بنا به نوشته یک مقاله در وبلاگ دوستان امروز تصمیم گرفتم برای راهپیمایی روزانه راه همیشگی را عوض کنم ودر راهی پا بگذارم که هرگز نرفته بودم.نزدیکهای غروب راه رفتن را آغاز کردم و وارد کوچه وپس کوچه های جدید شدم .بعضی ساختمانهای تازه ساز وشیک نظرم را جلب کرد وبعضی ساختمانها هم با آنکه عمری نداشتند خیلی زیبا نبودند.کوچه ها برایم تازگی داشت ،راه را ادامه دادم تا به باغات رسیدم ومسیر را طوری انتخاب کردم تا در نهایت به چهار راه مورد نظرم برسم ،هوا کم کم تاریک می شد ومن هنوز در کوچه باغها قدم می زدم صدای سگ از باغی به گوشم می رسید راستش کمی ترسیده بودم ودائما فکر می کردم که ممکن است به بن بست برسم وچون هوا رو به تاریکی میرفت ممکن بود گم شوم ومورد هجوم شغال یا جانور دیگری قرار گیرم.درختان باغها هیچ کدام برگی نداشتند ولی از بعضی باغها اینجور معلوم بود که تابستان هم برگ نداشته وتوسط صاحبان آنها خشک شده اند!فضولی من گل کرده بعضی شاخه درختان را دست میزدم ولی کاملا خشک وبیجان بودند.وقتی خیلی دقت کردم متوجه شدم انگار همه مردم در حال خشک کردن باغ خود هستند تا در آن خانه بسازند!وبدین ترتیب در حال نابود کردن دسترنج پدر وپدر بزرگانشان می باشند! آیا نسل جوان ونسل ما با خشک کردن باغها جفا در حق پدر و پدر بزرگهای خود نمی کنیم؟



درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ