وقتي پست جفا به همكار را گذاشتم، از طرف بعضي سرزنش شدم و خودم هم ميدونم كه جفا كردم ولي اين يكي هم شبيه همونه ولي يه مقدار از جفا هم گذشته و كاش يه ميله ي آهني داشتم و ميدادم دست شما تا بزنين تو سر من
زماني كه توي بيمارستان خصوصي كار ميكردم علاوه بر محمد كه لازيكس خورش كرديم.متاسفانه يه روز هم تصميم گرفتيم توي چاي ليلا خانم كه يه پير زن خيلي خوبي هم بود لازيكس بريزيم. ليلا خدمه ي بخش بود و خدا ميدونه خيلي هم دوسش داشتيم .پير زن خوبي بود ولي گاهي زياد حرف ميزد و هميشه چاي توي ليوان ميريخت و براي اينكه سرد بشه اونو ميذاشت روي يك ميز كنار بخش و ميرفت به كاراش ميرسيد و دوباره بر ميگشت.(خدايا ما را ببخش)
آنروز به محض گذاشتن چاي ليلا خانم به روي ميز، نقشه عملي شد. وتا ظهر ليلا را ميديديم كه به سرعت روانه ي دستشويي ميشه كاش كار به همينجا ختم شده بود.
فردا صبح وقتي به محل كار اومديم تعريف كردند كه :سرويس در پايان كار ديروز همه ي پرسنل را به منزلشان رسانده و لي ليلا بعلت اينكه حالش به هم خورده نتونسته از سرويس پياده بشه و اونو به يه بيمارستان دولتي رسوندندو در اون بيمارستان برايش سرم وصل كردند و بعدا مرخص شده و الحمدالله بخير گذشته.....حالا كه اين مطلب را مينويسم ميبينم عجب جفايي به اون پير زن كرديم.خدا ما را ببخشه .حالا شما را خدا به من فحش نديد بعضي وقتا آدم يه كارايي ميكنه كه بعدش هم پشيمون ميشه
اگه ديگه نيومدم بدونيد از خجالت بوده...
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ