
در افسانه های ایتالیایی آمده، پیرمرد مهربانی که پسرهایش مرده بودند، نمیدانست که خودش و زن پیر و مریض احوالش چطور باید روزگار بگذرانند. هر روز میرفت جنگل و هیزم تهیه میکرد و دستهی هیزمها را میفروخت تا نان بخرد، وگرنه گشنه میماندند. روزی نالهکنان به جنگل رفت، به مرد ریشبلندی برخورد که به او گفت: از رنجهای تو آگاهم و میخواهم کمکت کنم. این هم یک کیف با صد سکه. پیرمرد کیف را گرفت و از حال رفت. وقتی به حال امد که مرد ناپدید شده بود. پیرمرد برگشت خانه، بیانکه چیزی به زنش بگوید، صد سکه را زیر یک کُپه پهن قایم کرد: اگه اینها را به زنم بدم، زود قالشو میکنه.
فردا مثل روز پیش باز به جنگل رفت. شبِ بعد، سفرهرو رنگین دید. دلواپس شد و پرسید: این همه چیزو چهطور خریدی؟ زنش گفت: پهنها را فروختم. پیرمرد گفت: ای فلکزده! اونجا صد سکه قایم کرده بودم! فردای اون روز پیرمرد بیشتر از بیش، آهکشان در جنگل میرفت که باز به همان مرد ریشبلند برخورد. مرد گفت: از بداقبالی تو آگاهم. شکیبا باش! این هم صد سکهی دیگر! پیرمرد این بار اونارو زیر یه کُپه خاکستر قایم کرد. زنش روز بعد خاکسترها رو فروخت و سفرهای ترتیب داد. وقتی پیرمرد به خونه برگشت و موضوع را فهمید، حتی یه لقمه هم نخورد و نالهکنان به رختخواب رفت.فردای اون روز در جنگل گریه میکرد که اون مرد برگشت: این بار، دیگه بهت پول نمیدم. این بیست و چهار تا قورباغه را بگیر و بفروش و با پولشون یه ماهی بخر! بزرگترین ماهیای که میتونی بخری!
پیرمرد قورباغهها را فروخت و یه ماهی خرید. شب متوجه شد که میدرخشه. چنان نوری میتابوند که همهی اطراف را روشن کرده بود و درست مثل فانوسی میدرخشید. شب، اونو بیرون پنجره آویزان کرد توی هوای خنک. شبی تاریک و طوفانی بود. ماهیگیرهایی که وسط دریا بودند، بین امواج، راه برگشت را پیدا نمیکردند. تو اون پنجره نور را دیدند و به سمت نور، پارو زدند و نجات پیدا کردند و به ماهیگیر نصفی از صیدشان را دادند و با آن عهد کردند که اگه آن ماهی را هر شب به پنجره آویزان کند، صید آن شب را با او نصف میکنند و همین کار را کردند و پیرمرد مهربون از فقر نجات پیدا کرد.
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ