در عالم کودکی به مادرم قول دادم که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم
مادرم مرا بوسید و گفت:نمی توانی عزیزم!
گفتم میتوانم من تو را از پدر و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم
مادر گفت:یکی می اید که نمیتوانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی
نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم ولی خوب که فکر میکنم مادرم را بیشتر از او دوست داشتم
معلمی داشتم که شیفته اش شده بودم ولی مادرم را بیشتر از او دوست داشتم
بزرگتر که شدم عاشق شدم خیال کردم نمیتوانم به قول کودکی ام عمل کنم ولی وقتی پیش خودم گفتم کدام یک را بیشتر دوست داری؟باز ته دلم مادر بود که انتخاب میشد
سالها گذشت و یکی امد
یکی که تمام جان من شد،همان روز مادرم گفت دیدی نتوانستی؟
من هرچه فکر کردم دیدم او را بیشتر از مادرم و تمام دنیا دوست دارم
من نمیخواستم و نمیتوانستم به قول دوران کودکی ام عمل کنم
"اخر من خودم مادر شده بودم"
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ