تعطیلی رسمی بود. همگروهیها نیامده بودند، و من تنها راهی شدم... در سکوت کوه.
مسیر آشنا را میرفتم، همان راهی که هر هفته سه بار در آن دانه میریزم و آب میگذارم.
درهای مانده بود تا قله، چشمم به بالا بود که ناگهان چیزی همچون جرقهای از آسمان فرود آمد.
سایهای کوچک، سریعتر از آنکه بشود فهمیدش، بهسوی من آمد. برای لحظهای، ترسی گذرا...
نکند به من برخورد کند؟
اما در همان آن، بالهایش باز شد و نرمی پرش آرام گرفت...
یک پرنده کوچک بود، از همانها که هر بار گندمریختنم را میبینند، از دور یا نزدیک.
آمد و درست جلوی پایم نشست.
من با هیجان قربانصدقهاش رفتم، و او... چند قدم به سویم آمد.
چشم در چشم شدیم؛ نه به زبان انسان، نه به زبان پرنده... که به زبان دل.
شاید برای دانهای که قبلاً خورده بود، شاید هم برای همان ظرف آب استتارشده.
و شاید... فقط شاید، آمده بود که بگوید: "دیدمت."
در آن لحظه که کیسه گندم را باز میکردم تا برايش دانهای بریزم، با صدایی نرم پر زد و رفت.
رفت... شاید به لانه، شاید به آسمان، یا شاید به جایی دیگر برای رساندن پیام اطمینان.
اما برای من، یادش ماند؛ در عمق قلبم، میان هیاهوی سکوت کوه.
و این نیز جفاست...
که ما انسانها، سالها طبیعت را فراموش کردهایم،
و هنوز... طبیعت با مهربانی بازمیگردد
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ