دوشنبه ۱۳۹۰/۱۰/۱۹ - - بابا حسين -
یکی از دوستان همکار را که مدت زیادی بود ندیده بودمش، در خیابان ملاقات نمودم وبسیار از دیدنش خوشحال شدم.کنار پیاده رو ایستادیم وهی حرف زدیم واز همه چیز صحبت کردیم.از بدشانسی دوستم ویا بهتر بگویم از بد شانسی هر دو تایی ،در میان صحبت کردن بودیم که یک کلاغ بد جنس از بالای سر ما رد شد ویک عدد فضله بزرگ انداخت روی سر دوستم! ودوستم چون خیلی کم مو بود اول از داغی آن فضله سرش سوخت بعدا متوجه شد چه اتفاقی افتاده!من هم که از دست جفای کلاغ جفاکار خجل شده بودم دوستم را دلداری دادم و بدین سان صحبت های ما هم بپایان رسید.در کلام آخر دوستم میگفت ببین من چقدر بدشانسم که یک میلیون وششصد هزار کیلومتر مربع ایران وسعت دارد آنوقت کلاغ باید هدفش روی صدوشصت سانتی متر سر من باشد!



درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ