چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۰۸ - - بابا حسين -
ديشب بيرون شهر بودم و هوا تاريك شده بود سرعت ماشينم متعادل بود.از ماشيني سبقت گرفتم و هنوز صد متري دور نشده بودم كه يك گوني بزرگ كه ميتوانست بار افتاده از يك ماشين باشه سر راهم سبز شد فرصت هيچ كاري را نداشتم بجز چرخاندن فرمان!و همين امر باعث شد كه تاب عجيبي در ماشينم بيفته و نزديك واژگون شدن بشه كه بحمدالله بخير گذشت.با آنكه ترشح آدرنالين بدنم باعث شد كه نبض من هم از حد طبيعي خيلي بالاتر بره ولي دوس داشتم كه بر گردم و گوني را از وسط خيابان بر دارم تا موجب خسارت براي ديگران نگردد ولي متاسفانه در يك لحظه فاصله ام با جسم مورد نظر زياد شده بود و امكان بر گشت در جاده هم نبود!با اينكه چندين ساعت از اين ماجرا ميگذرد خودم را سرزنش ميكنم كه چرا بر نگشتم و اين جسم بزرگ را از وسط جاده بر نداشتم ! فكر ميكنم كه ديشب جفا كردم!
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ