پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۹/۰۷ - - بابا حسين -

نمی دانم چرا ای دوست
تمام روز و شب
در یک تب بیداد می سوزم
و با خود قصه ی ناگفته می گویم
و با خود اشک می ریزم
در این شب ها که گه مهتاب و رویایی است
من چون در قفس تنهای تنهایم
نمی دانم ، چرا ؟
افسرده ام ، پژمرده ام
و اندر هراسی غوطه خواهم خورد
نمی دانم چرا ؟
یک تن دمی با من نیارامد
چرا اشک از دوشمانم
غریب و سرد می بارد
نمی دانم چرا ؟
هر دوست با من قصه ی بیگانه خواهد گفت
چرا من با همه بیگانه خواهم گفت
چرا هرگز نمی گویم ، نمی خندم
و از دنیای فانی سخت دلتنگم
و در سختی چو یک سنگم
من امشب گفتم ای دنیا
چرا با من جفا داری
اگر سنگ است تنم
من شیشه ای مثل جگر دارم
بزن سنگی بر این نشکسته شیشه
تا خبر دارم
که بودن را چه حاصل
چون بهارم رفت ، عمرم رفت
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ