بعضي وقتا دلم ميسوزدبراي خودم و ديگران !
چند روز پيش كه به شمال رفته بوديم قرار بود در هنگام برگشت جلو يه مغازه ي زيتون فروشي بايستيم تا 40 نفر از جانبازان كه در اتوبوس بودند ،خريد كنند و اين خريدشان را بعنوان سوغات به خانه هايشان ببرند.
من و راننده با آمبولانس جلوتر بوديم و وقتي بهش گفتم آقاي كرمي همين جا وايسا تا اتوبوس برسه ! گفت من يه جا را ميشناسم كه هر سال از اونجا خريد ميكنيم و همچنان به راهش ادامه داد....
از همه ي مغازه هاي پر زرق و برق رودبار گذشتيم و بلاخره از شهر رودبار خارج شديم و من در حالي كه متحير شده بودم ،از راننده پرسيدم چرا اينجا توقف نكردي؟ گفت در شهر منجيل خريد ميكنيم.وبلاخره درست به آخرين مغازه ي منجيل كه رسيديم ،آقاي راننده ماشينش را متوقف كرد .
با مسول كاروان كه داخل اتوبوس بود تماس گرفتيم و آدرس مغازه را داديم.اتوبوس بعد از نيم ساعت رسيد و جانبازان وارد مغازه شدند و مرتب خريد نمودند يكي از آنها مبلغ يك ميليون و ششصد هزار تومان جنس خريد و ديگران هم كم و بيش خريد كردند ودست آخر مغازه دار يك كيلو زيتون پرورده و يك كيلو ترشي آلوچه هم بعنوان هديه به من داد.هرچند به راننده ها هم هديه را داد ولي خدا ميداند كه از اين موضوع ناراحتم زيرا همه ي جنسهاي آن مغازه آشغالي بيش نبود !!
من اگر قرار باشد بار ديگر همراه كسي به شمال بروم هرگز نخواهم گذاشت از آن مغازه ي لعنتي چيزي بخرند .ماشين را در شهر رودبار و در كنار دهها مغازه ي شيك نگه ميدارم تا مردم هر كجا خواستند خريد كنند و منتظر اشانتيون مغازه اي خاص هم نميمانم.
گرفتن اشانتيون و خريد از مغازه هاي بي اعتبار جفا به همنوع ميباشد.كاش گوش شنوايي بود !
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ