صبح، هوای تازهای داشت. رفتم توی باغچهٔ حیاطمون تا کمی تمیزکاری کنم. کارم که تموم شد، چشمم افتاد به یه ملخ که روی شاخهٔ درخت نشسته بود. با تعجب دیدم ازم فرار نمیکنه.
دستمو بردم طرفش و خیلی راحت گرفتمش. برام عجیب بود؛ چون معمولاً وقتی ملخ رو میگیرم، اون پاهای بزرگ و تیغدارش بعضی وقتها دستمو زخم میکنن...
اما این یکی هیچ حرکتی نکرد.
وقتی دقیقتر نگاهش کردم، دیدم یکی از پاهای تیغدارش قطع شده؛ بخاطر همین قدرت مانور نداره.
و جالبتر اینکه پنجهٔ پای کوچیک سمت دیگهٔ بدنش هم نبود.
در واقع، یه ملخ جانباز بود؛ شاید بشه گفت جانباز ۵۰ درصد.
دلم به رحم اومد. آوردمش داخل خونه، چند تا عکس گرفتم و با خودم گفتم بذارمش روی یکی از گیاههای توی گلدون تا شاید حال و هوایی عوض کنه.
البته من خیلی اهل گلدون نیستم، بیشتر خانمم گلدونها رو آب میده و مراقبت میکنه.
چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که دیدم آقا ملخ افتاده به جون برگ گلدون!
دوربین بهدست، یه تکه فیلم هم ازش گرفتم.
به خانمم گفتم:
«اجازه میدی این ملخ یه کم از برگ گلدون بخوره؟»
با ناراحتی گفت:
«نه! این گلدونو تازه درست کردم!» 😄
و این شد که با احترام، آقا ملخ رو دوباره بردیم و گذاشتیم سر جای اولش توی حیاط.
و این نیز جفاست... 🦗🌿
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ