
تا آنجايي كه من يادم نيست نسل من از خيلي سالهاي پيش زندگي ميكردند و هر كدام براي خود سختي هايي كشيدند وتا به اينجا رسيديم و هيچوقت يادشان هم نميكنيم. امروز نگاهي به مداركم ميكردم كه نامه اي (يك مورد معامله)از مرحوم پدرم( درود خداوند بر او باد) را ديدم و بر خود دانستم كه يادش را گرامي بدارم.چون دستخط پدرم بود حيفم آمد كه آنرا ثبت نكنم.
وي سال 1298 بدنيا آمد (البته شناسنامه اش اينچنين بود) و تحصيلات ابتدايي را تمام كرد 
ولي نميدانم در حين دوران دبستان يا قبل از دبستان دچار چشم درد شده و مادرش او را به دكتر آن زمان برده بود و آن دكتر لعنتي در مطب بجاي قطره چشمي يك داروي سوزاننده داخل چشم او ريخته بود كه همانجا بقول شاهد عيني كف از چشم پدرم در مي آيد و مادر ش فوري دست دكتر را ميگيرد و ميگويد چشم بچه ام را كور كردي و ديگر داخل چشم ديگرش نريز
و بدين ترتيب يك بچه بي گناه را ناقص كردند و جفاي نا بخشودني بر او روا داشتند.
روحت شاد اي پدر عزيز جفا ديده . امروز به يادت آن دستخط قشنگت را اينجا ميگذارم تا يادگاري بماند.






زندگي چيه 




درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ