
ديروز رفتم گيلاس خريدم چون اگه اين كار را نميكردم ممكن بود فصلش تموم بشه و ناكام از دنيا برم![]()
ازشانس بد، بعداز افطاري اكثرگيلاساهم ،من خوردم ودچار سردردشدم![]()
گيلاس را ديدم ياد زمان خدمت افتادم
توي روستاي خانرود از توابع مشهد سپاه دانش بودم.من و آقاي چاوله باهم بوديم.يه روز هوس كرديم كه بريم وتوي باغات اونجا قدم بزنيم و به همراه يكي از دوستانمون چند ساعتي را در ده قدم زديم.يادمه وقتي به باغ پدر يكي از شاگردانومون رسيديم
بنده ي خدا خيلي تعارف كرد كه از گيلاساي باغش بخوريم ولي ما قبول نكرديم و از كنار باغش گذشتيم![]()
شب كه شد وهمه جاتاريك وظلمات شد يكمرتبه هوس گيلاس كرديم.يه ساك كوچولو را برداشتيم و با چراغ قوه خودمون را به باغه رسونديم و سه نفري افتاديم به جون درختاي گيلاس و هي چيديم وبلاخره ساكه را پر از گيلاس كرديم وبرگشتيم خونه![]()
وقتي به خونه رسيديم يه مقدار از اونا را داخل كاسه ريختيم و شستيم تا نوش جان كنيم
ولي همنكه اولين دونه ي اونو تو دهان گذاشتيم مث زهر مار بود چرا كه تازه سم زده بودند وبا ده بار شستشو هم بوي سم ازش جدا نميشد
اين بود كه همون آخر شب رفتيم بيرون و دور از خونه اون گيلاسا را توي يه باغ ديگه ريختيم وبرگشتيم![]()
حالا بعد ازسالها كه از اون ماجرا ميگذره ميفهمم كه چه جفايي در حق خودمون و صاحب باغ كرديم
عكس بالا هم اون زمان از منظره ي جلو مدرسه گرفتم و خودم هم اونو با آگرانديسمان كه خريده بودم چاپ كردم
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ