جمعه ۱۳۹۱/۰۴/۲۳ - - بابا حسين -
ابرم به روزگارخودم گريه ميكنم
چشمم به حال زارخودم گريه ميكنم
هرشب به يادعمر به غفلت گذشته ام
چون شمع بر مزار خودم گريه ميكنم
عمري گريستم به تمناي ياروحال
برقلب داغدارخودم گريه ميكنم
برمن جفاوطعنه بيگانه سهل بود
ازدست جور يارخودم گريه ميكنم
اين گريه ها سرشك غريبانه نيستند
همواره درديارخودم گريه ميكنم
مثل درخت شاخه شكسته گه بهار
درپاي شاخسارخودم گريه ميكنم
ازبس گريست چشم من ازدست اين وآن
برچشم اشكبارخودم گريه ميكنم
تاكم فراز دار بود خان ومان مرا
پيوسته روي دارخودم گريه ميكنم
فواره ام نمي رسد آزارمن به كس
درحيطه حصارخودم گريه ميكنم
سالك كنون كه نيست مرا ياروهمدمي
با درد بي شمارخودم گريه ميكنم
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ