دیشب مشغول پیاده روی بودم وبرای اینکه خیلی هم بی هدف پیاده روی نکرده باشم از داخل کوچه پس کوچه ها به طرف مغازه دوستم علی دوستی در حرکت بودم وآنقدر تند میرفتم که عرق سرتاسر وجودم را گرفته بود.تند رفتن من ضرر وزیانی برای کسی عاید نبود ولی در تاریکی کوچه ی نسبتا بلند وکاملا باریک ماشینی را مشاهده کردم که با سرعت جت حرکت میکرد و به طرف من می آمد!!! سراسر کوچه آسفالت را پر از گرد وغبار کرد ودیری نپایید تا از من گذشت و من هم در حالی که خودم را به سینه ی دیوار چسبانده بودم وخیلی هم لرزیدم ماشین را بدرقه کردم وپس از پایان ماجرا هزاران فحش نثار جد وآبادش کردم.ومثل بعضی ها نگفتم خدا عقلش بدهد! فقط گفتم خدا مرگش بدهد و لعنت بر پدر ومادرش فرستادم که اینهمه فرزندشان را بد تربیت کردند و از او یک انسان جفا کار ساخته اند!!!



درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ