چند سالي بود كه در بيمارستان كار ميكردم وشبها هم، شيفت بودم . زمان شام خوردن ما از ساعت هفت ونيم تا هشت و نيم بود واغلب من با همكاران مرد نيم ساعت اول را به رستوران بيمارستان ميرفتيم و نيم ساعت دوم همكارم با دوستانش به صرف شام. در آن نيم ساعتي كه ما توي بخش نبوديم و شام ميخورديم همكار محترم ما خيلي به بيماران ميرسيد و تا از رستوران به بخش ميرسيدم با لحجه ي مخصوص خودش ميگفت وووي! به اون افغاني تخت فلان هم پتدين زدم ،چون خيلي درد داشت.زدن پتدين به بيمار مهم نبود ولي من دوس داشتم مسكن بيمارها را آخر شب بزنيم تا بهتر بخوابند و موجب ناراحتي ديگران نباشند.و چون شيفتهاي من بيشتر با اين سركار خانم بود اين مسئله را بارها وبارها ديده بودم ولي يكي از روزها مشكوك شدم و وقتي براي خوردن شام بخش را ترك كرد به سر وقت كيفش رفتم و در كمال تعجب پتدين را داخل كيف خانم ديدم !! از آنجايي كه نميخواستم با آبروي كسي بازي كنم يواشكي پتدين را باسرنگ كشيدم و آب مقطر بجاش كردم و همينطوري به داخل كيفش رها كردم ومطمئن بودم كه او تصور خواهد كه آمپول بر اثر بي مبالاتي شكسته. چند روزي گذشت تا دوباره با اين خانم هم شيفت شدم و دوباره ماجرا تكرار شد و او بعد از برگشتن ما از شام عنوان كرد كه به فلان بيمار پتدين زده است !(اغلب وقتها هم به بيماران افغاني آمپول زده بود) و بخش را براي رفتن به رستوران ترك كرد. اين دفعه در فرصت مناسب به سر وقت كيف خانم همكار رفتم و وقتي نگاه كردم ديدم آمپول داخل كيفش نيست !! دوستم رضا كه با من همدست بود گفت بغل كيفش را نگاه كن، وقتي زيب بغل كيف را باز كردم با كمال ناباوري ديدم اين آمپول بي زبان را حضرت خانم لاي يه مشت پنبه پيچيده تا ديگر بار نشكند !!از آنجايي كه ما اين حرفا سرمان نميشد اين دفعه هم سر آمپول را شكستيم و جاش آب مقطر ريختيم وآمپول شكسته را لاي پنبه و همان بغل كيف گذاشتيم. ولي اين ماجرا باعث شد كه خانمه ديگه هنگام شام كيفش را داخل بخش جا نميگذاشت و همراه خودش به رستوران ميبرد.
ما خيلي بد جنس بوديم! ولي اون خانم خيلي جفا كار بود!
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ