سه شنبه ۱۳۹۱/۰۱/۱۵ - - بابا حسين -
الف) می گفت: زمان میگذره... تو پیر میشی...
تو پیر میشی... زمان نمیگذره....
ب) میترسم از پیری... چون انقد یواش میاد که اصلا نمیفهمیم... میترسم
هیچ کاری تو جوونیم نکرده پیر شم و نفهمم سرمایه م کجا خرج شد!!
ج) میگفت: زندگی برای جوونا یه آینده طولانیه و برای پیرا یه گذشته کوتاه...
چشم به هم بزنیم همین یه ذره ای هم که از جوونیمون مونده میگذره...
ای دهنت سرویسسسسسسسسس روزگار!
د) میگفت:خدایا داریم پیر میشیما!! نمیخوای ما رو به آرزوهامون برسونی؟!؟!؟!؟
ه) میگفت: جوون که بودیم فکر میکردیم که شیر شیره... حتی اگه پیر باشه...
حالا که پیر شدیم می فهمیم که پیر پیره! حتی اگه شیر باشه!!!
ی) من هنوز از پیری می ترسم... از اینکه وقت بگذره و حتی ساندیس این
کنکور رو هم نخورده باشیم................
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ