یکشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۷ - - بابا حسين -
اديسون و مادرش
اديسون به خانه بازگشت، يادداشتي به مادرش داد.
گفت: اين را معلم داد، گفت تنها مادرت بخواند.
مادر درحالي که اشک در چشمان داشت براي کودکش خواند: «کودک شما يک نابغه است و اين مکتب براي او کوچک است؛ آموزش او را خود بر عهده بگير.»
سالها گذشت و مادرش از دنيا رفته بود. روزي اديسون که اکنون بزرگترين مخترع قرن بود در کنج خانه خاطراتش را مرور مي کرد؛ ورقي را در ميان شکاف ديوار يافت، آن را درآورد و خواند.
نوشته بود: «کودک شما کور ذهن است. از فردا او را به مکتب راه نمي دهيم.»
اديسون ساعت ها گريست و در خاطراتش نوشت:
«اديسون کودک کور ذهني بود که توسط يک مادر قهرمان به نابغه قرن تبديل شد»
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ