پیر مردی تنها در روستایی زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سخت بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود. پیر مرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نمی توانم سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت... من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو این جا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من میدانم که اگر تو این جا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی. دوستار تو پدر
بعد از چند روز
پیر مرد این تلگراف را دریافت کرد: پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.واگر زمین را شخم بزنی اسلحه ها پیدا میشوند وجرم من سنگین تر میشود.
صبح فردا ۱۲ نفر از ماموران و افسران وپلیس محلی تمام مزرعه را شخم زدند بدون این که اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار این بهترین کاری بود که از این جا می توانستم برایت انجام دهم.
درود بي پايان به بازديدكنندگان اين وبلاگ