![]()
امروز طبق معمول راهي مغازه دوستم بودم ومسيرم را هم كوچه خلوتي انتخاب كرده بودم تا كمتر در معرض دود ماشينها باشم.خدا را شكر كه آن لحظه چشمم بالا نبود وگرنه جفايي كه يك دزد كرده بود باعث ميشد من در دامش بيفتم.
وقتي داشتم راه ميرفتم ناگاه به چاله اي رسيدم كه در وسط كوچه بود وآن چاله مربوط به آب وفاضل آب شهر بود كه درب آن را دزد برده بود. من براي اينكه كسي داخل اين چاله نيفتد دو تا سنگ در اطراف آن گذاشتم و راهم را ادامه دادم.خدا لعنت كنه دزدان را كه رحم به درب فاضلاب هم نميكنن.
دست زدن من به سنگ هم باعث شد تا باقيمانده ي عنابهاي ته جيبم را نخورم و به دكان علي جون ببرم تا او هم عناب بخورد.آخر مدتي است كه وقتي از خانه حركت ميكنم مقداري عناب را بر ميدارم تا به دكان علي ببرم وبا هم بخوريم ولي هميشه تا نصفه ي راه همه آنها را خودم ميخورم وچيزي به دوستم نميرسد وبدين ترتيب من هم اينطور جفا به دوستم ميكنم






درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ