آشپزباشی هر روز برای سفیر خوراک های لذیذی از کبک و تیهو و قرقاول تدارک می دید.
یک روز،دو روز،پنح روز... سر انجام سفیر از گوشت پرنده دلزده شد،دلش گوشت گاو می خواست.آشپزباشی را صدا زد و سعی کرد به زبان خود به او توضیح دهد چه می خواهد.آشپزباشی هیچ چیز نفهمید.موضوع را به وزیر اطلاع دادند.
وزیر،ملّانصرالدین را فراخواند و به او گفت:
-ملّا تو بیشتر از همه ما می فهمی.برو ببین مهمان ما چه می خواهد.
ملّا پیش سفیر رفت و با ژست و ادا از او پرسید چه می خواهد.سفیر هم با ژست و ادا به زبان خود حرف زد.ملّا هیچ چیز نفهمید.سر انجام مهمان دستهایش را کنار شقیقه هایش گذاشت و دو انگشت سبابه خود را بالا گرفت و مو مو کرد.
ملّا بدون هیچ سخنی نزد وزیر رفت.
وزیر پرسید:چه شد؟مهمان ما چه می خواهد؟
ملّا گفت:خدا خیرش دهد،از حرف های او هیچ چیز نفهمیدم،اما سر آخر دستهایش را طوری کنار سرش گذاشت و صدایی سر داد که من حدس می زنم می خواهد خود حاکم را ببیند.
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ