چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۹ - - بابا حسين -

فرهاد و اصغر هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یک روز همینطور که
در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر
انداخت و به زیر آب فرو رفت.
اصغر فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او
را از آب بیرون کشید.
وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه اصغر آگاه شد، تصمیم گرفت که او
را از آسایشگاه مرخص کند.
اصغر را صدا زد و به او گفت : من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم.
خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در
استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش
نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه
وجود اراده و تصمیم در توست.
و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از
این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند و حوله حمامش دار زده است و
متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود
اصغر که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد.
من آویزونش کردم تا خشک بشه …
حالا من کى مى تونم برم خونمون ؟
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ