هميشه ساعت 10 صبح با همكارا چاي ميخورديم و محمد ن هم با اينكه كارش توي دوتا بخش بود هر طور بود خودش را پيش ما ميرسوند تا با هم چاي بخوريم و كپي بزنيم...
آنروز يكي از خانوماي شيطون پيشنهاد داد كه داخل چاي محمد آمپول لازيكس بريزيم و بعد كلي بخنديم.ما هم بي ميل نبوديم و پيشنهاد عملي شد.(البته فقط ما دوتا ماجرا را ميدونستيم)
محمد بعد از پانسمان بخش جراحي، با حالت خسته اومد پيش ما و چاي هم آماده بود همه ي بچه ها جمع شده بودن توي اتاق رست و هر كدام در حال خوردن چاي بودن.براي محمد هم چاي توسط اون خانم شيطون ريخته شد در حالي كه قبلا آمپول هم داخل ليوان چاي خالي شده بود.
آنروز محمد يه حالتي كنار ديوار نشسته بود كه گويا خيلي خسته هست و همين هم بود زيرا خودش ليوان چاي را سر ميكشيد و ميگفت به به چه ميچسبه !!
برنامه استراحت زود تمام شد و همه بدنبال كار خودشان رفتند و محمد هم به بخش جراحي رفت تا بقيه ي كاراش را انجام بده و منم پشت پنجره منتظر بر گشتنش نشستم،چون ميدونستم كه خيلي زود قراره به دستشويي بره و دستشويي پرسنل هم زير بخش ما بود.
ده دقيقه گذشت و محمد را ديدم كه در حالت دوان دوان به طرف زير زمين بخش ما ميرود و من هم سريع خودم را به دستشويي رساندم كه قبل از او آنجا باشم ويادمه كه كار به تعارف رسيد چون حال او را ميدونستم او را به دستشويي فرستادم و خودم بيرون آمدم..
نيم ساعت بعد دوباره محمد را در حال رفتن به دستشويي و خلاصه چندين بار اين كار انجام شد ولي او علت اين موضوع را نفهميده بود
فردا كه دوباره سر كار اومديم محمد گفت نميدونم ديروز چي شده بود كه تا اومدم پانسمان بيمار را با چسب فيكس كنم مجبور شدم نيمه كاره رها كنم و برم دستشويي و ديشب هم حالم بهم خورده و گويي فشارم پايين افتاده و ..
و بلاخره با اين كارمان ما هم جفا به محمد كرديم.البته بعدها بهش گفتيم و حلالمان كرد.
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ