هر ماه بايد از روستا به شهر مي آمديم تا در سمينار ماهانه شركت كنيم.سپاه دانش بودم و خانرود دوره ي سربازي را ميگذراندم با اينكه طول راه سي كيلومتر بيشتر نبود ولي جاده هاش آنقدر خراب بود كه سه ساعت طول ميكشيد تا به شهر مشهد برسيم والان كه فكر ميكنم متوجه ميشم كه چقدر در آن زمان به مردم روستا جفا شده و دولتهاي وقت هيچگاه به فكر مردم روستا نبودند و يا اينكه امكانات نبوده است.!!!
يه روز از همون روزا توي يه خيابان مشهد داشتم با هم اتاقيم راه ميرفتم و دنبال يه رستوران خوب ميگشتيم كه نهار بخوريم كه دونفر از همشهري هامون را ديديم و تصميم گرفتيم داخل يه رستوران نسبتا تميز ولي شلوغ بشويم.
خب با اون اوضاع شلوغ، خيلي معطل شديم تا نهارمان را آوردند و خورديم ولي هنگام حساب كردن ، من به سه نفر ديگر گفتم كه حساب ميكنم و آنها هم بشرط دانگي كردن قبول كردند و از كافه بيرون رفتند.براي پرداخت پول هم خيلي معطلي داشت بخاطر همين هم تا به صندوقدار رسيدم شيطونه توي افكارم نفوذ كرده بود و پول يه نهار را بيشتر ندادم و بيرون آمدم. وقتي دوستان مقدار سهمشان را خواستند بدهند ،هرچه اصرار كردم كه دعوت من باشند قبول نكردند و بلاخره پول سه تا نهار را دادند و من هم گذاشتم توي جيبم در حالي كه ميدونم جفا كردم
ماه بعد كه رفته بوديم همان كافه براي صرف نهار خدا را شكر بصورت سلف سرويس ارائه ميشد و اول پول غذا را ميگرفتند وسپس ژتون ميدادند و اينطوري ديگه گرفتار جفا كاران نميشدند.
خدايا ما را ببخش
نكته:هرگز گول شيطان را نخوريد
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ