یکشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۲۲ - - بابا حسين -
پگاهان وقتي چشم گشودم دانه هاي ريز برف از آسمان با لطافت خاص خود ميباريدند و چقدر مهربان بود اين پگاه!
براي كار بانكي به قسمت اداري شعبه رفتم و كسي كه بايد براي بازديد ميومد مرخصي بود! ولي همكارش گفت صبر كنيد من باتون مي آيم و چنين شد و چقدر با ادب و مهربان بود اين آقا....
توي خيابان برف ميومد و را نندگان گويي همه مهربان شده بودند.نه كسي از ديگري سبقت ميگرفت و نه كسي براي ديگري بوق ميزد ! همه به آرامي ميراندند تا به مقصد برسند....
رفتم محضر تا مراحل وام را پي بگيرم و اينجا هم همه مهربان بودند...
دوباره رفتم شعبه بانك تا سند خانه را ازشون بگيرم اونجا يه مقدار معطل شدم ولي كارم انجام شد
رفتم شهرداري ،چقدر كارمند اونجا هم با ادب بود و چقدر توضيحات اضافي را برام داد.
امروز همه مهربون بودند. نميدونم چرا؟
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ