ديشب آخر شب بود كه از مغازه ي دوستم راهي خانه شدم.با هم بيرون آمديم و او مغازه اش را بست واز هم خدا حافظي كرديم و هر كدام به طرف خانه ي خود راهي شديم.من پياده بودم وهنوز باران ميباريد ،هر چند صبر كرده بودم تا باران تمام شود ولي نشد.بارش باران بهاري و باد ملايم برايم خيلي خوشايند بود و راه رفتن زير باران را دوست داشتم.هنوز به ميدان نرسيده بودم كه بايد عرض بلوار را طي ميكردم تا مسيرم را ادامه دهم.وقتي خواستم داخل خيابان شوم نگاه كردم و چند ماشين رد شدند و ديگر ماشيني نبود.راه افتادم و هنوز به وسط بلوار نرسيده بودم كه متوجه شدم 50 متر آنورتر يك نادان موتوري دارد فحش ميدهد(يعني فحش به من)و من هم بي اعتنا قسمت دوم بلوار را رفتم و به راهم ادامه دادم.وقتي چند متري ديگر را رفتم متوجه موضوع شدم كه چگونه قرار بود اين احمق موتور سوار با آن سرعت زياد و در باران و بدون چراغ با من برخورد كند.و اينجا بود كه به خود آمدم ويك مقدار وحشت كردم.وخدا را سپاسگزارم كه روز مرگم را ديشب قرار نداد.بد بختي هم اين بود اگر توسط اين نادان دار فاني را وداع ميكردم خونم پايمال ميشد و كسي هم به نوا نميرسيد. چرا كه اغلب اين موتورسواران بيمه نيستند و اينطور در حق مضروبانشان جفا ميكنند.
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ