ديشب خواب يكي دوستان بنام سيد آقا را ديدم.اگرچه سيد آقا را خيلي وقته نديدم ولي خاطرات او هميشه در ذهنم هست و دوستش دارم
سيد آقا كه الان اسمش را علي آقا ميگن توي يه مغازه پارچه فروشي كار ميكرد و هر روز همديگر را ميديديم ولي زماني كه استادش داخل مغازه بود خيلي خوش نداشت كه من به اونجا برم البته من هم با استادش كه چند سالي از خودم بزرگتر بود ،دوست بودم.به همين خاطر وقتي كار مهمي با علي آقا داشتم از تلفن عمومي برايش زنگ ميزدم و اگر خودش گوشي را بر ميداشت صحبت ميكردم واگر استاد گوشي را ميگرفت بلادرنگ آنرا قطع ميكردم.يه روز وقتي تلفن زدم استاد گوشي را بر داشت و منم صحبت كردم و يه مقدار لحجه گرفتم و بعد كه فهميدم اصلن متوجه نيست و صدا شناسيش هم خوب نيست حرفاي زشت بهش زدم و قطع كردم.شب وقتي دوستم را ديدم قضيه را بهش گفتم و تصميم گرفتيم كه من هر روز سر بسر استادش بگذارم و او هم از نزديك واكنشها را ببيند و برايم تعريف كند.
مزاحمت هاي من از طريق تلفن ادامه داشت و حرفاي زشت من را آقاي اكبر ميم (استاد دوستم) به همچراغها گفته بودند. وطوري شده بود كه همچراغها هم سر به سر اكبر ميم ميگذاشتن و او هم ديگر داشت حساس ميشد
مدتي كه گذشت يك شب نامه اي با دستخط يكي از دوستان برايش پست كردم.وچند روز بعد كه ميدانستم نامه بدستش رسيده آخرين تلفن را بهش زدم و چند دقيقه بعد خودم را به درب مغازه او رساندم. ولي رنگ از صورت او پريده بود و خيلي عصبي به نظر ميرسيد. وقتي باش سلام و عليك كردم، ازش سوال كردم كه چرا رنگت پريده؟ در جوابم گفت همين الان اون مزاحمه زنگ زده و گفته است كه قرار است به درب مغازه بياد و من هم اين قيچي را آماده كردم تا به شكمش فرو كنم............
و اين ساديسم و مردم آزاري را كه ما كرديم نميشه اسمش را جفا گذاشت !! خدا ما را ببخشد .چون آقاي اكبر ميم الان زنده نيست وگرنه هر طور بود ازش حلاليت ميطلبيدم.
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ