پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۳/۳۱ - - بابا حسين -
از مردی که صاحب گستردهترین فروشگاههای زنجیرهای در جهان است پرسیدند:
«راز موفقیت شما چه بوده؟»
او در پاسخ گفت:
زادگاه من انگلستان است.
در خانوادهی "فقیری" به دنیا آمدم و چون خود را به معنای واقعی فقیر میدیدم، هیچ راهی به جز "گدایی کردن" نمیشناختم.
روزی به طرف یک مرد متشخص رفتم و مثل همیشه قیافهای مظلوم و رقتبار به خود گرفتم و از او "درخواست پول" کردم.
وی نگاهی به سراپای من انداخت و گفت:
به جای گدایی کردن بیا با هم "معاملهای" کنیم.
پرسیدم؛ چه معاملهای؟
گفت: ساده است.
یک "بند انگشت" تو را به ده پوند میخرم.
گفتم: عجب حرفی میزنید آقا، یک بند انگشتم را به ده پوند بفروشم؟!
بیست پوند چطور است؟
"شوخی" می کنید؟!
بر عکس، کاملا "جدی" می گویم.
جناب من گدا هستم، اما "احمق" نیستم.
او همچنان "قیمت" را بالا میبرد تا به هزار پوند رسید.
گفتم: اگر ده هزار پوند هم بدهید، من به این معاملهی احمقانه "راضی" نخواهم شد.
گفت: اگر یک بند انگشت تو بیش از ده هزار پوند میارزد، پس قیمت "قلب" تو چقدر است؟!
در مورد قیمت چشم، گوش، مغز و پای
خود چه میگویی؟
لابد همهی "وجودت" را به چند "میلیارد" پوند هم نخواهی فروخت؟
گفتم: بله، درست فهمیدهاید.
گفت: عجیب است که تو یک "ثروتمند" حسابی هستی، اما داری گدایی میکنی!
از خودت خجالت نمیکشی؟!
گفتۀ او همچون "پتکی" بود که بر "ذهن خوابآلود" من فرود آمد.
ناگهان "بیدار" شدم و گویی از "نو" به دنیا آمدهام.
اما این بار مرد "ثروتمندی" بودم که ثروت خود را از "معجزهی تولد" به دست آورده بود.
از همان لحظه، گدایی کردن را کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم "زندگی تازهای" را "آغاز" کنم.
پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۳/۳۱ - - بابا حسين -
ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ اینگونه ﺷﮑﺎﺭ میکنند ...
واقعا پر معنیه👌
ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ میریزند ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده ﻭﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ میکنند.
ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ میبیند، یخ را به طمع ﺧﻮﻥ ﻟﯿﺲ ﻣﯿﺰﻧﺪ.
ﯾﺦ روی تیغه کم کم ﺁﺏ میشود ﻭ ﺗﯿﻐﻪ ی تیز، ﺯﺑﺎﻥ سرد و بی حس شده ی ﮔﺮﮒ ﺭﺍ میبُرد.
ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ میبیند ﻭ به ﺗﺼﻮﺭ و خیال این که ﺷﮑﺎﺭ و طعمه ﺧﻮﺑﯽ پیدا کرده ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻟﯿﺲ میزند؛ اما نمیداند یا نمیخواهد بداند که با آن حرص وصف ناشدنی و شهوت سیری ناپذیر، دارد ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩش ﺭﺍ میخورد!
ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ آن ﮔﺮﮒ زبان بسته ﺧﻮﻥ میرود تا به دست خودش کشته میشود
نه گلوله ای شلیک میشود، و نه حتی نیزه ای پرتاب!
اما گرگ با همه غرورش سرنگون ميشود
حال بد نیست بدانیم که ؛
طمع، پول، قدرت ،تكبر ،فخرفروشی،حب جاه و مقام و احساس بى نيازى و بی مسئولیتی درقبال هم نوع ميتواند هر انسانى رو به سرنوشت این گرگ قطب گرفتار كند.
هلاکت به دست خودمان ، نه گلوله ای ، نه نیزه ای ...
پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۳/۳۱ - - بابا حسين -
ﺷﺮﻟﻮﮎ ﻫﻮﻟﻤﺰ ﮐﺎﺭﺁﮔﺎﻩ ﻣﻌﺮﻭﻑ ﻭ ﻣﻌﺎﻭﻧﺶ ﻭﺍﺗﺴﻮﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺻﺤﺮﺍ ﻧﻮﺭﺩﯼ ﻭ ﺷﺐ ﻫﻢ ﭼﺎﺩﺭﯼ ﺯﺩﻧﺪ ﻭ ﺯﯾﺮ ﺁﻥ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻧﺪ .
ﻧﯿﻤﻪ ﻫﺎﯼ ﺷﺐ ﻫﻮﻟﻤﺰ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﮕﺮﯾﺴﺖ. ﺑﻌﺪ ﻭﺍﺗﺴﻮﻥ ﺭﺍ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﺎﻻ ﺑﯿﻨﺪﺍﺯ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﮕﻮ ﭼﻪ ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ؟
ﻭﺍﺗﺴﻮﻥ ﮔﻔﺖ: ﻣﯿﻠﯿﻮﻧﻬﺎ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ .
ﻫﻮﻟﻤﺰ ﮔﻔﺖ: ﭼﻪ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؟
ﻭﺍﺗﺴﻮﻥ ﮔﻔﺖ : ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﺭﻭﺣﺎﻧﯽ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﺎ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﺣﻘﯿﺮﯾﻢ .
ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺷﻨﺎﺳﯽ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﻢ ﮐﻪ ﺯﻫﺮﻩ ﺩﺭ ﺑﺮﺝ ﻣﺸﺘﺮﯼ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﺑﺎﯾﺪ ﺍﻭﺍﯾﻞ ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ .
ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﻓﯿﺰﯾﮑﯽ، ﻧﺘﯿﺠﻪ ﻣﯿﮕﯿﺮﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﺮﯾﺦ ﺩﺭ ﻣﺤﺎﺫﺍﺕ ﻗﻄﺐ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺪﻭﺩ ﺳﻪ ﻧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﺎﺷﺪ .
ﺷﺮﻟﻮﮎ ﻫﻮﻟﻤﺰ ﻗﺪﺭﯼ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﻭﺍﺗﺴﻮﻥ ﺗﻮ ﺍﺣﻤﻘﯽ ﺑﯿﺶ ﻧﯿﺴﺘﯽ .
ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺍﻭﻝ ﻭ ﻣﻬﻤﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﺍﯾﻨﺴﺖ
ﮐﻪ ﭼﺎﺩﺭ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ ﺍﻧﺪ.
ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﻬﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﺟﻮﺍﺏ ﻭ ﺭﺍﻩ ﺣﻞ ﮐﻨﺎﺭ دست ماست، اما ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺩﺳﺘﻬﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨیم
پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۳/۳۱ - - بابا حسين -
چوپاني ماري را از ميان بوته هاي آتش گرفته نجات داد و در خورجين گذاشته و به راه افتاد.
چند قدمي که گذشت مار از خورجين بيرون آمده و گفت:
به گردنت بزنم يا به لبت؟
چوپان گفت:
آيا سزاي خوبي اين است؟
مار گفت:
سزاي خوبي بدي است. قرار شد تا از کسي سوال بکنند،
به روباهي رسيدند و از او پرسيدند.
روباه گفت:
من تا صورت واقعه را نبينم نميتوانم حکم کنم. پس برگشته و مار را درون بوته هاي آتش انداختند،
مار به استمداد برآمد و روباه گفت:
بمان تا رسم خوبي از جهان برافکنده نشود
پنجشنبه ۱۳۹۷/۰۳/۳۱ - - بابا حسين -
آورده اند که : ابوحامد محمد غزالى آن چه را فرا مى گرفت در دفترها مى نوشت . زمانی با كاروانى در سفر بود و نوشته ها را يك جا بسته با خود برداشت ، در راه گرفتار راهزنان شدند
غزالى رو به آنان كرد و به التماس گفت :
اين بسته را از من نگيريد،
ديگر هر چه دارم از آن شما!
دزدان را طمع زيادت شد ، آن را گشودند و جز دفترهاى نوشته چيزى نيافتند
دزدى پرسيد كه اين ها چيست؟
چون غزالى وى را به آن ها آگاهى داد ، دزد راهزن گفت :
علمى را كه دزد ببرد ، به چه كار آيد!
اين سخن دزد ، در غزالى اثرى عميق گذاشت و گفت :
پندى به از اين از كسى نشنيدم و ديگر در پى آن شد كه علم را در دفتر جان بنگارد
جمعه ۱۳۹۷/۰۳/۱۱ - - بابا حسين -
دلفینها
دلفین ها نوعی از حیوانات دریایی هستند.
این پستانداران آبزی باهوش، دارای روحیه همکاری هستند و در ارتباطات خود شیوه برنده – برنده را برگزیدهاند.
دلفین هیچ کمبودی ندارد و می خواهد که همه چیز را با همگان تقسیم کند.
اگر یک دلفین زخمی شود، ۴ دلفین دیگر او را همراهی می کنند تا خود را به گروه برساند.
در ساندیهگو، پژوهشگران ۹۵ کوسه و ۵ دلفین را به مدت یک هفته در استخر بزرگ رها کرده و به مطالعه حالات رفتاری آنها پرداختند.
ابتدا کوسهها به یکدیگر حمله کردند و در این تهاجم تعداد زیادی از آنها نابود شدند، سپس به دلفینها حملهور شدند.
دلفینها فقط میخواستند با آنها بازی کنند ولی کوسهها بیوقفه به آنها حمله میکردند.
سرانجام دلفینها به آرامی کوسهها را محاصره کرده و هنگامی که یکی از کوسهها حمله میکرد آنها به ستون فقرات پشت یا دندههایش میکوبیدند و آنها را میشکستند.
به این ترتیب کوسهها یکی پس از دیگری کشته میشدند.
پس از یک هفته ۹۵ کوسه مرده و ۵ دلفین زنده در حالی که با هم زندگی میکردند در استخر دیده شدند.
در دنیای کوسهای، برای برندهشدن؛ دیگران یا باید بمیرند و یا ببازند.
اما در دنیای دلفینی، انعطاف وجود دارد و سر شار از تشخیصهای پربار است.
نتیجهگیری:
دنیای زیباتری داشتیم اگر که ما انسانها نیز دارای چنین تفکر زیبایی میبودیم؛
تفکر دلفینی یعنی اینکه:
غیر از خود به دیگران هم بیاندیشیم؛
با دیگران در زمان بروز مشکلات همذاتپنداری کنیم؛
از خوشحالی دیگران شاد شویم؛
و از ناراحتی و درد دیگران ما هم احساس درد کنیم؛
با دیگران همدلی و همراهی کنیم؛
دست در دست هم و برای موفقیت هم تلاش کنیم.
به جای اینکه برای بالا رفتن از نردبان ترقی پا روی کسی بگذاریم، دست دیگری را بگیریم و با خود بالا بکشیم که مطمئنا در این حال دست دیگری هست که از بالا دستمان را بگیرد.
همکاری، همدلی، همراهی، همفکری و تمام کارهایی که با انجامشان هم به خودمان کمک کردهایم هم به دیگران...
جمعه ۱۳۹۷/۰۳/۱۱ - - بابا حسين -
روزی در شهری "حاکم مهربانی" زندگی می کرد که، همه مردم او را دوست داشتند و برایش احترام زیادی قائل بودند.
اما در بین آنها مرد فقیر و بیچاره ای بود که همواره سعی می کرد حاکم را "نکوهش" و از او "بدگویی" کند.
حاکم این موضوع را میدانست، اما "شکیبایی" به خرج می داد و علیه او فرمانی صادر نمی کرد.
تا این که روزی تصمیم گرفت او را از این کار باز دارد.
بنابراین در یکی از شبهای زمستان، کیسه ای آرد، جعبه ای صابون و کیسه ای شکر به یکی از خدمتکارانش داد تا آنها را برای آن مرد ببرد.
خدمتکار حاکم در خانه مرد را کوبید و گفت:
"حاکم این هدایا را برای یادگاری و به نشانه رسیدگی به وضع تو برایت فرستاده است."
مرد فقیر بسیار خوشحال شد و از این هدیه ها تعجب کرد، زیرا می پنداشت حاکم این "هدایا" را برای "راضی کردن" او فرستاده است.
به همین دلیل با "غرور" نزد کشیش رفت و کار حاکم را برایش تعریف کرد و گفت:
"میبینی حاکم با این هدایا چگونه خواسته است مرا راضی کند؟"
کشیش پاسخ داد:
حاکم مرد "بسیار دانایی ست" و تو بسیار "نادان و احمقی!"
او با زبان "رمز و کنایه" خواسته است به تو بفهماند که؛
"آرد" را برای شکم خالی و گرسنه ات، "صابون" را برای آلودگی باطنت و "شکر" را برای شیرین کردن زبان تلخت فرستاده است.
از آن روز به بعد مرد که "شرمنده" شده بود و از کارش خجالت می کشید، بیشتر از گذشته از حاکم "متنفر" شد و از کشیش هم که قصد حاکم را برای دادن هدایا برایش توضیح داده بود، "کینه" به دل گرفت.
اما از آن روز "ساکت" شد و دیگر علیه حاکم سخنی نگفت.
✍️جبران خلیل جبران
جمعه ۱۳۹۷/۰۳/۱۱ - - بابا حسين -
"تفاوت افرادی که مانند مرغابی هستند،
با افرادی که عقابند!"
وقتی شما به شهر نیویورک سفر میکنید، جالبترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید.
اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است؛ اگر راننده تاکسی شهر را بشناسد و از نشانی شما سر در آورد با اقبال دیگری روبرو شدهاید.
اگر زبان راننده را بدانید و بتوانید با او سخن بگویید بخت یارتان است؛ و اگر راننده عصبانی نباشد، با حسن اتفاق دیگری مواجه هستید.
خلاصه برای رسیدن به مقصد باید از موانع متعددی بگذرید...
هاروی مک کی میگوید:
روزی پس از خروج از هواپیما، در محوطهای به انتظار تاکسی ایستاده بودم که ناگهان رانندهای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت:
"لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید."
سپس کارت کوچکی را به من داد و گفت:
"لطفا به عبارتی که رسالت مرا تعریف می کند توجه کنید."
بر روی کارت نوشته شده بود:
در کوتاهترین مدت، با کمترین هزینه، مطمئنترین راه ممکن و در محیطی دوستانه شما را به مقصد میرسانم.
من چنان شگفتزده شدم که گفتم نکند هواپیما به جای نیویورک در کرهای دیگر فرود آمده است.
راننده در را گشود و من سوار اتومبیل بسیار آراستهای شدم.
پس از آنکه راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من کرد و گفت:
"پیش از حرکت، قهوه میل دارید؟
در اینجا یک فلاسک قهوه معمولی و فلاسک دیگری از قهوه مخصوص برای کسانی که رژیم تغذیه دارند هست."
گفتم: "خیر، قهوه میل ندارم، اما با نوشابه موافقم."
راننده پرسید: "در یخدان هم نوشابه دارم و هم آب میوه، کدام را میل دارید؟"
و سپس با دادن مقداری آب میوه به من، حرکت کرد و گفت: "اگر میل به مطالعه دارید مجلات تایم، ورزش و تصویر و آمریکای امروز در اختیار شما است."
آنگاه، بار دیگر کارت کوچک دیگری در اختیارم گذاشت و گفت:
"این فهرست ایستگاههای رادیویی است که میتوانید از آنها استفاده کنید. ضمنا من میتوانم درباره بناهای دیدنی و تاریخی و اخبار محلی شهر نیویورک اطلاعاتی به شما بدهم و اگر تمایلی نداشته باشید میتوانم سکوت کنم.
در هر صورت "من در خدمت شما هستم."