دیروز رفتیم دره پنجتن. هشت کیلومتر راه رفتیم، پانصد متر ارتفاع را بالا رفتیم، توت خوردیم، خندیدیم، ولی دلم هنوز آنجا نماند؛ در همان پارک کوهستانی که دیگر درهایش بسته شدهاند.
نه، این فقط یک پارک نبود؛ پناهگاهی بود برای پرندههایی که بیهوا میآمدند، نوک میزدند، آواز میخواندند و میرفتند. من آب میبردم، دانه میریختم. آنها میآمدند. این یک قرار بود؛ قرار ساده اما بیصدا. حالا در بسته است، و من هیچ خبری ازشان ندارم.
دانههایشان ماندهاند، ته صندوق عقب ماشین.
و کوزهی آب… همانجا در کوه خشکیده، تنها، تشنه.
کوزهای که حتما گاهی به آن سر میزنند؛ با نوک کوچکشان، با چشمهای منتظر، شاید… شاید قطرهای آب مانده باشد.
ماشینم راه میرود، سفر میرود، اما دلم همانجا پشت آن در بسته، گیر کرده است.
آیا کسی صدای گرسنگیشان را میشنود؟
آیا کسی میفهمد که دلدادن به پرندهها، فقط یک سرگرمی نبود؟
نه.
در این شهر، هیچکس برای پرندهها گریه نمیکند.
و این نیز جفاست.
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ