دوشنبه ۱۳۹۰/۱۱/۱۰ - - بابا حسين -
زن با عصبانیت پای تلفن : "این موقع شب کدوم گوری هستی تو؟
مرد : عزیزم ، اون فروشگاه طلافروشی رو یادته که از یه انگشتر الماس نشانش خوشت اومده بود و گفتی برات بخرم، اما من اون روز پول نداشتم ولی بهت گفتم که یه روز حتما این انگشتر مال تو میشه عزیزم...؟
زن با صدای ملایم و خوشحالی بسیار : آره عشق من معلومه که یادمه!!
مرد : داشتم میگفتم ... من الآن توی رستوران بغل دستیش دارم شام میخورم
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ