چند روز اول دانشگاه بود وبايد آزمايش خون ميداديم وعكس ريه ميگرفتيم تا مشكل بيماري سل و غيره نداشته باشيم.همه دانشجويان توي راهرو ودفتر راديولوژي نشسته بوديم ويكي يكي وارد اتاق شده وعكس ميگرفتيم وسپس هر كسي به دنبال كار خودش ميرفت. ومن چون خيلي بيكار بودم بغل ميز منشي ايستاده بودم و اسم بچه ها را نگاه ميكردم .آخه روزهاي اول دانشگاه بجز يكي دو تا ،ما ديگران را نمي شناختيم.نوبت رحمان مكي شد.منشي ازش پرسيد اسم ؟گفت رحمان پرسيدفاميل؟ گفت مكي منشي پرسيد اسم پدر ؟ رحمان گفت "نگي"و منشي هم نوشت "نگي".رحمان گفت خانم ميگم نگي وخانم منشي هم گفت منهم نوشتم: نگي! رحمان گفت :خانم من ميگم نگي ،شما ننويس نگي.بنويس نگي.و من ويكي ديگه از بچه ها كه موضوع نگي را فهميده بوديم به خانم منشي گفتيم منظور آقا رحمان نقي است .ودر همين روز بود كه لحجه شيرين رحمان ما را به خودش جلب كرد وتا پايان دانشجويي با هم علاوه بر دوستي، گاهي هم خانه وگاهي هم خوابگاهي و گاهي هم فكر بوديم .يادش بخير.كاش روزي رحمان مكي به وبلاگ من سري بزند و بتونم ازش خبر داشته باشم.چون خيلي دلم براش تنگ شده.....
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ