و يا لااقل چند بار به در خونه آمد تا ماشينش را برانداز كند تا مبادا بچه اي خط روي آن بيندازد يا دزد بخواهد ببرد ! آنروز ماشين خيلي عزيز بود ولي سالها گذشته وديگر عزيز نيست زيرا آنرا با پلاك فك شده كنار كوچه گذاشتند تا آنرا در فرصت مناسب به كوره هاي داغ ذوب آهن بدهند.
زماني مثل امروز ما را صف ميكردند و به خيابان ميبردند تا بگويند براي شاه جشن تولد گرفته ايم و يا در خدمت سربازي همچو روزي از صبح تا شب ما را به داخل شهر گرگان برده بودند كه جشن گرفته باشند و چه جفاي بزرگي بر ما كردند زيرا از صبح تا شب گشنه و تشنه ما را داغون كردند.
چند روز پيش كه دانه هاي اناري را شمرده بودم تعدادش پانصد و اندي عدد بود ولي امروز يك انار بزرگ را دانه شماري كردم حدود 876 تا دانه داشت !! خدايا بخاطر دانه هاي بيشمارت ترا شكر
وخدا رحمت كند صاحب باغ انار كه ما از انارش استفاده كرديم
چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۷/۲۲ - - بابا حسين -
چندين سال پيش وقتي توي بعضي كوچه هاي شهر قدم ميزدي ،واقعا لذت ميبردي.
بوي سبزي باغات وعطر درختان ميوه يك جان تازه بهت ميداد ! بوي ديوارهاي گلي روح آدم را شاد ميكرد
ولي الان ديگه از اون باغ و جوي آب خبري نيست و بجاي آن خانه ساخته شده ويا باغها را آب ندادن تا خشك شود و بعدا خانه بسازند!
وچه بد و چقدر ما آدماي اين زمان بي فكرانه همه ي باغات پدر بزرگانمان را خراب كرديم و اينطور جفا در حق آيندگان....



جمعه ۱۳۹۴/۰۵/۲۳ - - بابا حسين -
امروز وبلاگ يه دوستي را ميخواندم كه خاطراتش را مينويسد .و يكي از تلخترين چيزي كه بنظرم رسيد كتك خوردن ايشان بدست همسر !!!!!
تو عصري كه همه آدمها حق زندگي راحت را بايد داشته باشند كتك زدن يك زن چه معني دارد و چرا قانون اجازه چنين عمل هولناكي را ميدهد !
مگر در كشورهاي لا مذهب خارجي يك نفر جرات اين كار را دارد ؟
شايد يك مقدار هم مربوط به عدم آگاهي افراد باشد كه نميدانند نبايد زير بار زور رفت...
اي آقايي كه زورت به يك زن ميرسد و او را كتك ميزني !براي ادب كردن و يا حرفي را به كرسي نشاندن ! اين چاره راه نيست .جفا نكن
یکشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۱۱ - - بابا حسين -
امروز بعد از مدتها سري به وبلاگ زدم و به عمق فاجعه خرابي بلاگفا پي بردم!
دوسال عكسهاي پارك منو از بين برد !
همه مطالبي كه با خون دل از اين وبلاگ و اون وبلاگ كش رفته بودم را پاك كرد!
و بلاخره جفايي نا بخشودني بر ما كرد....

پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۴ - - بابا حسين -
سلام به دوستان وبلاگي
چقدر سخت بود اين مدت كه بلاگفا نبود!
اينجا عادت كرده بودم !
ولي چقدر در حق همه جفا شد و اطلاعات دوسال پريد!!!
كاش ديگر اين اتفاق نيفتد....
پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۷ - - بابا حسين -

امروز صبح قرار بود با حاجي حسيني بريم بيمه آتيه سازان تا وضعيت بيمه طلايي خود را بپرسد چون تا حالا اقدام به ثبت نام نكرده بود و از طرفي خانم او دچار پارگي ديسك كمر شده و ميخواست اگر كار به بستري كشيد بيمه طلايي را داشته باشد.داخل پرانتز اينكه بيمه طلايي مفت هم گرونه و فقط اسمش بيمه ي طلايي است كاش اسمش را گذاشته بودند بيمه ي سربي...
تا دم خونه ي اونها پياده رفتم و چقدر قدم زدن در برف مسرت بخش بود.سر چهار راه كه رسيدم از گفتگوي دو نفر متوجه شدم كه همه ي ادارات و مدارس و غيرو تعطيله !!
ولي چون تا اونجا رفته بودم خودم را به خانه ي دوستم رسوندم و كنار كوچه نيم ساعتي درد دل كرديم.
حاجي حسيني ميگفت دو شب قبل همسرش را به مطب يكي از پزشكان جراح ستون فقرات برده ولي اينقدر شلوغ بود كه براي اون شب امكان ويزيت نبوده !!با منشي صحبت ميكنه و ميگويد من آشناي فلاني هستم و منشي در جواب ميگويد هر كه ميخاي باش و قبول نميكنه كه در نوبت ويزيت باشه.
حاجي حسيني تعريف كرد:من اومدم از مطب بيرون و توي ماشين چهار تا ده هزار توماني را لاي دفترچه گذاشتم و خودمو به منشي رسوندم و دفترچه را بهش دادم و گفتم داخل دفترچه را نگاه كن و بگو من كي بيام و منشي هم بيدرنگ دفترچه را نگاه كرد و وقتي ديد هم پول ويزيت و هم انعام بابت نمره دادن لاي دفترچه هست ! گفت بيمارتان كجاست؟ منم گفتم داخل ماشين نشسته .منشي گفت برو زود بيارش داخل و با دادن بيست هزار تومان بعد از ويزيت اولين بيمار داخل مطب شديم.
ويزيت دكتر بيست هزار تومان زير ميزي منشي هم بيست هزار تومان !! عجب خر تو خره اين ديار ما....
و چقدر جفا در حق بيماران كم بضاعت ميشود !
جمعه ۱۳۹۲/۱۱/۱۱ - - بابا حسين -

مخي را مدتها ميشناختم و وقتي ديدم مريض شده هيچ كار براش نكردم!!!.
نميدونم چرا به فكرم نرسيد كه اورا به دامپزشك نشون بدم
وقتي براي آخرين بار ديدمش خيلي آروم روي زمين نشسته بود و وقتي صداش ميكردم هيچ واكنشي نشون نميداد.(قبلا تا به محل كار ميرسيدم و درب ماشين را قفل ميكردم دوان دوان به سراغم ميومد).وقتي سرش را نوازش كردم و گوشت جلو او گذاشتم باز هم نتونست واكنش نشون بده و از جاش بلند شد و رفت گوشه ي ديگر باغچه نشست و من اون لحظه آخرين باري بود كه ديدمش.فرداي اون روز عباس هاشم بيكي برام اس ام اس داد و مرگ مخي را بهم تسليت گفت.و اكنون بعد از چند روز متوجه شدم كه جفا در حق اين زبان بسته كردم و او را مداوا نكردم

شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۱۶ - - بابا حسين -
چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۱۳ - - بابا حسين -
جمعه ۱۳۹۲/۰۹/۰۸ - - بابا حسين -
چند روزي بود كه ديگر از دستش كلافه شده بوديم شلنگ آب را سوراخ كرده بود !روزنامه را ريز ريز كرده و قسمتي از حوله را جويده بود آنچه بنام طعمه بود را نخورده بود و كلي كمدهاي آشپزخانه را كثيف كرده بود و بدتراز همه اينكه پرناز هم ديگر بخاطر او به خانه ي ما نمي آمد.
امروز با حاجي حسيني صحبت كردم و او گفت تله دارم و چون خانه اش نزديك بود ،رفت و آورد و ما هم ساعت 4 تله را گذاشتيم و ساعت 6و نيم هم با صداي تـــــــــــــــــــــــــــــق از جا پريديم
از دوستاني كه مرحمت فرمودند و راهنمايي كردند كمال تشكر را دارم
نتيجه: براي از بين بردن موشها بهترين كار اين است كه يك تله موش تهيه بفرماييد و يك عدد مغز بادام را در تله گذاشته و آن را مسلح كنيد و در مسير اين زبان بسته ها قرار دهيد.اگر موش شما جفا كرده باشد و دوستان هم دعا كرده باشند در اسرع وقت بدار مجازات گرفتار خواهد شد.
شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۲ - - بابا حسين -

چند هفته پيش درب حال باز بود و يه موش آمد داخل خانه و ما هم گفتيم كارش نداشته باشيد البته غيبش زد و دسترسي هم بهش نداشتيم و گاهي احوالش را ميپرسيديم كه آيا بيچاره از تنهايي و گرسنگي چكار ميكند؟از قضا امروز خانه بوديم و عيال مربوطه فرمودند كه فرش زير ظرفشويي خيس شده !در بررسي اي كه بعمل آمد متوجه شدم كه اين نامرد شلنگ تصفيه آب را جويده و سوراخ كرده است و مدتي است كه آب داخل كمد رفته و قابلمه و ظروف ديگر هم پر از آب شده و بقيه اش سرازير گشته!و اينجوري شد كه فهميدم گاهي رحم و مروت هم درد سرساز ميشود!
من از جفاي اين موش نخواهم گذشت و در اولين فرصت اگه دستم بهش برسد نابودش ميكنم...
پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۰۴ - - بابا حسين -
جمعه ۱۳۹۲/۰۶/۲۹ - - بابا حسين -
چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۲۰ - - بابا حسين -

ديروز در حال استراحت بودم كه حس كردم صداي انفجار آمد.از آنجايي كه خيلي فضول نيستم واكنشي نشان ندادم ولي چند لحظه بعد متوجه شدم كه دم درب خانه ي ما مردم در حال صحبت كردن هستند.وقتي پرسيدم چه خبره گفتند شيشه ي ترشي همسايه منفجر شده و از آنجايي كه پشت پنجره ي آشپزخانه هم گذاشته بودند باعث شكستگي شيشه ي پنجره هم شده است .خدا رحم كرد كه كسي در آشپزخانه نبود و يا كسي زير شيشه ي آشپزخانه !!به هر جهت اين هم جفاي شيشه ي ترشي بود.
نتيجه ي علمي :درب شيشه ي ترشي را اينقدر محكم نبنديم تا باعث جمع شدن گاز در آن گردد و در ضمن شيشه در بسته را در گرما و در معرض نور خورشيد نگذاريم تا موجب جفا شود.
پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۱۴ - - بابا حسين -
یکشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۱۰ - - بابا حسين -

تازگي ها سامانه ي #733* را پيدا كردم و برام جالب بود.چون ميشه موجودي حساب كارتهاي شتاب را باهاش ببيني ويا ميشه فضولي كني و مبلغ كاركرد موبايل ديگران را رويت كني ،هم قبضهاي آب و برق و تلفن و... بپردازي وهم شارژ همراه اول و ايرانسل و رايتل را بگيري و هم ميتوني شارژ بر خط بگيري.ولي يه اشكال برام پيش اومد و براي چند نفر ديگه كه بهتره بنويسم
چند روز پيش اين سامانه را براي چند نفر معرفي كردم و اونا هم روي موبايلشون اجرا كردند و بعضي شارژ گرفتند ولي پول از حسابشون كم شد ولي خط مورد نظرشان شارژ نشد !!! امروز براي امتحان يه شارژ براي علي گرفتم از حسابم كم شد و اس ام اس هم براي موبايل علي اومد ولي شارژ نشده بود(علي با اون هوشش گفت حاجي شارژ نشد)وقتي از علي پرسيدم چطور فهميدي شارژ نشده ؟شماره اي را گرفت و گفت ببين زنگ نميخوره !!!
عصري يه ايميل به شركت آسان پرداخت زدم و شماره ي رد يابي را براشون فرستادم ولي متاسفانه جواب درست بهم ندادن حالا منم اينا را اينجا نوشتم كه اگه دوست داريد با اين سيستم كار كنيد مواظب باشيد كلاه سرتان نرود.
اينــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهم جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــفاي شركت آسان پرداخت
بعد از نامه نگاري اين جوابيه را دادند :
با سلام
دوست عزیز شارژی که شما
دریافت میکنید و شارژ نمی شود شما باید به
پشتیبانی آن شارژ یعنی همراه اول یا
ایرانسل تماس بگیرید بر فرض مثال شما وقتی
شارژی را از سوپر مارکت خریداری می کنید فکر
نمیکنم که به سوپر ماکت باید مراجعه کنید
بلکه باید به شرکت پشتیبانی آن شارژ تماس
بگیرید در حخال حاضر اگر شما رمز را دریافت
نکرده بودید ما در خدمتتان بودیم و شارژ را
برایتان مجددا ارسال می کردیم ولی شما شارژ
را دارید و در صورت شارژ نشدن باید به همراه
اول تماس بگیرید
با سپاس
دست آخر نوشت : اصلن از اينجا شارژ نگيريد چون همه ي آنهايي كه من اين سايت را بهشون معرفي كردم بسيار شاكي بودند و گفتند شارژ نميكند و پول را ميخورد !!!
دوشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۰۴ - - بابا حسين -

يكي بهش بگه مرض داشتي !!!!!!!
یکشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۰۳ - - بابا حسين -
ديروز براي پياده روي، رفتيم دره گاهان اگرچه هوا كمي گرم بود و از آب هم خبري نبود ولي راه رفتنش ارزش داشت.وقتي داشتيم بر ميگشتيم يه كليد ماشين را توي راه پيدا كرديم و آن را به تير برق آويزان كرديم وخدا را شكر كرديم كه بجاي اين كليد يك تراول 50 هزار توماني نبود !! زيرا اگر بود يقيناَ آن را در جيب مبارك ميگذاشتيم و يك جفا بر جفايمان افزون ميگشت...
چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۳۰ - - بابا حسين -

همه توي زندگي مشكل دارند و مجبورند با مشكلات خود دست و پنجه نرم كنند تا روزگار سپري شود.مشكلات مالي مشكلات كاري مشكلات بيماري مشكلات عاطفي همه و همه ،همه را مشغول كرده !!! هر كس به نوعي در گير اين مسائل است.
حالا توي اداره ها هم يه چيزي بنام حراست درست كرده اند كه هميشه بر مشكلات مردم افزوده است ودرست كردن اين قسمت تراوش يه فكر زور گو بوده چرا كه فشار را برمردم اضافه ميكند..
يادمه توي محل كارم يه مردك را گذاشته بودن مسئول حراست و بعدها فهميدن دزده و بر كنارش كردند.چرا ؟ وبا چه قيمتي با زندگي مردم بازي كردن....
ديشب كه وبلاگ ميم خط خطي را ميخواندم خيلي ناراحت شدم . وهنوز هم ناراحتم كه چرا بايد به يه جوان آرزومند و پاك اينهمه فشار روحي وارد كنند !!!!
چرا حقوق ضعيفان را پايمال ميكنيد ؟ لعنتي ها .چرا جفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاميكنيد؟
سه شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۹ - - بابا حسين -

هر ماه بايد از روستا به شهر مي آمديم تا در سمينار ماهانه شركت كنيم.سپاه دانش بودم و خانرود دوره ي سربازي را ميگذراندم با اينكه طول راه سي كيلومتر بيشتر نبود ولي جاده هاش آنقدر خراب بود كه سه ساعت طول ميكشيد تا به شهر مشهد برسيم والان كه فكر ميكنم متوجه ميشم كه چقدر در آن زمان به مردم روستا جفا شده و دولتهاي وقت هيچگاه به فكر مردم روستا نبودند و يا اينكه امكانات نبوده است.!!!
يه روز از همون روزا توي يه خيابان مشهد داشتم با هم اتاقيم راه ميرفتم و دنبال يه رستوران خوب ميگشتيم كه نهار بخوريم كه دونفر از همشهري هامون را ديديم و تصميم گرفتيم داخل يه رستوران نسبتا تميز ولي شلوغ بشويم.
خب با اون اوضاع شلوغ، خيلي معطل شديم تا نهارمان را آوردند و خورديم ولي هنگام حساب كردن ، من به سه نفر ديگر گفتم كه حساب ميكنم و آنها هم بشرط دانگي كردن قبول كردند و از كافه بيرون رفتند.براي پرداخت پول هم خيلي معطلي داشت بخاطر همين هم تا به صندوقدار رسيدم شيطونه توي افكارم نفوذ كرده بود و پول يه نهار را بيشتر ندادم و بيرون آمدم. وقتي دوستان مقدار سهمشان را خواستند بدهند ،هرچه اصرار كردم كه دعوت من باشند قبول نكردند و بلاخره پول سه تا نهار را دادند و من هم گذاشتم توي جيبم در حالي كه ميدونم جفا كردم
ماه بعد كه رفته بوديم همان كافه براي صرف نهار خدا را شكر بصورت سلف سرويس ارائه ميشد و اول پول غذا را ميگرفتند وسپس ژتون ميدادند و اينطوري ديگه گرفتار جفا كاران نميشدند.
خدايا ما را ببخش
نكته:هرگز گول شيطان را نخوريد
شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۶ - - بابا حسين -

رفته بودم تعميرگاه ماشين ،البته پنج شنبه كارهايي كه داشتم انجام شده بود واين دفعه كار با تعميركار داشتم.نيم ساعتي معطل شدم تا بنده ي خدا بياد.كنار خيابون ،درب ماشين را قفل كرده بودم و توي تعميرگاه منتظر بودم و سوئيچ ماشينم هم توي دستم بود ولي يه مرتبه ديدم كه كنترل دزد گير ماشينم به حالت ويبره در اومد و بنا به جيك جيك.(دزد گير ماشينم از اون با كلاسا هست جهت اطلاع) خب منم فوري در اومدم و ديدم يه ماشين پرايد از بغل ماشينم عبور كرد و جلو ماشين من ايستاد.پيش خودم گفتم لابد يه جايي از ماشينش به ماشينم خورده كه صداش در اومده.اولين كارم اين بود كه چند تا فحش تو دلي به صاحب اون ماشينه دادم و رفتم كنار ماشين و همه جاشو نگاه كردم تا ببينم كجاش خط افتاده !(عين آدماي نديد پديد) هر جاش كه نگاه كردم خط داشت ،بغل آينه روي سپر و همه جاي ديگش.نميدونستم تصور كنم كه كجاش تازه هست.بلاخره دوباره وارد تعميرگاه شدم و چند دقيقه بعد صداي آژير ماشين در اومد وقتي دوباره به سراغ ماشين آمدم خبري نبود وقتي از تعمير كارم علت را پرسيدم گفت شايد وقتي ما ماشين را درست ميكرديم دستمان به سنسور دزدگير خورده و حساسيتش زياد شده .
بقيه ي داستان اينه كه پرايدي كه بي جهت من توي دلم فحششش دادم رفته بود آنطرف خيابان تا شيريني بخره و با دستان پر به سوي ماشينش آمد.(بنده ي خدا غريبه بود ومسافر)خيلي اين پا و اون پا كردم تا برم وبهش بگويم كه اگه شيريني خوب خاستي و بار ديگر به شهر ما آمدي اين شيريني ها را نخر ،چون فقط آشقال خريدي و بنا بود آدرس شيريني سازي خوب هم بهش بدم ولي لامصب نميدونم چي شد كه اين كار را نكردم تا سوار ماشين شد و رفت
اكنون خيلي ناراحتم كه چرا بي مورد تهمت به بنده ي خدا زدم و فحشش دادم .دوم اينكه چرا آدرس شيريني فروشي اعلا را بهش ندادم چون دويست متر بيشتر فاصله نداشت و تازه در مسيرش هم بود
از اينكه اين جفا را كردم نادم وناراحتم.خدايا مرا ببخش
نكته:هر شهري ممكنه يه چيزيش معروف باشه لطفا گول القاب مشابه را نخوريدو فقط به بنگاههاي اصلي مراجعه كنيد
نكته دوم:مث من هيچوقت زود قضاوت نكنيد
پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۴ - - بابا حسين -

وقتي پست جفا به همكار را گذاشتم، از طرف بعضي سرزنش شدم و خودم هم ميدونم كه جفا كردم ولي اين يكي هم شبيه همونه ولي يه مقدار از جفا هم گذشته و كاش يه ميله ي آهني داشتم و ميدادم دست شما تا بزنين تو سر من
زماني كه توي بيمارستان خصوصي كار ميكردم علاوه بر محمد كه لازيكس خورش كرديم.متاسفانه يه روز هم تصميم گرفتيم توي چاي ليلا خانم كه يه پير زن خيلي خوبي هم بود لازيكس بريزيم. ليلا خدمه ي بخش بود و خدا ميدونه خيلي هم دوسش داشتيم .پير زن خوبي بود ولي گاهي زياد حرف ميزد و هميشه چاي توي ليوان ميريخت و براي اينكه سرد بشه اونو ميذاشت روي يك ميز كنار بخش و ميرفت به كاراش ميرسيد و دوباره بر ميگشت.(خدايا ما را ببخش)
آنروز به محض گذاشتن چاي ليلا خانم به روي ميز، نقشه عملي شد. وتا ظهر ليلا را ميديديم كه به سرعت روانه ي دستشويي ميشه كاش كار به همينجا ختم شده بود.
فردا صبح وقتي به محل كار اومديم تعريف كردند كه :سرويس در پايان كار ديروز همه ي پرسنل را به منزلشان رسانده و لي ليلا بعلت اينكه حالش به هم خورده نتونسته از سرويس پياده بشه و اونو به يه بيمارستان دولتي رسوندندو در اون بيمارستان برايش سرم وصل كردند و بعدا مرخص شده و الحمدالله بخير گذشته.....حالا كه اين مطلب را مينويسم ميبينم عجب جفايي به اون پير زن كرديم.خدا ما را ببخشه .حالا شما را خدا به من فحش نديد بعضي وقتا آدم يه كارايي ميكنه كه بعدش هم پشيمون ميشه
اگه ديگه نيومدم بدونيد از خجالت بوده...
سه شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۲ - - بابا حسين -

هميشه ساعت 10 صبح با همكارا چاي ميخورديم و محمد ن هم با اينكه كارش توي دوتا بخش بود هر طور بود خودش را پيش ما ميرسوند تا با هم چاي بخوريم و كپي بزنيم...
آنروز يكي از خانوماي شيطون پيشنهاد داد كه داخل چاي محمد آمپول لازيكس بريزيم و بعد كلي بخنديم.ما هم بي ميل نبوديم و پيشنهاد عملي شد.(البته فقط ما دوتا ماجرا را ميدونستيم)
محمد بعد از پانسمان بخش جراحي، با حالت خسته اومد پيش ما و چاي هم آماده بود همه ي بچه ها جمع شده بودن توي اتاق رست و هر كدام در حال خوردن چاي بودن.براي محمد هم چاي توسط اون خانم شيطون ريخته شد در حالي كه قبلا آمپول هم داخل ليوان چاي خالي شده بود.
آنروز محمد يه حالتي كنار ديوار نشسته بود كه گويا خيلي خسته هست و همين هم بود زيرا خودش ليوان چاي را سر ميكشيد و ميگفت به به چه ميچسبه !!
برنامه استراحت زود تمام شد و همه بدنبال كار خودشان رفتند و محمد هم به بخش جراحي رفت تا بقيه ي كاراش را انجام بده و منم پشت پنجره منتظر بر گشتنش نشستم،چون ميدونستم كه خيلي زود قراره به دستشويي بره و دستشويي پرسنل هم زير بخش ما بود.
ده دقيقه گذشت و محمد را ديدم كه در حالت دوان دوان به طرف زير زمين بخش ما ميرود و من هم سريع خودم را به دستشويي رساندم كه قبل از او آنجا باشم ويادمه كه كار به تعارف رسيد چون حال او را ميدونستم او را به دستشويي فرستادم و خودم بيرون آمدم..
نيم ساعت بعد دوباره محمد را در حال رفتن به دستشويي و خلاصه چندين بار اين كار انجام شد ولي او علت اين موضوع را نفهميده بود
فردا كه دوباره سر كار اومديم محمد گفت نميدونم ديروز چي شده بود كه تا اومدم پانسمان بيمار را با چسب فيكس كنم مجبور شدم نيمه كاره رها كنم و برم دستشويي و ديشب هم حالم بهم خورده و گويي فشارم پايين افتاده و ..
و بلاخره با اين كارمان ما هم جفا به محمد كرديم.البته بعدها بهش گفتيم و حلالمان كرد.
شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۱۹ - - بابا حسين -

چند سالي بود كه مشغول كار بودم و محيط كاري من هم مختلط بود.رضا جيم هم كه يك سالي بود همكارم شده بود چنان خودش را خوب جا زده بود كه فكر ميكردم بهترين پسر دنياست.خيلي شبها با هم همكار بوديم و از همه دري حرف ميزديم و خلاصه صميمي شده بوديم.
يك روز بهم گفت من از خانم ميم خوشم مي آيد، و خواست كه ازش بپرسم نظرش راجع به رضا جيم چيست! خب علتي كه منو واسطه اين كار كرد اين بود كه اولا من متاهل بودم و در ثاني مدت زيادتري با خانم ميم همكار بودم و همديگر را ميشناختيم.
از آنجايي كه من خجالت مي كشيدم با خانم ميم در اين خصوص صحبت كنم ! با همكار متاهلم خانم ن كه يك خانم خيلي خوبي هم بود اين مسئله را در ميان گذاشتم و او هم قبول كرد كه پا در مياني كند تا يه امر خيري سر بگيرد.
خانم ن در يك روز خلوت كاري با خانم ميم كه در بخش ديگري كار ميكرد صحبت كرد و بعد از يكي دوساعت با حالت خوشحالي بر گشت و گفت كه صحبتهايش نتيجه بخش بوده و نظر خانم ميم مثبت است كه با رضا ج صحبت كنند.
آنروز ظهر وقتي تعطيل شديم من و رضا جيم داخل اتاق نگهباني بيمارستان نشسته بوديم كه خانم ميم هم كارت خروجيش را زد و از درب خارج شد.ومن دست رضا را گرفتم و با هم از بيمارستان خارج شديم.خانم ميم گويا ما را ديده بود و انتظار داشت كه رضا جلو برود و با هم صحبت كنند. چند ثانيه اي هم مكث كرد ولي رضا جيم جلو نرفت ! دختره راه هر روزه به منزل را نرفت و داخل كوچه خلوت پشت بيمارستان شد و به راهش ادامه داد و من هم هرچه به رضا ج اصرار كردم كه پشت سرش برود و گفتگو را آغاز كند بخرجش نرفت و دائم مگفت كه من روم نميشه و خجالت ميكشم!!!و بلاخره آن روز گذشت.
يك هفته بعد من و چند تا از دانشجوهايي كه كاردانشجويي در بيمارستان را داشتند به سلف سرويس رفته بوديم و ضمن خوردن شام صحبت از رضا جيم شد.يكي از دانشجويان گفت اين رضا جيم خيلي نامرد است.وقتي ازش سوال كردم چرا ؟ چنين گفت:
رضا جيم مدتي است كه با هم خانه اي هاي من دوست شده و ادعاي رفاقتي آنچناني دارد و گاهي هم به دانشكده ي ما آمده و طرح دوستي با يكي از دانشجويان دختر را ريخته و ادعا كرده كه ميخواهم با او ازدواج كنم وبچه هاي دانشجو هم بخاطر اينكه ميخواستند يك وصلت سر بگيرد به فكر افتادن كه راجع به رضا جيم تحقيق كنند.و در تحقيقاتي كه كردند متوجه شدن كه او زن دارد !!! بخاطر همين هم ديگر به خانه خودشان راه نميدهند و قطع رابطه كرده اند.دانشجو ادامه داد كه نه تنها رضا زن دارد حتي يه بچه هم دارد كه پيش زن اولش بوده و زن دومي هم دارد كه در بيمارستان....... كار ميكند.
وقتي اين صحبتهاي دانشجو را ميشنيدم رنگ از رخسارم پريده بود و عرق بر پيشانيم جاري شده بود و گويي كه فشار خونم آنچنان پايين افتاده بود كه چشمم سياهي ميرفت و در اين فكر بودم كه خدا رحم كرد كه خانم ميم به خاطر وساطت من در دام اين جفا كار خلاف كار نيفتاد.
چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۱۶ - - بابا حسين -

ديشب خواب يكي دوستان بنام سيد آقا را ديدم.اگرچه سيد آقا را خيلي وقته نديدم ولي خاطرات او هميشه در ذهنم هست و دوستش دارم
سيد آقا كه الان اسمش را علي آقا ميگن توي يه مغازه پارچه فروشي كار ميكرد و هر روز همديگر را ميديديم ولي زماني كه استادش داخل مغازه بود خيلي خوش نداشت كه من به اونجا برم البته من هم با استادش كه چند سالي از خودم بزرگتر بود ،دوست بودم.به همين خاطر وقتي كار مهمي با علي آقا داشتم از تلفن عمومي برايش زنگ ميزدم و اگر خودش گوشي را بر ميداشت صحبت ميكردم واگر استاد گوشي را ميگرفت بلادرنگ آنرا قطع ميكردم.يه روز وقتي تلفن زدم استاد گوشي را بر داشت و منم صحبت كردم و يه مقدار لحجه گرفتم و بعد كه فهميدم اصلن متوجه نيست و صدا شناسيش هم خوب نيست حرفاي زشت بهش زدم و قطع كردم.شب وقتي دوستم را ديدم قضيه را بهش گفتم و تصميم گرفتيم كه من هر روز سر بسر استادش بگذارم و او هم از نزديك واكنشها را ببيند و برايم تعريف كند.
مزاحمت هاي من از طريق تلفن ادامه داشت و حرفاي زشت من را آقاي اكبر ميم (استاد دوستم) به همچراغها گفته بودند. وطوري شده بود كه همچراغها هم سر به سر اكبر ميم ميگذاشتن و او هم ديگر داشت حساس ميشد
مدتي كه گذشت يك شب نامه اي با دستخط يكي از دوستان برايش پست كردم.وچند روز بعد كه ميدانستم نامه بدستش رسيده آخرين تلفن را بهش زدم و چند دقيقه بعد خودم را به درب مغازه او رساندم. ولي رنگ از صورت او پريده بود و خيلي عصبي به نظر ميرسيد. وقتي باش سلام و عليك كردم، ازش سوال كردم كه چرا رنگت پريده؟ در جوابم گفت همين الان اون مزاحمه زنگ زده و گفته است كه قرار است به درب مغازه بياد و من هم اين قيچي را آماده كردم تا به شكمش فرو كنم............
و اين ساديسم و مردم آزاري را كه ما كرديم نميشه اسمش را جفا گذاشت !! خدا ما را ببخشد .چون آقاي اكبر ميم الان زنده نيست وگرنه هر طور بود ازش حلاليت ميطلبيدم.
شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۱۲ - - بابا حسين -
پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۱۰ - - بابا حسين -

يه هفته پيش رفتم مرغ خريدم و انتظار چهارده هزار تومان را داشتم.فروشنده گفت پانزده هزار و ششصد تومان ! البته مرغه از دفعه هاي قبل هم كوچكتر بود.پيش خودم غيبت اين بنده ي خدا كردم و تصميم گرفتم ديگه ازش چيزي نخرم ولي امروز رفتم مركز فروش مرغ و سه عدد خريدم به خيال ارزانتر بودن، ولي متاسفانه شد پنجاه و يك هزار تومان !!
به اين نتيجه رسيدم كه اوضاع از ريشه خراب است و خدا به داد مردم برسد.آقايون كه به فكر مردم نيستند و در چيزاي ديگه افكارشون دور ميزنه ولي با اين كاراشون جفايي نا بخشودني را بر مردم عادي و كم در آمد تحميل ميكنند. خدا را شكر كه تو هم داري ميري .واين را هم فراموش نميكنيم كه يه آقاي ديگه يك شبه قيمت پيكان 700 هزار توماني را به سه ميليون و پانصد هزار تومان رسوند و سر مردم را شيره ماليد و هيچ كس هم جيكش در نيومد!!همه ي اينها درتاريخ ثبت است لعنت هاي مردم را كوچك نشماريد.
چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۹ - - بابا حسين -

بعضي ها عادت دارن وقتي چيزي ميخرن اگر براشون گران بود يه مقدار فحش و بد و بيراه هم به بانيان گروني ميدن و اين كار نه تنها باعث خورد شدن اعصابشون ميشود بلكه گناهي هم براي خود در دفتر الهي ثبت ميكندو بخود جفا ميكنند.گاهي تكنولوژي ميتونه كمك كننده باشد . من يكيش را خودم اجرا كردم و حالا اگر اون جنس چند برابر هم بشود اصلا متوجه نميشم و بدون ناسزا گفتن هزينه اش را غير مستقيم ميپردازم.
خب كارت سوخت را ميگم ،هر بار باك را پر ميكني بايد حداقل اگر آزاد باشد سي تا چهل هزار تومان بپردازي كه بنظر خيلي گران است.براي اينكه پول را دستي ندهيد كيف پول كارت سوختتان را شارژ كنيد و هر بار مقداري را صدقه ي سرتان در آن بريزيد تا هميشه به مقدار فراوان پول در آن وجود داشته باشد.حالا هر وقت بنزين ميزنيد اصلا به مبلغ و ليتر آن كار نداشته باشيد وفقط از منوي كيف پول وارد شويد و با پمب بنزين تسويه حساب كنيد و با خيال راحت به رانندگي خود بپردازيد.
طريقه شارژ كيف پول كارت سوخت را در ادامه مطلب ميگذارم

شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۵ - - بابا حسين -

سد معبر !! به چه گناهي وسيله ي نان آوري اين كودك را شكستي اي مامور بي انصاف!!
خدا ازت نگذرد اي جفا كار
پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۳ - - بابا حسين -


ديروز رفتم گيلاس خريدم چون اگه اين كار را نميكردم ممكن بود فصلش تموم بشه و ناكام از دنيا برم
ازشانس بد، بعداز افطاري اكثرگيلاساهم ،من خوردم ودچار سردردشدم
گيلاس را ديدم ياد زمان خدمت افتادم
توي روستاي خانرود از توابع مشهد سپاه دانش بودم.من و آقاي چاوله باهم بوديم.يه روز هوس كرديم كه بريم وتوي باغات اونجا قدم بزنيم و به همراه يكي از دوستانمون چند ساعتي را در ده قدم زديم.يادمه وقتي به باغ پدر يكي از شاگردانومون رسيديم
بنده ي خدا خيلي تعارف كرد كه از گيلاساي باغش بخوريم ولي ما قبول نكرديم و از كنار باغش گذشتيم
شب كه شد وهمه جاتاريك وظلمات شد يكمرتبه هوس گيلاس كرديم.يه ساك كوچولو را برداشتيم و با چراغ قوه خودمون را به باغه رسونديم و سه نفري افتاديم به جون درختاي گيلاس و هي چيديم وبلاخره ساكه را پر از گيلاس كرديم وبرگشتيم خونه
وقتي به خونه رسيديم يه مقدار از اونا را داخل كاسه ريختيم و شستيم تا نوش جان كنيم
ولي همنكه اولين دونه ي اونو تو دهان گذاشتيم مث زهر مار بود چرا كه تازه سم زده بودند وبا ده بار شستشو هم بوي سم ازش جدا نميشد
اين بود كه همون آخر شب رفتيم بيرون و دور از خونه اون گيلاسا را توي يه باغ ديگه ريختيم وبرگشتيم
حالا بعد ازسالها كه از اون ماجرا ميگذره ميفهمم كه چه جفايي در حق خودمون و صاحب باغ كرديم
عكس بالا هم اون زمان از منظره ي جلو مدرسه گرفتم و خودم هم اونو با آگرانديسمان كه خريده بودم چاپ كردم
سه شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۱ - - بابا حسين -
چندين سال پيش يه بابايي كه يعني فاميل ما هم هست،يك نفر را واسطه كرد تا زمين عمويش را كه در حال فروش بود شراكتي بخريم تا بدست غيره نيفتد و موي دماغ او نباشد.برحسب اتفاق ما هم يه وامي را گرفته بوديم كه به اندازه ي نصف پول اون زمين بود و در اسرع وقت براي اون آقا فرستاديم.زمين معامله شد و يكي دوسال ما هيچ نگفتيم و او هم هيچ نگفت ! چند سالي كه سپري شد طرف رفت توي زمينه كيوي كاشت و وقتي گفتيم سهم ما چطور شد كمتر از يك سوم زمين را به ما نشان داد و گفت اين سهم شما!!! از آنجايي كه نميخاستيم در گيري فاميلي داشته باشيم با اكراه وبه ظاهر قبول كرديم ولي به برادر و خواهر و داماد اون آقا گفتيم كه ما راضي نيستيم و دعوا هم نداريم ولي من هميشه گفتم و خواهم گفت كه الهي كوفتت بشه و الهي هيچوقت خيرش نبيني و الحمدالله خداوند هم گاهي دهنش را سرويس كرده ولي خودش نميفهمد.اينجا هم دوباره از خدا ميخام يه آفتي توي درختاش بندازه كه به اندازه ي سهم ما خشك و بي حاصل بشه.الهي آمين
اين آقا مشكلات ديگري هم در خصوص ارث براي خواهرش داره كه بعدا مينويسم.اين هم جفاي فاميل..........
سه شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۰۱ - - بابا حسين -
بي بي جان
يادمه بچه بودم و بهم گندم برشته دادي و تند تند ميخوردم ولي يه سنگ كوچولو توش بود و باعث شد بره زير دندونم و دندون كرم خورده من بشكنه و من چقدر فحش بهت دادم و الان ميفهمم كه در حقت جفا كردم
يادمه يه روز ازت پول ميخاستم و تو نداشتي بهم بدي عصباني شدم و پاهامو زدم به درب اتاقت و دربه شكست و بعدا اون در را با پارچه و سريش چسبوندي و سالها همينجوري بود!!!و حالا ميفهمم كه چقدر بهت جفا كردم
يادمه اصفهان با خاله اشرف زندگي ميكردي و وقتي يه روز عيد اومده بوديم عيد ديدني يواشكي بهم گفتي ننه هوس نوشابه كردم و من بخاطر اينكه قند داشتي بهت گفتم نوشابه خوبت نيست و برات نخريدم و آنروز من توانايي خريدن را داشتم و نكردم والان ميفهمم كه چقدر بهت جفا كردم
حالا هم سالهاست در قبرستان تخت فولاد اصفهان آرميده اي و هيچوقت جز يك بار نتونستم به سراغت بيام و اينهم ميفهمم كه جفا كردم
بي بي جان روحت شاد
دوشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۳۱ - - بابا حسين -
چقدر اين محمود جون جفا كردو خودش هم نفهميد
بیست : پرستو صالحی از بازیگران سینما و تلویزیون ایران در نامهای به محمود احمدینژاد از سیاستهای فرهنگی دولت دهم انتقاد کرده است
خدمت جناب آقای رییس جمهور سابق!
متاسفانه
این چند روزه دسترسی به اینترنت نداشتم، ولی صحبت های جنابعالی را در
تلویزیون پیرامون هشت سال دوره ریاست جمهوری تان را در حالی شنیدم که کنار
بستر مادرم در بیمارستان بودم … آنقدر در کمال آرامش و …بودید که لحظه ای
من هم فراموشم شد رنج ها و مشقت های این هشت ساله را !!!
سه شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۵ - - بابا حسين -
علي پسر خوبي است او در خانواده اي بدنيا آمده كه دو برادر ديگر او هم كمي مشكل دارند ولي همه زحمت كش و كاري هستند .علي اگر چه چند سالي است توسط رسول عابديني براي كار كردن به يك مركز معرفي شده ولي حق و حقوق واقعي را به او نميدهند و نسبت به كار سنگيني كه از او ميكشند در حقش جفا ميكنند.علي بتازگي مدرسه ميرود و بسيار خوش خط است.اوايل كه سر كار آمده بود او را بيمه كرده بودند ولي بعدا بيمه اش را قطع كردند ولي يك آدم خير او را اكنون بيمه كرده و ادامه ي بيمه اش را ميپردازند.كارهاي سنگيني كه از علي ميكشند گاهي نگران كننده است و من ناراحت آنم كه يك روزي دچار ديسك كمر شود زيرا هر موقع كه روضه خواني دارند علي اين فرشهاي سنگين را بغل ميكند و آنها را پهن و جمع ميكند.هر جا بايد جسم سنگيني را جابجا كنند از او هم كمك ميگيرند.و خيلي چيزهاي ديگر
علي دو تا خط موبايل هم دارد كه خيلي خوب هم قادر است شارژ كند واعداد را يكي يكي بلد شده وهر كس به او تك زنگ بزند وقطع كند حتما برايش زنگ ميزند وسوال ميكند شما با من كار داشتيد؟
علي خيلي دوس دارد كه ازدواج كند ولي هنوز زن مورد علاقه و همسان خودش را نتوانستند برايش پيدا كنند.
اگرچه آنچه وضعيت علي است خواست خدا بوده از خدا طلب بهبودي و خوشبختي او را دارم و از خداوند قادر توانا خواستارم تا همه ي كودكان جهان را سالم بدنيا آورد
چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۱۹ - - بابا حسين -
گاهی دخترانی با چت یا در دانشگاه و یا...با پسری آشنا میشوند که پسر ادعا میکند برای ازدواج جلو آمده یک تست کوچولو مجرب همه چیز رو معلوم می کنه(اکثر مواقع). به پسر بگید خب اجازه بدهید با خانواده مطرح کنم یا شما با خانواده مطرح کنید. اگه گفت نه حالا بذار بینیم با هم تفاهم داریم نداریم با هم آشنا بشیم ....شک نکنید شک نکنید آره شک نکنید که ریگی تو کفششه
این آزمون رد خور نداره و تجربه اینو ثابت کرده که پس از این آزمون کوچک آدمهای فریب کار و جفا پيشه کنار میکشن
یکشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۰۹ - - بابا حسين -
وقتي آدم يه چيزي را داره قدرشو نميدونه همينكه اونو از دست ميده ميفهمه كه چه نعمتي را از دست داده !
بيچاره صبح تا شب بدون منت كار ميكرد و گاهي هم يه غري ميزد و قدرش را نميدونستيم.الان دو روزه كه رفته پيش ارسطو و ما بيچاره و در مانده شديم !
خداوند همه اشان را نگهدارد. اونايي كه ندارند هم، بهشون خداوند عنايت كند.خيلي بدرد بخور و خوبند.
ديروز را گشنگي خورديم،يني غذاي فريز شده را خورديم البته بد نبود .بخاطر همين ديشب را تصميم گرفتيم تا غذاي دلپذيري را خودمان درست كنيم.خب تصميم بر اين شد كه چلو گوشت بپزيم و دستور كار را از جايي سوال كرديم بنا به فرمايش دوست عزيزمان قرار شد عكسي هم از دستپخت خودمان بگيريم تا يادگاري بماند.
ولي همينكه رفتيم سر قابلمه ي گوشت بدون اينكه چلو را پخته باشيم نان را بر داشته و با مقداري گوشت خورديم و سير شديم جاي دوستان بسيار خالي بود
ولي براي مستند سازي بهتر بود كه يه عكس ميگرفتيم و اين كار هم شد. هم از بشقاب بعد از استفاده عكس انداختيم و هم از باقي مانده ي قابلمه...
هر كس قدر خانمش را نداند جفا كار است
چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۰۵ - - بابا حسين -
ديروز دخترم بهم اس ام اس داد كه بابا تو پول به حساب من ريختي؟ گفتم خير وپرسيدم كدوم حساب ؟گفت حساب بانك.....!گفتم چقدر هست؟گفت مبلغش اينقدر بزرگه كه نميشه خوندش! تعجب كردم هنوز يك ساعتي نگذشته بود كه مجددا حسابش را از طريق موبايل چك كرديم .درست بود و بيش از سه ميليار وهفتصد ميليون تومان را نشان ميداد.برايم خيلي جالب بود و به يكباره فكر كردم كه ميلياردر شدم و نقشه هاي فراواني را براش كشيدم و حتي خاستم سود بانكي اين مبلغ را حساب كنم ،ولي ارقام برام خيلي سنگين بود.ولي طولي نكشيد كه متوجه شدم پول را از حساب ما خارج كردند!و اينگونه به ما جفا شد!!
حالا اگه اين پول را دست نميزدين چي ميشد اي بي انصافها؟
شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۰۱ - - بابا حسين -
امروز رفتم فيش حقوقم را داخل پوشه بگذارم،پوشه داخل اتاق بالاي پاركينگ است متاسفانه متوجه شدم كه قسمتي از اتاق را موريانه هاي لعنتي در حال چپاول هستند!! هر چن كه مدتي پيش داخل اين اتاق كوچك را نفتالين هم گذاشته بوديم ولي اين نامردها از اين نفتالين هم حساب نبردند و در حال جولان بودند. مقداري نفت داخل خونه ي آنها ريختم و نصف قوطي پيف پاف هم داخل اتاق زدم و مداركم را از اتاق بيرون آوردم تا نگاهي بيندازم ،در سر فرصت نشستم و به مدارك قديمي رسيدم .و نامه ي آقاي محمد علي انگيزه را ديدم كه بعنوان چك به من داده بود ولي هرگز پول را به من پس نداد.آقاي انگيزه بقال محله ي ما بود كه چندين ماه مغازه داشت و ما هم ازش نسيه ميكرديم ولي دست آخر پولي از ما قرض كرد و خورد اكنون بيش از 14 سال ميگذرد و ما هم خبري ازش نداريم..حالا ما اين را نوشتيم كه فكر نكند ما يادمان رفته و جفايش را هرگز نمي بخشيم...

شنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۵ - - بابا حسين -
ساعت 6بيدار شدم تا به سر كار بروم اگرچه شب را زود خوابيده بودم ولي صداي تلويزيون كه تا دير هنگام روشن بود( بچه ها منتظر نتيجه ي راي بودند )باعث دل دردم شده بود و مجبورشده بودم دوبار بلند شده و قرص معده بخورم.
هنگامي كه از خواب پر درد سر بر خاستم كليد تلويزيون را زدم كه نتيجه ي راي ها را ببينم وچشمم هنوز تار بود كه عكسهاي رديف شده را در گوشه ي راست تلويزيون ديدم.كمي چشمم را ماليدم و در كمال نا باوري كسي را كه اصلن دوست نداشتم ، در بالاترين عكسها مشاهده كردم داشتم سكته ميكردم وناخودآگاه داد از دلم بيرون آمد و فحش دادم .همسرم كه توي اتاق بود فورا بيرون آمد و گفت چي شده؟ و من هم دنبال كنترل بودم تا تصوير را ذوم كنم و نوشته ها بيشتر برايم نمايان شود . وخدا عمر مخترع كنترل تلويزيون بدهد كه با زوم كردن فهميدم كه اشتباه كردم .و اگر اين كنترل نبود قرار بود جان ما هم گرفته شود و جفايي ببار آيد!!(قدر جواني و چشمهاي سالم را بدانيد)
دوشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۰ - - بابا حسين -
مطمئن ترین راه برای تقلب در امتحانات
خودکار نامرئی جادوویی
مخصوص تقلب در امتحانات
شما هم می توانید شاگرد ممتاز شوید
این خودکار جادویی دارای جوهر نامریی است که متن نوشته شده با آن فقط با نور مخصوص قابل دیدن است.
در
انتهای این خودکار جادویی نور مخصوص خواندن متن های نامرئی نیز قرار دارد
که شما با روشن کردن آن می توانید متن ها و فرمول های نوشته شده را
بخوانید.
شما
می توانید فرمول ها و متن های مهم را در پشت کارت امتحان خود و یا در یک
کاغذ سفید نوشته و به سر جلسه ببرید و با این نور مخصوص آن را بخوانید
توجه داشته باشید که ظاهر این خودکار کاملا شبیه به یک خودکار معمولی است.
با قیمتی بسیار استثنایی
فقط و فقط 8.000 تومان
ارسال در کمتر از 72 ساعت به سراسر ایران. ابتدا درب منزل تحویل بگیرید سپس وجه آن را به مامور پست بپردازید.
تقلب آسان و مطمئن
چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۰۸ - - بابا حسين -
ديشب بيرون شهر بودم و هوا تاريك شده بود سرعت ماشينم متعادل بود.از ماشيني سبقت گرفتم و هنوز صد متري دور نشده بودم كه يك گوني بزرگ كه ميتوانست بار افتاده از يك ماشين باشه سر راهم سبز شد فرصت هيچ كاري را نداشتم بجز چرخاندن فرمان!و همين امر باعث شد كه تاب عجيبي در ماشينم بيفته و نزديك واژگون شدن بشه كه بحمدالله بخير گذشت.با آنكه ترشح آدرنالين بدنم باعث شد كه نبض من هم از حد طبيعي خيلي بالاتر بره ولي دوس داشتم كه بر گردم و گوني را از وسط خيابان بر دارم تا موجب خسارت براي ديگران نگردد ولي متاسفانه در يك لحظه فاصله ام با جسم مورد نظر زياد شده بود و امكان بر گشت در جاده هم نبود!با اينكه چندين ساعت از اين ماجرا ميگذرد خودم را سرزنش ميكنم كه چرا بر نگشتم و اين جسم بزرگ را از وسط جاده بر نداشتم ! فكر ميكنم كه ديشب جفا كردم!
سه شنبه ۱۳۹۲/۰۲/۳۱ - - بابا حسين -
بنا به درخواست دوستم كه ميخواست به نمايشگاه برود عازم تهران شديم.نمايشگاه لوازم طبي بود و چون دوستم تنها بود من هم مايل به رفتن بودم و تازه ميدونستم كه شبها را بناست پيش ارسطو بروم و اين اميد وار كننده بود.واز اون گذشته من مترجم دوستم هم بودم و يه مقدار بايد مواظبش بودم تا گم نشه،آخه طفلكي زياد تهرون نرفته و راه و چاه را بلد نبود.روز اول به نمايشگاه رفتيم ولي اصلن خوب نبود و مثل نمايشگاه ورشكستگان بود و گويا اكثر تاجران در آنجا شركت نكرده بودند.از چين هم ماشاالله چندين غرفه شركت كرده بودند كه يكيشان اومد با من صحبت كنه و من به اين كلمه اكتفا كردم (آي دونت نو).گاهي هم كه پج ميكردند من مجبور بودم گوشم را تيز كنم تا بعدا براي علي دوستي ترجمش كنم و او هم اينقدر قدر نشناس بود كه بجاي تشكر خنده تحويلم ميداد. حالا اين دور زدن ما يه نتيجه داشت و اين بود كه بعضي غرفه ها يه پاكت تبليغاتي به ما ميدادند كه علاوه بر ليست كالا يشان يه خودكار هم به همراهش گذاشته بودند اگرچه بعضي خودكارها از همون لحظه ي اول نمينوشت ولي يكي دو شركت هم بودند كه طبع صاحبشان بلند بود و از خودكارهاي مرغوب استفاده كرده بودند.
به شركت فني ارتوپدي ايران كه رفتيم آنقدر مديرش سخاوتمند بود كه اولا دوتا پشت صندلي به هر دو ما داد وتازه يك مچبند هم كه داشتيم امتحان ميكرديم به زور ميخواست به من بدهد ولي از آنجايي كه به مفت خوري عادت ندارم قبول نكردم.جنسهاش هم خوب بود(حالا بخاطر اينكه چيز مفتي به ما داده نيستا)
به شركت اوپتو رفتيم دوستم با مسول اون شركت آشنا بود ولي همديگر را نديده بودند در نمايشگاه وقتي مدير شركت ما را ديد خيلي تحويل گرفت و با شكلات و كافي هم از ما پذيرايي كرد و يه بسته شيك را به دوستم داد و او هم كه ما انگار گماشتش بوديم به ما داد تا نگه داريم وقتي اونا داشتن با هم حرف ميزدن من يواشكي بسته را نگاه كردم وديدم يه جعبه ي شيك داخلش گذاشتن وقتي بازش كردم يه ست بود كه شامل خودكار خيلي شيك يه چاقوي چند لبه و يك دسته كليد با كلاس براي همين بود كه به مدير اونجا رو زدم و گفتم به ما نميديد و اون هم دستور داد به من هم بدهند.بلاخره تا اواخر وقت تو نمايشگاه راه رفتيم و مرتب اين بسته ها را گرفتيم ولي همشو من نگه ميداشتم .وقتي بيرون آمديم تا به خانه بريم آنها را خواستيم تقسيم كنيم متاسفانه بسته ي من گم شده بود و اين جفايي بود كه در نمايشگاه به سر من اومد.
یکشنبه ۱۳۹۲/۰۲/۲۲ - - بابا حسين -
چند سالي بود كه در بيمارستان كار ميكردم وشبها هم، شيفت بودم . زمان شام
خوردن ما از ساعت هفت ونيم تا هشت و نيم بود واغلب من با همكاران مرد نيم
ساعت اول را به رستوران بيمارستان ميرفتيم و نيم ساعت دوم همكارم با
دوستانش به صرف شام. در آن نيم ساعتي كه ما توي بخش نبوديم و شام ميخورديم
همكار محترم ما خيلي به بيماران ميرسيد و تا از رستوران به بخش ميرسيدم با
لحجه ي مخصوص خودش ميگفت وووي! به اون افغاني تخت فلان هم پتدين زدم ،چون
خيلي درد داشت.زدن پتدين به بيمار مهم نبود ولي من دوس داشتم مسكن بيمارها
را آخر شب بزنيم تا بهتر بخوابند و موجب ناراحتي ديگران نباشند.و چون
شيفتهاي من بيشتر با اين سركار خانم بود اين مسئله را بارها وبارها ديده
بودم ولي يكي از روزها مشكوك شدم و وقتي براي خوردن شام بخش را ترك كرد به
سر وقت كيفش رفتم و در كمال تعجب پتدين را داخل كيف خانم ديدم !! از آنجايي
كه نميخواستم با آبروي كسي بازي كنم يواشكي پتدين را باسرنگ كشيدم و آب
مقطر بجاش كردم و همينطوري به داخل كيفش رها كردم ومطمئن بودم كه او تصور
خواهد كه آمپول بر اثر بي مبالاتي شكسته. چند روزي گذشت تا دوباره با اين
خانم هم شيفت شدم و دوباره ماجرا تكرار شد و او بعد از برگشتن ما از شام
عنوان كرد كه به فلان بيمار پتدين زده است !(اغلب وقتها هم به بيماران
افغاني آمپول زده بود) و بخش را براي رفتن به رستوران ترك كرد. اين دفعه در
فرصت مناسب به سر وقت كيف خانم همكار رفتم و وقتي نگاه كردم ديدم آمپول
داخل كيفش نيست !! دوستم رضا كه با من همدست بود گفت بغل كيفش را نگاه كن،
وقتي زيب بغل كيف را باز كردم با كمال ناباوري ديدم اين آمپول بي زبان را
حضرت خانم لاي يه مشت پنبه پيچيده تا ديگر بار نشكند !!از آنجايي كه ما اين
حرفا سرمان نميشد اين دفعه هم سر آمپول را شكستيم و جاش آب مقطر ريختيم
وآمپول شكسته را لاي پنبه و همان بغل كيف گذاشتيم. ولي اين ماجرا باعث شد
كه خانمه ديگه هنگام شام كيفش را داخل بخش جا نميگذاشت و همراه خودش به
رستوران ميبرد.
ما خيلي بد جنس بوديم! ولي اون خانم خيلي جفا كار بود!
سه شنبه ۱۳۹۲/۰۲/۱۷ - - بابا حسين -
ديشب آخر شب بود كه از مغازه ي دوستم راهي خانه شدم.با هم بيرون آمديم و او مغازه اش را بست واز هم خدا حافظي كرديم و هر كدام به طرف خانه ي خود راهي شديم.من پياده بودم وهنوز باران ميباريد ،هر چند صبر كرده بودم تا باران تمام شود ولي نشد.بارش باران بهاري و باد ملايم برايم خيلي خوشايند بود و راه رفتن زير باران را دوست داشتم.هنوز به ميدان نرسيده بودم كه بايد عرض بلوار را طي ميكردم تا مسيرم را ادامه دهم.وقتي خواستم داخل خيابان شوم نگاه كردم و چند ماشين رد شدند و ديگر ماشيني نبود.راه افتادم و هنوز به وسط بلوار نرسيده بودم كه متوجه شدم 50 متر آنورتر يك نادان موتوري دارد فحش ميدهد(يعني فحش به من)و من هم بي اعتنا قسمت دوم بلوار را رفتم و به راهم ادامه دادم.وقتي چند متري ديگر را رفتم متوجه موضوع شدم كه چگونه قرار بود اين احمق موتور سوار با آن سرعت زياد و در باران و بدون چراغ با من برخورد كند.و اينجا بود كه به خود آمدم ويك مقدار وحشت كردم.وخدا را سپاسگزارم كه روز مرگم را ديشب قرار نداد.بد بختي هم اين بود اگر توسط اين نادان دار فاني را وداع ميكردم خونم پايمال ميشد و كسي هم به نوا نميرسيد. چرا كه اغلب اين موتورسواران بيمه نيستند و اينطور در حق مضروبانشان جفا ميكنند.
شنبه ۱۳۹۲/۰۲/۰۷ - - بابا حسين -
اين خارجي ها چقدر بد بخت و ذليل و خار هستند و چقدر نفهمند كه اسم كشور ما
را در خيلي از جاها حذف كردند!براي نمونه امروز رفتم در يك سايت ثبت نام
رايگان انجام بدهم هر چه گشتم اسم ايران را نيافتم!! ولي اينقدر اسمهاي عجغ
وجغ اونجا بود كه هيچ وقت اسمشان به گوشم نخورده بود.بخاطر همين هم از كوره در
رفتم و چقدر فحش و ناسزا به آنها دادم كه اينجوري خودشان را خار ميكنند!
خدا لعنت كند آنهايي كه باعث جفا بر من و مردم ايران هستند
چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۲/۰۴ - - بابا حسين -
امروز وقتي به خانه آمدم گفتند مخمل خانم و مامان گراميشان در حال اسباب كشي هستند و ما هم از اين موضوع خوشحال شديم. وقتي به لانه ي آنها سر زدم فقط دوتا از بچه هاي مشترك مخمل و مامانش داخل لانه بودند(بقيه را برده بودند) و من هم براي اينكه كمكي به آنها كرده باشم ،هر دو بچه را روي ديوار گذاشتم تا راحت تر آنها را منتقل كنند. نيم ساعتي طول كشيد كه بچه ها توسط مامان مخمل منتقل شدند. كاش كار به اينجا ختم شده بود.از ماجرا دوساعتي ميگذرد ولي مامان مخمل باز به لانه ي قديمي آمده و مرتب صداي اعتراض آميز سر ميدهد و دنبال بچه ميگردد. گويا بچه هايي را كه من روي ديوار گذاشتم و او برده را حساب نمي آورد!! حالا من هم عذاب وجدان گرفتم كه چرا كمكشان كردم و گويا ما هم با اين كارمان جفا كرديم!!!
جمعه ۱۳۹۲/۰۱/۰۹ - - بابا حسين -


ساعت را نمیدونم چند بود! در خواب عمیق بودم که با صدای جیغ و داد گربه و صدای تق و توقی که از حیاط خونه میومد از خواب بیدارم شدم.
متوجه شدم که دوباره گربه ا ی در حال آزار و اذیت مخمل* است!با عجله خودم را به حیاط رسوندم و پی بردم که مخمل و اون گربه ی وحشی داخل یک جعبه هستند و در حال دعوا کردن! لنگه ی کفش را بر داشتم و نزدیک جعبه ایستادم تا گربه ی مهاجم را در یک چشم به هم زدن له و لورده کنم. دستانم بالا بود و با تمام قوا آماده ی شلیک لنگ کفش.هنوز در حال خواب و بیداری بودم و گویا زیاد هم حواسم نبود به محض خروج اولین گربه من کفش را به بدن آن گربه کوبیدم که تلو تلو خوران از چشمم دور شد و اینجا بود که متوجه شدم ضربه را به مخمل زدم در حالی که گربه ی مهاجم هنوز داخل جعبه بود!! وتا رفتم لنگه دیگر کفش را بیاورم لا مصب فرار کرد و من هم از ساعت 2 تا حالا عذاب وجدان گرفتم که چرا اشتباهی مخمل خانم حامله را کتک زدم و از جفایی که به این بی زبان کردم پشیمانم
*مخمل گربه ای فوق العاده زشت است که بنا به دلایلی در خانه ی ما زندگی میکند.





پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۲۴ - - بابا حسين -
جمعه ۱۳۹۱/۱۲/۱۸ - - بابا حسين -

بلاخره دعاي يكي گرفت و بعد از چندي در شهر ما باران آمد وچه دلپذير بود ولي تاكسي تلفني هاي شهر ما شماره هاشون را اشغال كرده بودند كه مبادا جواب مشتري را بدهند كه ماشين نداريم و يا اينكه ماشينهاي ما در باران كار نميكنند!!واين هم جفاست كه روزهاي باراني به مشتريان سرويس ندهند.
خدا رحمت كندپدر ومادر آنهايي كه دعا گو بودند تا باران ببارد
حالا كه راجع به دعا نوشتم يه چيزي يادم آمد و آن اينكه عده اي هم قبلا براي ملت ايران دعا كرده اند ولي اي كاش اين دعا را هرگز نميكردند! وداستان از اين قرار است:
قديما در هر شهري به تعداد انگشتان دست آدم ميليونر پيدا ميشد! وبقيه ي مردم اكثرا عادي بودند و تعدادي نيز هميشه فقير..نميدونم كي ودر چه زمان دلش سوخته بود و به درگاه خدا دعا كرده كه: بار الاها همه ي مردم ايران را ميليونر كن و خدا هم گوش به حرف اين زاهد بزرگوار داد و همه را ميليونر كرد و اينجوري شد كه اكنون همه ميليونر و خيلي ها خاك بر سر شدن!!!
چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۱۶ - - بابا حسين -

يه بيمار آشنا داشتم آزمايشاش نرمال نبود.دكتر فوق تخصص گفت اين آزمايش را دوباره تكرار كن و من هم بجاي يك آزمايشگاه به دو آزمايشگاه نمونه خون وادرارش را فرستادم(همزمان)
يكي از آزمايشگاهها حداقل رنگ ادرار را درست نوشته بود و يكي ديگه از آزمايشگاهها آنچه به چشم خود هم ديده بوديم درست ننوشته بود و همه چيز را طبيعي قلمداد كرده بود. خدا لعنت كند آنهايي كه جواب آزمايش مردم را سر سري ميدهند و اينطور در حق مردم جفا ميكنند.




یکشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۰۶ - - بابا حسين -

چند روز پیش چند تکه اثاث منزل را میخواستیم از شهری به شهر دیگر بفرستیم اول به چند تا بار بری زنگ زدیم ولی همه میگفتند باید اثاثیه را به محل دفترشان ببریم تا جابجا کنند واین بود که به زنگ زدنها ادامه دادیم وبه اتوبار آریا رسیدیم وایشان فورا قبول کردند و قرار شد مبلغ 150 هزار تومان بابت کرایه از ما بگیرند. وقتی بارها را به محل مورد نظر رساندند اولا با 6 ساعت تاخیر و بی موقع وبعد هم اینکه با کمد شکسته و یخچال رنگ رفته رو برو شدیم که کلی حرس خوردیم. تنها کاری که کردیم کرایه ی راننده ی بی احتیاط را ندادیم.امروز وقتی به اون شرکت کذایی زنگ زدیم یارو آدرس شرکت را نمیدهد گویا شرکتی وجود ندارد و فقط چند تا شماره تلفن را وسیله ی کار خود قرار داده اند!!!
اینهم شماره های اتو بار آریا که در حق ما جفا کرد
88410929
88427137
09122078235
09128140780
دوستان عزیز هرگز گول این آگهی ها و تبلیغات نیازمندیهای صبح تهران را نخورید چون خیلی هاشون کلاهبردارند!!




جمعه ۱۳۹۱/۱۱/۲۷ - - بابا حسين -

البته تعجب هم نداره چون خودم اقرار ميكنم
ديروز براي كاري به اينترنت مراجعه كرده بودم و ثبت نام براي يه چيزي!
اصلن واضح تر بنويسم
براي ثبت نام (فكس الكترونيك) به سايت مخابرات رفتم و ثبت نام كردم و مبلغ سي وهفت هزار و پانصد تومان هم از كارت شتاب كم شد و مرحله ثبت نام با موفقيت به پايان رسيد .لحظه ي آخر وقتي خواستم كد پيگيري را يادداشت كنم برقها رفت.
امروز كه كامپيوتر را روشن كردم و وارد اينترنت شدم بجاي اينكه وارد گوگل بشه كامپيوتر وارد صفحه ي ديگري شد كه اسم سايت مخابرات هم توي اون نشون ميداد.وميخواست بگه كه ميتوني وارد همانجايي بشي كه قبل از برق قطع شدن بودي!!! من هم خنگ گريم گل كرد و از اين صفحه خارج شدم و بعدا متوجه شدم كه چه اشتباهي كردم.
حالا كد پي گيري ندارم وتازه براي يك نفر ديگه هم اين ثبت نام را انجام داده بودم كه نميدونم چي بهش بگم؟
ما هم با اين دستپاچگي جفا به خود كرديم




پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۱۹ - - بابا حسين -

خدایا همه دردمندان راشفا بده و من هم که دچار گردن درد شدم یادت نره
خدایا همه را خوشبخت کن و اونایی که من هم در نظر دارم یادت نره
خدایا آنهایی که خار وذلیل کردی و هر روز هم بیشتر داری برخاری وذلتشان افزون میکنی هر چه زودتر عقلشان بده وگرنه هر چه زودتر مرگشان بده تا مردم از دستشان راحت شوند.
دوستان عزیز هم وبلاگی اگر کمتر دیگر آپ میکنم شاید بخاطر بیماریم باشد نگران نباشید.
خدایا ما را از شر این جفا کاران رها کن
و جفایشان را به خود وخانواده اشان برگردان




سه شنبه ۱۳۹۱/۱۱/۰۳ - - بابا حسين -
جمعه ۱۳۹۱/۱۰/۲۹ - - بابا حسين -

قبلا اين مطلب را گذاشتم به خاطر اهميتش يه بار ديگر مينويسم.
مخصوص همراه اولي ها ست
فقط كافيه عدد 1 را به شمره 8999 ارسال كنيد
فقط همين
واين دفعه از شر اين پيام دهنده هاي جفا كار خلاص شويد.




پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۸ - - بابا حسين -
اگرچه قيمت اين موبايل 2 سيم كارته ارزان است (65هزارتومان)ولي حيف1000 تومان پول كه براي خريد اين محصول بدهيم!!!
ديشب موبايل را خريدم وبعد از شارژ كردن كامل به يكي هديه دادم وبعد از آن آنقدر ضايع شدم كه نگو!!!
اول از همه هديه گيرنده به خانمش زنگ زد تا ميكروفونش را امتحان كند .خانم او گفت از كجا صحبت ميكني؟ پرسيد چرا؟ خانمش گفت صدات مثل ته چاه ميمونه كه داري صحبت ميكني!!! وبنده هم كه داشتم صداي خانوم را ميفهميدم رنگ از رخسارم پريده بود وبه هديه ام فكر ميكردم!! وخجالت هم ميكشيدم.
دوم آمديم صداي پخش صوتش را امتحان كنيم .اول يك آهنگ را بلوتوث كرديم با زحمت فراوان بلوتوث نشد ودومين شرمساري!!!
سوم كارت مموري پر از آهنگ را روي دستگاه گذاشتيم وكليد پلي را زديم ،خدا وكيلي يك جيز كوچولو توش در آمد وديگر هيچ نخواند!!!!
چهارم آمديم زنگش را امتحان كنيم هرچه زنگ زديم هيچ صدايي ازش بلند نشد كه نشد!!!
حالا از کیفیت خط فارسیش که هیچی نگو افتضاح..کیفیت تصویر و دوربینش هم اصلا هیچ...
اي خاك بر سر توليد كنندگان اينطور گوشي. خيلي هم خاك بر سرتان بشود كه آبروي نداشته صنعت كشور را بيشتر ميبريد.
تازه امروز از راديوي شهر ما توسط مجري برنامه اينطور گفته ميشد: اي ايراني جنس ايراني بخر تا با خريد شما يك فرصت شغلي براي هم وطنان بدست آيد!!
ومن در اينجا به آن خانم مجري ميخواهم عرض كنم كه با خريد هر ايراني از جنس ايراني چندين فرصت شغلي بدست مي آيد! چرا؟؟ اگر ماجراي خريد من را توجه كرده باشيد اين فرصتهاي شغلي بدست آمده است:
1-با آبرو ريزي كه اين موبايل براي ما كرد من ناراحتي اعصاب خواهم گرفت وبنابراين مجبورم به پزشك مراجعه كنم واين يك فرصت شغلي!
2-براي تعويض گوشي هم ديشب وهم امروز صبح مجبور شدم تاكسي سوار شوم وكرايه بدهم واين فرصت شغلي براي راننده هاي تاكسي
3-گوشي را فروشگاه از من گرفت وبه شركت سازنده ميفرستد وضمن اينكه براي كاميونهايي كه صدها از اين گوشي را منتقل ميكنند فرصت شغلي ايجاد ميكند براي آن كارگري هم كه بايد عيوب گوشي را مرتفع كند فرصت دوباره ي شغلي ايجاد شده!!
4-دست آخر اين گوشي مجددا به بازار مي آيد وبه دست يك نفر ديگر ميرسد وچند روزي كار ميكند وبايد آن را دور بيندازد ولي چون پول داده حيفش مي آيد وبه كهنه خرها ميدهد واين هم يك فرصت شغلي
5-عاقبت اين گوشي سر از كارخانه ي ذوب آهن در مي آورد وتغيير كاربري ميدهد واين هم يك فرصت شغلي...
واقعا مسخره كرديد مردم را كه جنس ايراني بخرند يا فكر ميكنيد درست ميگوييد؟؟!
اين هم جفايي كه گوشي سازان glx ايراني ميكنند





پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۸ - - بابا حسين -

دوشب پيش تو شهر ما برف آمد ولي اغلب مردم آن رانديدند.علتش اين بود كه اين برف بسيار اندك بود وصبح هم فورا آب شد.براي اثبات گفته ام دوتا عكس از منظره برفي گرفته ام كه در ادامه مطلب ميگذارم
ويك شب قبل گربه اي خپل كه اشتباها وارد خانه ما شده بود به علت چاقي وبي عرضگي در بالا رفتن از ديوار وترك خانه ،جان ما را به لبمان آورد و نگذاشت يك ساعت بخوابيم بدبختي هم در اين بود كه هم بي عرضه بود هم زن ميخواست وهمين باعث ميشد كه هر چند دقيقه يك بار صداهاي عاشقانه از خودش در بكند وخواب ما را برما حرام كند.
ماجرا هم اين بود كه گربه هاي ماده همسايه و از جمله مخمل خودمان روي ديوار حياط مي آمدند و او هم جري ميشد كه نميتواند به آنها دسترسي داشته باشد وبه همين خاطر نعره ميزد
عاقبت صبح با كلي فكر كردن به اين نتيجه رسيديم كه درب حال را باز كنيم وگربه ي چاق وچله را از راه حال وارد كوچه كنيم وخدا را شكر با اين ترفند او را از خانه بيرون كرديم
گربه ي عاشقي بود ولي به علت چاقيش همه ي گربه ها از او ميترسيدند!! وازش دور ميشدن!
چند تا عكس ضمن تلاش براي خارج كردنش از خانه از او گرفتم ودر ادامه مطلب گذاشتم ودست آخر جو گير شدم وگفتم عكسي هم از خودم بگيرند .
گربه هم در حق ما جفا ميكند




سه شنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۶ - - بابا حسين -

امروز طبق معمول راهي مغازه دوستم بودم ومسيرم را هم كوچه خلوتي انتخاب كرده بودم تا كمتر در معرض دود ماشينها باشم.خدا را شكر كه آن لحظه چشمم بالا نبود وگرنه جفايي كه يك دزد كرده بود باعث ميشد من در دامش بيفتم.
وقتي داشتم راه ميرفتم ناگاه به چاله اي رسيدم كه در وسط كوچه بود وآن چاله مربوط به آب وفاضل آب شهر بود كه درب آن را دزد برده بود. من براي اينكه كسي داخل اين چاله نيفتد دو تا سنگ در اطراف آن گذاشتم و راهم را ادامه دادم.خدا لعنت كنه دزدان را كه رحم به درب فاضلاب هم نميكنن.
دست زدن من به سنگ هم باعث شد تا باقيمانده ي عنابهاي ته جيبم را نخورم و به دكان علي جون ببرم تا او هم عناب بخورد.آخر مدتي است كه وقتي از خانه حركت ميكنم مقداري عناب را بر ميدارم تا به دكان علي ببرم وبا هم بخوريم ولي هميشه تا نصفه ي راه همه آنها را خودم ميخورم وچيزي به دوستم نميرسد وبدين ترتيب من هم اينطور جفا به دوستم ميكنم






شنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۳ - - بابا حسين -
چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۰ - - بابا حسين -
مثلا توي شهرما اين مردمي كه دم از دين داري هم ميزنن بعضي بقدري چشم چران وعوضي هستند كه نميشود اسم اونها را آدم گذاشت
چند روز پيش هنگام غروب از سر خيابان اصلي، پياده راهي خانه بودم و سه خانم كه نسنتا با حجاب هم بودند در چندين متري ، جلو من در حركت بودند.فاصله 100 متر راه را به وضوح ديدم كه مورد متلك وآزار اين نا مردمان شهرم قرار گرفتند وبسي مايه ي تاسف است كه اين مردم اينهمه پست وبي ناموس هستند.
اول اينكه يك موتوري دوتركه از كنارشان با صداي بلند متلك گفت و با ويراژ رد شد! دوم اينكه چند ثانيه بعد يك ماشيني بي شعور براي آنها بوق معني دار زد.سوم اينكه شاگرد آپاراتي در حالي كه با دوست كودنش درحال گفتگو بود زل زده بود تو چشم اين دختركان پاك وبي گناه وگويا كه آبجيش را گم كرده وفقط آنها را بدرقه ميكرد.
مرده شور اين فرهنگ را ببرد .مرده شور اين تربيت راببرد ومرده شور اين شهر را ببرد كه جوان وپيرش اينقدر مزخرفند.خاك بر شرشان .شايد جاهاي ديگر هم اينطور ابلهاني داشته باشد ولي تعدادشان خيلي كمتر از اين شهر دارالفساده است.
مدتي پيش نزديكي يه ميدان شهر يك خانم جوان زيبا از ماشينش پياده شد تا داخل مغازه اي شود يك موتوري كثافت كه دوتركه هم بود چنان متلك بسيار زشت با صداي فوق العاده بلند به اين خانم گفت كه من از شرم عرق ريز شدم وصداي اين نره خر به قدري بلند بود كه 100 متر آنطرف تر هم شنيده شد.واقعا اينطور آدما حرامزاده اند وهيچ اسم ديگري نميشود روي آنها گذاشت.
مدتي پيشتر روبروي يك آثار باستاني رد ميشدم واتوبوسي از توريست ها مسافرينش را پياده كرده بود واين بندگان خدا از يه طرف خيابان بايد به طرف ديگر ميرفتند .يك موتور سوار بي فرهنگ وحرامزاده چنان دادي زد واز كنار اين مسافرين رد شد كه همه وحشت كردند !! . خاك بر سرت اي جوان بي خانواده .
قانون و فرهنگ كشورهاي لا مذهب وبي دين فوق العاده بهتر از قوانين ماست چرا كه هيچكس اينطور كارهاي ابلهانه را نميكند واگر كرد حتما به سزاي عملش ميرسد ولي اينجا چي؟؟؟
وبطور كلي اينكه در شهر ما فوق العاده جفا ميشود وكسي هم پي گير وپاسخگو نيست.




چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۱۳ - - بابا حسين -
نقل قول از يك پرسنل بيمارستان در شهر ما،اين ماجرا هفته پيش اتفاق افتاده!!
موتور سوار با كودك خردسالي تصادف ميكند وقتي كه او را از زمين بلند ميكند هيچ مشكل ظاهري براي كودك عارض نشده بود.راكب از كودك ميپرسد هيج جاي بدنت درد دارد؟كودك اظهار راحتي ميكند وراكب موتورسوار چون حال كودك را خوب ميبيند به او پيشنهاد ميدهد كه او را به خانه اش برساند وهمين كار را ميكند.وقتي به خانه آن پسر ميرسند درب خانه را موتور سوار ميزند و وقتي يه آقايي از خانه بيرون مي آيد شرح ماجرا به او گفته ميشود.ولي اون آقا كه باباي كودك بود اصرار ميكند كه حال فرزندش ممكن است خوب نباشد ويا بعدا برايش مشكل پيش بيايد واز موتور سوار ميخواهد كه او وبچه اش را به بيمارستان برساند. بدين ترتيب هر سه سوار موتور شده وراهي بيمارستان ميشوند.وقتي كه كودك را داخل اورژانس ميبرند او ديگر جان نداشته واقدامات پزشكي براي او بي اثر ميماند!!!!!نتيجه كالبد شكافي و نتيجه ي اوليه كه پزشك اورژانس هم تشخيص داده بود حاكي از اين بود كه كودك بر اثر خفگي مرده است!!!گويا اين پدر قاتل و معتاد زماني كه پشت موتور، بچه خود را بغل كرده بود به خاطر گرفتن ديه كودك پنج شش ساله ي خود را خفه كرده .....




من كه نميدونم چي بگم .ديروز كه اين ماجرا را شنيدم كلي ناراحت شدم
پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۰۷ - - بابا حسين -
چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۰۶ - - بابا حسين -

وجدانا اين قبض را نگاه كنيد :
اولا: پست چي يا مامور شهرداري اشتباه به درب خانه ما آورده!!!نه كد پستي مال خانه ماست نه قبض!(چندخانه ي ديگر كوچه ما همين وضع بود)
دوما:مبلغ با حروف و مبلغ عددي را خوب نگاه كنيدآيا ربطي به هم دارن؟
سوما:مهلت پرداخت را ببينيد آيا سال كبيسه بوده كه سي ام براش در نظر گرفتن؟ ويا بانكها آنروز بازه؟{البته بعضي تقويمها اسفند را سي روزه وبعضي 29 روزه چاپ كردند!}
چهارما:براي اطلاع شما بگويم آنچه بعنوان تخفيف پسماند در اين قبض كسر كردند در قبض اصلي كه من حضورا دريافت كردم اعمال نشده واين يعني حقه بازي!!
ودست آخر آن تبليغ ماشين پرايد وسكه آزادي مندرج در قبض هم دروغي بيش نيست!!!
واينكه هزاران از اين قبضهاي غلط را شهرداري از پول زوري كه از مردم گرفته چاپ كرده و كسي هم پاسخگو نيست كه چرا بيت المال را خراب كرده ايد!!!
متاسفانه اين هم جفا در حق مردمي است كه عوارض ميدهند




دوشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۰۴ - - بابا حسين -
پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۳۰ - - بابا حسين -
سه شنبه ۱۳۹۱/۰۹/۲۸ - - بابا حسين -
لذت پياده روي در تند و سريع راه رفتن است
ما هر وقت با خانم براي پياده روي به خيابان رفتيم جز خستگي ،كمر درد چيزي عايدمان نشد و هرگاه تنهايي پياده روي كرديم به خاطر تند رفتن نشاط را در وجودمان حس كرديم!!
****************
جفايي كه ديروز كردم و امشب مرا غلغلك ميدهد:
ديروز با عيال رفتيم سبزي بخريم ،هم پياده روي كنيم و هم خريد.وقتي به دكان سبزي فروشي رسيديم يك مشتري خانم داشت كه در حال خريد بود و پليس شهر هم داخل خيابان در حال نوشتن جريمه براي ماشيني بود كه دوبله پارك كرده بود. اين زبان لامصب من هم گويا قفل شده بود كه از خانم داخل مغازه بپرسيم ماشين دوبله پارك شده مال شماست يا نه!! وقتي خانم خريد كرد و بيرون رفت ديدم كه ماشين مال اوست!! وكلي از اعماق جان ناراحت شدم كه چرا زبانم را نجنباندم و الان هم عذاب وجدانم بيدار شده و پيش خود ميگويم كه چرا جفا كردم؟؟مرده شور منو ببره!!




شنبه ۱۳۹۱/۰۹/۲۵ - - بابا حسين -
نقل قول ...... واقعیتی دردآور
برای ورود زائری که چند روز دیگر میرسید گوسفندی خریداری کردم که چند روزی در خانه نگه دارم تا وقت قربانی کردن او برسد. آن را داخل حیاط گذاشتیم ولی آنقدر صدا داد ، صدایی که شباهتی به بع بع گوسفند نداشت و بیشتر به ناله شبیه بود تا اینکه همسایه هم شاکی شد وما آن را درون دستشویی گذاشتیم و در را بستیم تاصدای او کمتر شنیده شود ولی ناله های او تمامی نداشت. رفتم سری به او بزنم ببینم آیا میتوانم بفهمم چه چیزی او را آزار میده که متوجه شدم او در این مدت هیچ دفعی نداشته. خیلی تعجب کردم وقتی دقت کردم دیدم که محل دفع ادرارو مدفوع این حیوان را دوختند که با نگه داشتن مواد دفعی چند کیلویی وزن آن اضافه شود و پول بیشتری عاید آنها شود. میتوانید باور کنید انسان امروز جامعه ما به کجا رسیده من که هنوز از شوک این واقعه بیرون نیامده ام.
آيا اين جفا در حق حيوان نيست؟




شنبه ۱۳۹۱/۰۹/۱۱ - - بابا حسين -
چند روز پيش يه كوپه دربستي گرفته بوديم براي رفتن به تهران.از بس اين كوپه گرم بود شبيه تنور ميماند! با هزار بدبختي وبا باز وبسته كردن پنجره ي كوچك آن توانستيم محيط وهواي كوپه را براي ارسطو كه نزديك به چهارماه دارد،مناسب كنيم!!هنگامي كه سوار قطار شده بوديم وهنوز قطار حركت نكرده بود از پايين قطار شنيدم كه يكي ميگفت اين چهار نفر بليطشان مال شب قبل بوده و اشتباها الان آمده اند واين موضوع به اين معني بود كه بليط هاي قبلي باطل شده و بايد دوباره هزينه بليط را بپردازند وچون كوپه ها خالي بود آن چند نفر هم با كلي ضرر سوار شدند ومن پيش خود گفتم(فقط پيش خودم گفتم)عجب آدمهاي خنگي پيدا ميشن!!!
وديروز من زودتر از ساعت 5بعد از ظهراز خانه ارسطو بيرون آمدم تا نيم ساعتي پياده به طرف راه آهن تهران بروم وقطار را سوار شده به شهر خودمان بيايم در بين راه خواستم ساعت دقيق حركت را نگاه كنم وقتي بليطم را نگاه كردم با كمال نا باوري ديدم ساعت حركت قطار مربوط به 5 صبح بوده و من فكر ميكردم كه بليط عصر را تهيه كردم آنجا بود كه تاييد كردم كه واقعا بعضي مردم خنگند!!!
بليط را براي امروز دوباره خريدم وقطار هم بيش از يك ساعت تاخير داشت كه در بلند گوي قطار اعلام شد براي گرفتن خسارت 50 در صد تا يك ماه به دفاتر فروش برويم.
قبلا در قطارهاي اتوبوسي گوشي هاي يك بار مصرف ميدادند تا مردم دوساعتي را سرگرم فيلم باشند ولي متاسفانه متوجه شدم كه الان هد فون به مسافرين داده ميشود و دوباره پس ميگيرند تا براي مسافرين ديگر استفاده كنند كه بسيار غير بهداشتي است و از بس خر تو خر است هيچكس پيگير اين موضوع هم نيست و اين شركت رجا هم با قطارهاي بسيار كثيف و هواي نا مناسب به مردم ومسافرينش بس جفا ميكند.




چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۰۸ - - بابا حسين -
چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۹/۰۱ - - بابا حسين -
يه روز يه تركه بخاطر جفايي كه طبيعت برايش كرده بود
.
.
.
تو فصل سرما جای گرم نداشت.. :-|
به یاد زلزله زدگان عزیزمون تو سرما ............
سه شنبه ۱۳۹۱/۰۸/۳۰ - - بابا حسين -


باز شو اين در را ببينيد.درست روبروي پله هاست و براي رفت وآمد بايد خودت را مچاله كني تا وارد شوي!! پله ها را بعد از كار گذاشتن در ساخته اند اند وفاميل ما هم سالهاست، هيچكدام نرفتند باز شو درب را عوض كنند واكنون پير زني مهربان وبا سن وسال زيادش بايد از اين در رفت وآمد كند!!او زانوهايش خيلي مشكل دارد وهيچكس هم به فكر او نيست !آيا بخاطر تنبلي بايد در حق مسن ها جفا كرد؟!
سه شنبه ۱۳۹۱/۰۸/۱۶ - - بابا حسين -
خدا را سپاسگزارم كه او خواست كه هنوز زنده باشم.
ديروز ساعت 3بعداز ظهر وقتي كناردست يه راننده پرايد نشسته بودم وبراي انجام كاري مجبور بوديم مسافت 60 كيلومتري را طي كنيم،هنوز به كيلومتر 50 نرسيده بوديم كه راننده گويا خوابش برده بود ومنهم كه مشغول كار با موبايلم بودم هيچ نفهميدم كه چه اتفاقي افتاد!!!يك لحظه حس كردم كه بي حال شدم ومردم اطراف ماشين ما جمع شدند تا براي بيرون آوردن ما از ماشين كمك كنند.وقتي به خود آمدم خونريزي شديد سرم را متوجه شدم وفورا جاي زخم را محكم فشردم تا خون كمتري را از دست بدهم.مردم اورژانس را خبر كردند ولي يك انسان بسيار محترم ماشينش را جلو پاي من آورد ومنو سوار كرد و به بيمارستان رساند وهرچه به او گفتم ماشينت خوني ميشود ميگفت اشكال ندارد و بلاخره انسانيت به خرج داد كه از او سپاسگزارم.و اورژانس هم نيم ساعت بعدآمده بود!!!!
منو به بيمارستان آورد ورفت هرچند من در شوك بودم ولي ازش تشكر كردم وباز هم تشكر ميكنم.وقتي روي تخت اتاق عمل سرپايي بودم يادم افتاد كه آقاي امامي سوپر وايزر آنجاست.از پرستاران خواهش كردم كه او را صدا بزنند وايشان هم بر بالين من حاضر شده وزحمت بخيه زدن سر من را همراه با پرستار ديگر بنام اكبري كشيدند .
ديشب چون حالم مساعد نبود توانايي پست گذاشتن نداشتم ولي خدا را شكر بهترم.آقاي كبيري راننده ما بود واو با چرت زدن و خواب در پشت فرمان جفاي بزرگي را در حق من كرد هرچند بر خود هم جفا كرد! زيرا مخارج ماشين كه بيش از دوميليون خواهد شد احتمالا بايد خودش پرداخت كند.زيرا مقصر ما بوديم وكاميون بي تقصير بود.




پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۸/۱۱ - - بابا حسين -
امشب رفته بودم چهلم مادر علي دوستي از خانه ما تا مسجدي كه روضه بود يك كليومتر بيشتر نيست وبه همين خاطر هم پياده رفتم.در برگشت خواستم خيلي تند بيام تا چربي سوزي كرده باشم(آخه امروز عصر خيلي سوهان قمي را كوفت كرده بودم واصلن هم خوبم نيست!) ناگهان يك شاخه درخت مستقيما به چشمم خورد وموجب ناراحتي شديدم گرديد! در وحله اول اندازه چند خط فارسي فحش به كارنده درخت دادم ولي بعدا كه فكرش كردم به اين نتيجه رسيدم كه كسي كه درخت را كاشته مقصر نيست بنابراين فحشها را نثار شهردار كردم كه در اين زمينه توجه نميكند و به مردم جفا ميكند!
سه شنبه ۱۳۹۱/۰۸/۰۲ - - بابا حسين -
اي آنكه در خواب غفلتي ويا پنبه مردگي را داخل گوشت چلوندند! بيدار شو وكمي به اين شعر كه در وصف تو گفته اند گوش كنترسم نرسي به كعبه اي اعرابي اين ره كه تو ميروي به تركستان است
هنوز هم دير نشده به خود بيا! وديگر جفا نكن!!!




جمعه ۱۳۹۱/۰۷/۲۸ - - بابا حسين -
اگر اين خارجي ها عقل داشتند لا اقل اين وسايل بهداشتي را تحريم نميكردند!ديروز رفتم تيغ صورت تراشي بخرم ،اولا تيغ كه بحمدالله توي بازار نبود!!يكي دوجا هم تيغ را با دسته تيغ داشتند.قيمت آنرا سوال كردم ،گفت 38 هزار تومان!همان تيغي كه قبلا 11هزار تومان ميخريديم.من هم توانايي خريد چنين تيغي نداشتم!بنابراين منصرف شدم وتصميم گرفتم ديگر ريشم را نزنم واينطوري تحريم را دور زدم.وپيش خود چنين انديشيدم كه:خارجي ها هم به من جفا ميكنند.
ما هنوز از ساختن تيغ عاجزيم!!اگر هم تيغي ميسازيم آنقدر بد است كه وقتي صورت را ميتراشي انگار جگرت را خراشيدي!پس پوز دادنمان چيه؟



