چند ماهی بود که ازدواج کرده بودیم و امورات زندگی ما با کمک هزینه ای بود که از طریق دانشکده به ما پرداخت میشد ماهی هزارو پانصد تومان درآمد داشتیم و این مبلغ هم کفاف مخارج را میداد و هم پس اندازی برایمان بود.روزگار شیرینی بود در یکی از شبهای زمستان که باران و برف میبارید عیال اعلام کردند که کفش زمستانی ندارند و فردا که قرار است به دانشگاه بروند بناست سرما بخورند و پایشان هم خیس شود چون بازار بسته بود و دسترسی به کفش فروشی هم نداشتیم تصمیم گرفتیم کفش سفید رنگی که از طرف دانشکده برای کارآموزی داده بودند را رنگ کنیم و استفاده کنیم،واکس را برداشته و به جان کفش افتادیم یک قوطی واکس را روی کفش خالی کردیم ووقتی خواستیم آنرا براق کنیم همه واکسها پاک شد و لکه های سیاه روی کل کفش باقی موند.حالا کفش سفید نو تبدیل به کفش رنگ باخته و زشت شده بود.شب تا صبح را با نگرانی خوابیدیم و فردا همان کفش را عیال پوشید و به دانشکده رفتیم کسی هم دقت نکرد و چیزی نگفت یا دیدند و نخواستن دخالت کنند.
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ