نميدونم نگهداري حيوانات خانگي چه مرضي يه كه توي بعضي ها مثل خودم پيدا ميشه!!سالها پيش بچه ما كوچك بودگفت خرگوش ميخام ،ما هم رفتيم خرگوش خريديم وچند ماه كه نگه داشتيم ديگه نميشد توي حياط 20متري ما نفس كشيد! ازبس بوي ادرار ميداد.مامان بچه گفت خرگوش را ردش كن .ما هم رفتيم خرگوش را داديم و يك جفت قناري با قفس گرفتيم وبقيه پول هم به مغازه دار داديم.چند روزي گذشت وما شنيده بوديم قناري ها هم آفتاب دوس دارن؛قفس قناري ها را گذاشتيم توي حياط 20 متري و از خانه به قصد خريد لوازم رفتيم.از آنجايي كه اين رفت وبرگشت چند ساعتي طول كشيد ،وقتي برگشتيم اين زبان بسته ها هلاك شده بودند.مسلم ناراحت شديم ولي چند روزي گذشت از طرف مامان بچه پيشنهاد خريدن بز كوچولو به ما شد وما هم چنين كرديم.بچه ما بز را دوس داشت ولي بزها وضعيت افتضاحي را در چند روزي كه پيش ما بودند ببار آوردند طوري كه همه 20 متر حياط پر از پشكل شده بود!تصميم گرفتيم بزها را رد كنيم وهمين كار را كرديم كه ماجراي آن هم طولاني است .بعد از بز نوبت مرغ وخروس شد.اگرچه اين چند تا مرغ وخروسي كه خريديم گاهي تخم ميگذاشتند واستفاده هم داشتن ولي بوي حاصل كار كردن شكمشان آنچنان بود كه اينها هم بعد از چندين ماه مجانا به همسايه داديم تا نگه دارند.واگر آنها را نكشتيم به اين خاطر بود كه من اونها را خيلي دوس داشتم وهرگز حاضر نبودم به خاطر شكمم خونشون را بريزم. سالها گذشت و بچه ها بزرگ شدن و خانه ما هم عوض شد . دوس داشتن حيوانات چون توي رگ ما بود در خانه جديد به فكر نگهداري كبوتر افتاديم ولي جرات خريدن نداشتيم چون مادر بچه ها اجازه نميداد و ما هم مطيع امر بوديم.تا اينكه يه روز به شمال رفته بوديم و در برگشت از خواهر زن محترم دو عدد كبوتر به رسم يادگاري گرفتيم واين سر آغازي براي نگهداري حيوان در خانه نو شد.چند سالي كبوتر وكبوتر بازي شده بود كار ما و تعدا كبوتر ها به سي و چند تا ،واز آنجايي كه همسر ما هم ميخواست جبران كار ما را بكند او هم اردك خريداري كرد و داخل باغچه خانه انداخت.اردكها زاد و ولد كردند و تعداد آنها به 18 عدد رسيده بود وطوري اين اردكها توي باغچه بازي ميكردند كه همه گلهاي ما را از ريشه در آوردند و باغچه را به يك مرداب بد بو تبديل كردند بطوري كه خدا ميداند ما جرات باز كردن درب حال را نداشتيم، از بس بو درست كرده بودند.حالا از پشت بام خانه بوي كبوتر ها واز روي حياط خانه بوي اردكها آسايش ما را گرفته بود.مدتها طول كشيد و اردكها را ردشان كرديم و كبوترها را همينطور.حالا با نداشتن اين حيوانها داشتيم راحت ميشديم كه دوباره هوس خريدن مرغ عشق كرديم اگرچه با مخالفت همسرمان مواجه بوديم ولي باز من خرييت كردم و مرغ عشق را خريدم وچندين ماه آنرا نگه داشتم و با اين كار كثافت را به داخل خانه آوردم.تا اينكه اين مرغ عشقها هم فرار كردند و خودشان را از دست ما وما را از دست خودشان راحت كردند.چند سالي گذشت تا اينكه هوس نگهداري گربه به ذهن ما قطور كرد ولي جرات آوردن گربه به خانه نداشتيم ولي از آنجايي كه سر گربه را بايد دم حجله كند.ما يك بچه گربه را بدون اينكه به عيال بگوييم به خانه آورده و او را در برابر كار انجام شده قرار داديم.اگرچه مخالفت اول او آزار دهنده بود ولي كم كم عيال هم به اين گربه كه اسمش كتي بود عادت كردند و بيش از دوسال او را نگه داشته وبزرگش كرديم. كتي گربه خوبي بود ومتاسفانه الان چند ماهي است كه رفته وديگه بر نگشت. البته قبل از اينكه كتي برود ما خيلي مايل بوديم كه ديگه هيچ حيووني توي خانه نداشته باشيم چرا كه يك وجود مقدس بنام ارسطو قرار بودبه خانه ما تشريف بياورد.ومن فك كنم اگر كتي رفت بخاطر اين بود كه او فكر ما را خوانده بود! اين بود داستان نگهداري حيوان در منزل ما، و اكنون من پي بردم با نگهداري اين حيوانات در منزل چه جفاي بزرگي در حق خود و خانواده ام كرده ام.
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ