یکشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۳۱ - - بابا حسين -
یکشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۳۱ - - بابا حسين -
نميدانم براي چه بيرون رفته بوديم! ولي ميدانم وقتي به خانه بر گشتيم،بچه ها بعد از بازي و كتك كاري و بهم ريختن خانه كوچكمان به خواب رفته بودند.وچه صحنه ناراحت كننده اي بود.يقينن اگر در خارج زندگي ميكرديم جريمه زندان براي ما ميبريدند.وحال كه فكرش را ميكنم ميبينم چه جفاي بزرگي بر اين بچه هاي كوچكمان كرده ايم.خدا ما را لعنت كنه...

یکشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۳۱ - - بابا حسين -
یکشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۳۱ - - بابا حسين -
اهمیت فشارخون بالا
بيماري فشارخون بالابيماري
مزمن شايعي است كه در آن مقدار فشارخون از حد طبيعي (120/80ميلي متر جيوه)
بالاتر مي رود و منجر به آسيب اندام هاي حياتي مثل قلب ، مغز ، كليه و چشم
مي شود.
بسياري از افراد سال ها مبتلا
به فشارخون بالا هستند ، بدون اين كه از بيماري خود مطلع باشند . بيشتر
اوقات اين بيماري علامتي ندارد . اما وقتي فشارخون بالا بدون درمان بماند
به شريان ها و اعضاي حياتي بدن آسيب مي رساند . به همين علت است كه فشارخون
اغلب به عنوان "قاتل خاموش" شناخته مي شود.
در جهان 1/5 ميليارد نفر به
این بیماری مبتلا هستند وهر ساله 7 ميليون نفر به علت آن فوت مي كنند. اين
بيماري بزرگترين عامل خطر مرگ در سراسر جهان است و سبب بروز بيماريهای قلبي
، سكته مغزي ، بيماري كليوي و ديابت مي شود .
راههای پیشگیری از بروز بیماری ( شيوه زندگي سالم )
شيوه زندگي سالم براي حفظ
فشارخون طبيعي و سالم تاثير مستقيم دارد . در ذيل سه راهنما براي كمك به
شما در مسير زندگي سالم آمده است :
شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۳۰ - - بابا حسين -
در زمان خدمت رفته بودم به روستاي همكارم ودست آخر با شاگردانش خواستيم عكس بگيريم.دوربين را روي عكسبرداري اتوماتيك گذاشتم وكليدش را زدم ودر صحنه حاضر شدم ولي ناگاه خري از جلو دوربين حركت كرد و بلاخره پاي خر هم در صحنه ماندگار شد .عكس من هم بغل دم خر افتاده است. و بدين ترتيب خر هم به ما جفا كرد!


شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۳۰ - - بابا حسين -
در
روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه
فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عدهاى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بیحوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکههايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار
يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام
کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت.
هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريهاش گرفت. پسر بچه روى ميز
در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
يعنى او با پولهايش میتوانست بستنى با
شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمیماند، اين کار
را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود....
شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۳۰ - - بابا حسين -
من
دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر
افتاد، خندهام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال
اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت میکند چيست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى
بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از
کجا بايد میدانستم؟
من برگه
امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بیجواب گذاشتم. درست قبل از آن که از
کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارمبندى
نمرات محسوب میشود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد:
شما در
حرفه خود با آدمهاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آنها مهم هستند و
شايسته توجه و ملاحظه شما میباشند، حتى اگر تنها کارى که میکنيد لبخند
زدن و سلام کردن به آنها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نکردهام.
شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۳۰ - - بابا حسين -
روزی
مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش
قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه
نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل
کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد
تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را
کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روز نامه نگار به آن محل
برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از
صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو
را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و
مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه
خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی
او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی
کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید
بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی
است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید
شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۳۰ - - بابا حسين -
امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ...
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه می کشیدم که نابودت می کنم ! به زمینو زمان می کوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا می کشی و... خلاصه فریاد می زدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...
منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمی گفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی می خواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ... دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!
ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمی فروشم! آدامس می فروشم! دوستم که اونورخیابونه گل می فروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من می برنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ...
دیگه نمی شنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!
یه صدایی در درونم ملتمسانه می گفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمی کنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!
تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!
همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین ...
جمعه ۱۳۹۱/۰۲/۲۹ - - بابا حسين -
بسیاری
از مواد آرایشی و بهداشتی اگر به لباس برخورد کنند، باعث ایجاد لکه روی آن
می شوند و لکه هایی که همیشه به راحتی پاک نمی شوند. بدن انسان هم بعضی
وقت ها می تواند باعث ایجاد لکه روی لباس شود. با این روش ها می توانید
معمول ترین لکه هایی که در این رده بندی روی لباس به وجود می آید را پاک
کنید.

● رژ لب:
ابتدا
لکه را با یک شوینده ملایم مثل صابون بشویید. اگر رژلب شما ضد آب نباشد به
راحتی با صابون پاک خواهد شد اما اگر اثر آن باقی ماند، می توانید برای
پاک کردن اثر لکه از پاک کننده های مختلفی استفاده کنید. جالب ترین راه
استفاده از اسپری موست. اسپری را روی لکه بپاشید و بعد از یک ربع آن را با
آب و صابون بشویید مطمئن باشید اثری از رژ لب باقی نخواهد ماند و همچنین به
یاد داشته باشید لکه رژ لب با الکل هم پاک می شود. شما می توانید بعد از
شست وشو با یک قطره چکان کمی الکل روی لکه بچکانید و بعد از مدتی آن را پاک
کنید.
● لوسیون:
لوسیون
های مختلف پوست معمولا روی لباس لک می اندازند. برای از بین بردن آن ها می
توانید از گلیسیرین استفاده کنید. گلیسیرین را روی لکه بچکانید و بعد از
چند دقیقه با آب و مایع ظرف شویی بشویید، لکه پاک خواهد شد. دقت کنید این
لکه ها را هرچه سریع تر بشویید چون راحت تر پاک خواهند شد. برای شست وشوی
آن ها بهتر است از آب سرد استفاده کنید.
● عرق:
معمولا
زیر بغل لباس ها، به خصوص لباس هایی که در لایه های زیری می پوشید بعد از
مدتی لک می شوند. برای پاک کردن این لکه از وایتکس استفاده نکنید. چون لباس
تان را زرد می کند. اگر لباس تیره است، باید آن را مرتب بشویید. چون عرق
بدن کم کم رنگ مشکی را کم رنگ می کند. برای از بین بردن لکه عرق از روی
لباس روشن می توانید از آب نمک یا سرکه استفاده کنید. آب و سرکه را به
مقدار مساوی با هم مخلوط کنید و لباس را ۳۰ دقیقه در آن بگذارید و بعد به
روش معمولی و با آب گرم بشویید.
● ضد آفتاب:
ضد
آفتاب ها یا کرم پودرهای رنگی هم می توانند روی لباس شما لک بیندازند. این
لکه را هم می توانید با گلیسیرین و مایع ظرف شویی پاک کنید. تفاوت پاک
کردن این لکه ها با لکه لوسیون آن است که بهتر است آبی که لباس را با آن می
شویید را تا جایی که می توانید گرم کنید. چربی موجود در این کرم ها با آب
گرم بهتر پاک می شود.
● خون:
آب
سرد، راز پاک کردن لکه خون است. اگر فقط چند ساعت بعد از این که لکه به
وجود آمد آن را بشویید به تنهایی با آب سرد پاک می شود. در مرحله بعد باید
از صابون استفاده کنید. لکه های تازه را می توانید با آب و کمی صابون، به
راحتی پاک کنید اما پاک کردن لکه خون، وقتی کهنه باشد کمی دردسرساز می شود.
برای از بین بردن این جور لکه ها پارچه را با آب سرد خیس کنید یا یک تکه
یخ روی آن بمالید. می توانید کمی صابون را روی لکه بمالید و بعد از یک ساعت
آن را بشویید. اگر لکه پاک نشد، از سفید کننده رقیق یا کمی سرکه و آب برای
از بین بردن کامل آن استفاده کنید. محلول را روی لکه بچکانید و بعد از یک
ساعت آن را با آب سرد و صابون بشویید.
جمعه ۱۳۹۱/۰۲/۲۹ - - بابا حسين -
جمعه ۱۳۹۱/۰۲/۲۹ - - بابا حسين -
تازه داشتم خانه مي ساختم وگاهي سركي ميكشيدم تا ببينيم به كجا رسيده .بيرون از كوچه با همسايه احوالپرسي كردم و وارد خانه شدم.بچه ها زودتر آمده بودند و جايي براي بازي انتخاب كرده بودند وما هم عكسي گرفتيم.اون آخري خيلي كوچك بود ولي داشت از نردبان بالا ميرفت!

جمعه ۱۳۹۱/۰۲/۲۹ - - بابا حسين -
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت :
مامانم گفته چیزهایی که تو این لیست نوشته بهم بدی ، اینم پولش
بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشنه شده در کاغذ رو فراهم کرد و به دست دختر بچه داد ، بعد لبخندی زد و گفت :
چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی ، میتونی یه مشت شکلات بعنوان جایزه برداری
ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد ، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت میکشه گفت :
دخترم خجالت نکش بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار
دخترک پاسخ داد : عمو نمیخوام خودم شکلاتها رو بردارم ، نمیشه شما بهم بدین ؟
بقال با تعجب پرسید ؟
چرا دخترم ؟ مگه چه فرقی میکنه ؟
و دخترک با خنده ای کودکانه گفت : آخه مشت شما از مشت من بزرگتره !!!...
جمعه ۱۳۹۱/۰۲/۲۹ - - بابا حسين -
من نمیدونم " کره خر " کجاش فحشه ؟ خودت نگاه کن آخه
جمعه ۱۳۹۱/۰۲/۲۹ - - بابا حسين -

همزمان با رسیدن فصل گرما، مشكل گزیده شدن با نیش حشرات كه برای ما بیماری و پریشانی و عدم آسایش را به همراه می آورد، تشدید می شود.
به گزارش سرویس «سلامت» ایسنا، پایگاه اینترنتی هلت می آپ
در مطلبی چند روش موثر و كارآمد برای درمان و تسكین گزیدگی با نیش حشرات
توصیه كرده كه عبارتند از:
درمان گزیدگی با امكانات خانگی: روی محل خارش و گزیدگی را
صابون سدیم موسوم به صابون ایووری بمالید. اگر این صابون را در اختیار
ندارید تا حد امكان از صابون خشك استفاده كنید. اگر محل گزیدگی عفونت كرده
با الكل روی آن را پاك كنید و با نوار آن را بپوشانید. می توانید برای
تسكین محل گزیدگی روی آن كیسه یخ بگذارید.
درمان گزیدگی با استفاده از مواد تسكین دهنده: برای اینكه
محل گزیدگی سریعتر آرام شود می توانید به طور مستقیم روی آن را با خمیر
دندان، لاك ناخن، محلول شوینده دهان، عسل و یا چند قطره الكل بمالید.
بعلاوه می توانید روی آن را با یك عدد چای كیسه ای داغ مالش دهید.
درمان گزیدگی با استفاده از خمیرهای دست ساز و خانگی: به
محضی كه دچار گزیدگی شدید می توانید با درست كردن یكی از تركیبات زیر مثلا
به صورت یك خمیر تازه و قرار دادن آن روی محل گزیدگی، سوزش و خارش آن را
تسكین دهید:
محلول آب و نمك تركیب آب و آسپرین تركیب آب و گوشت نرم شده تركیب آب و جوش شیرین تركیب آسپرین و الكل
درمان گزیدگی با استفاده
از روغن های ضروری و برگهای گیاهی؛ برای این منظور می توانید از روغن گیاه
سدر، روغن اسطوخودوس یا روغن درخت چای استفاده كنید. هم چنین برگ تازه و
بریده شده ریحان برای درمان گزیدگی مفید است
يه تجربه ازخودم:اگر آب ليمو را در نقاط باز بدن، قبل از خواب بزنيد پشه ها كمتر به سراغتون ميان . ولي مگس ها را خدا هم حريفشون نميشه! از بس لعنتي هستن!
جمعه ۱۳۹۱/۰۲/۲۹ - - بابا حسين -
جمعه ۱۳۹۱/۰۲/۲۹ - - بابا حسين -
زماني مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش تكه سنگي را برداشت و بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت
مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد و با آچار پسرش را تنبيه نموده
در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان انگشت های دست پسر قطع شد
وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كی انگشتهای من در خواهند آمد
آن مرد آنقدر مغموم بود كه هيچ نتوانست بگويد به سمت اتوموبيل برگشت وچندين بار با لگد به آن زد
حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود نگاه مي كرد. او نوشته بود
"دوستت دارم پدر"
روز بعد آن مرد خودكشي كرد...
خشم و عشق حد و مرزي ندارند دومي ( عشق) را انتخاب كنيد تا زندگی دوست داشتنی داشته باشيد و اين را به ياد داشته باشيد كه:
اشياء برای استفاده شدن و انسانها براي دوست داشتن می باشند
در حاليكه امروزه از انسانها استفاده مي شود و اشياء دوست داشته مي شوند.
پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۸ - - بابا حسين -
در زمانهاي دور، مرد
خسيسي زندگي مي كرد. او تعدادي شيشه براي پنجره هاي خانه اش سفارش داده
بود . شيشه بر ، شيشه ها را درون صندوقي گذاشت و به مرد گفت باربري را
صداكن تا اين صندوق را به خانه ات ببرد من هم عصر براي نصب شيشه ها مي آيم .
از آنجا كه مرد خسيس بود ، چند باربررا
صدا كرد ولي سر قيمت با آنها به توافق نرسيد. چشمش به مرد جواني افتاد ،
به او گفت اگر اين صندوق را برايم به خانه ببري ،
سه نصيحت به تو خواهم
كرد كه در زندگي بدردت خواهد خورد.
باربر جوان كه تازه به شهر آمده بود ، سخنان مرد خسيس را قبول كرد. باربر صندوق را بر روي دوشش گذاشت و به طرف منزل مرد راه افتاد.
كمي كه راه رفتند، باربر گفت : بهتر است در بين راه يكي يكي سخنانت را بگوئي.
مرد خسيس كمي فكر كرد. نزديك ظهر بود و او خيلي گرسنه بود . به باربر گفت :
اول آنكه سيري بهتر از گرسنگي است و اگر كسي به تو گفت گرسنگي بهتر از سيري است ، بشنو ولي باور مكن.
باربر از شنيدن اين سخن ناراحت شد زيرا هر بچه اي اين مطلب را مي دانست . ولي فكر كرد شايد بقيه نصيحتها بهتر از اين باشد.
همينطور به راه ادامه دادند تا اينكه بيشتر از نصف راه را سپري كردند . باربر پرسيد: خوب نصيحت دومت چه است؟
مرد كه چيزي به ذهنش نمي رسيد پيش خود فكر كرد كاش
چهارپايي داشتم و بدون دردسر بارم را به منزل مي بردم . يكباره چيزي به
ذهنش رسيد و گفت : بله پسرم
نصيحت دوم اين است ، اگر گفتند پياده رفتن از
سواره رفتن بهتر است ، بشنو ولي باور مكن.
باربر خيلي ناراحت شد و فكر كرد ، نكند اين مرد مرا سر كار گذاشته ولي باز هم چيزي نگفت.
ديگر نزديك منزل رسيده بودند كه باربر
گفت: خوب نصيحت سومت را بگو، اميدوارم اين يكي بهتر از بقيه باشد. مرد از
اينكه بارهايش را مجاني به خانه رسانده بود خوشحال بود و به مرد گفت :
اگر كسي گفت باربري بهتر از تو وجود دارد ، بشنو ولي باور مكن
مرد باربر خيلي عصباني شد و فكر كرد بايد
اين مرد را ادب كند بنابراين هنگامي كه مي خواست صندوق را روي زمين
بگذارد آنرا ول كرد و صندوق با شدت به زمين خورد ، بعد رو كرد به مرد خسيس
و گفت اگر كسي گفت كه شيشه هاي اين صندوق سالم است ،بشنو ولي باور مكن
از آن پس، وقتي كسيحرف بيهوده مي زند تا ديگران را فريب دهد يا سرشان را گرم كند ، گفته ميشود كه: بشنو ولي باورنكن
پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۸ - - بابا حسين -
امروز رفته بوديم پارك تا ورزش كنيم اكبر حاجي حسيني هوس بچگي كرده بود و توي تاب بچه ها وسرسره سوار شد و ما چند نفر هرچه بهش گفتيم كه خوب نيس گوش به حرف نداد و منهم چند تا عكس با موبايلم گرفتم با آنكه كيفيت ندارد ولي براي يادگاري بد نيست.

پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۸ - - بابا حسين -
زن پاشو محکمتر روی گاز فشار داد ، باید خودشو سریع میرسوند......
نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
صدای برخورد ماشین با سپر گلگیر روبرویی....
ماشین کاملا نو بود و چند روز بیشتر نبود که اونو تحویل گرفته بودند.
چطوری باید جریان تصادف و به شوهرش توضیح میداد.... خدایا!
باید
مدارکش رو حاضر میکرد. در حالی که از یه پاکت قهوه ای رنگ بزرگ مدارکش رو
بیرون میکشید، تکه کاغذی از توی اون زمین افتاد. روی اون با خطی کلفت و
شتاب زده نوشته شده بود:
عزیزم در صورت تصادف یادت باشه، که من تو رو دوست دارم نه ماشین رو!
زن آروم گرفت و با لبخندی از ماشین پیاده شد.
وقتی
پیرهنمون با اتو میسوزه ، قشنگترین ظرف کریستالمون میشکنه، دیوارهای خونه
خط خطی میشه ، . . . یادتون باشه هیچکدوم ارزش شکستن دلی رو نداره!
پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۸ - - بابا حسين -
در بخشیدن خطای دیگران مانند شب باش
>
>
در فروتنی مانند زمین باش
>
>
در مهر و دوستی مانند خورشید باش
>
>
هنگام خشم و غضب مانند کوه باش
>
>
در سخاوت و کمک به دیگران مانند رود باش
>
>
در هماهنگی و کنار آمدن با دیگران مانند دریا باش
>
>
خودت باش همانگونه که مینمایی
>
پس از تعمق در این هفت پند به این کلمات یک بار دیگر دقت کن :
شب، زمین، خورشید، کوه، رود، دریا و انسان
زیباترین آفریده های پروردگار
چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۷ - - بابا حسين -
در شهري در آمريكا، آرايشگري زندگي ميكرد كه سالها بچهدار نميشد.
او قصد كرد كه اگر بچهدار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان اصلاح كند.
بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد!
روز اول يك شيريني فروش وارد مغازه شد.
پس از پايان كار، هنگامي كه قناد خواست پول بدهد، آرايشگر ماجرا را به او گفت.
فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش را باز كند،
يك جعبه بزرگ شيريني و يك كارت تبريك و تشكر از طرف قناد دم در بود.
روز دوم يك گل فروش به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب كند،
آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش را باز كند،
يك دسته گل بزرگ و يك كارت تبريك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود.
روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه كرد.
در پايان آرايشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد.
حدس بزنيد فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش را باز كند،
با چه منظرهاي روبرو شد؟
فكركنيد. شما هم يك ايراني هستيد.
چهل تا ايراني، همه سوار بر ماشین آخرين مدل، دم در سلماني صف كشيده
بودند و غر ميزدند كه پس چرا اين مردك حمال الاغ مغازهاش را باز نميكنه
چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۷ - - بابا حسين -
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت...
گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!
گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
شیطان گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من
شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا
انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب
گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او
در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به
سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.
چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۷ - - بابا حسين -
هر بار كه ميروي، رسيدهاي
پشتش سنگين بود و جادههاي دنيا طولاني. ميدانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته ميخزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بود.
سنگپشت تقديرش را دوست نميداشت و آن را چون اجباري بر دوش ميكشيد.
پرندهاي در آسمان پر زد، سبك؛ و سنگپشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست.
كاش پُشتم را اين همه سنگين نميكردي. من هيچگاه نميرسم. هيچگاه.
و در لاك سنگي خود خزيد، به نيت نا اميدي...
خدا سنگپشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كُرهاي كوچك بود
و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس نميرسد !
چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است.
حتي اگر اندكي. و هر بار كه ميروي، رسيدهاي.
و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پارهاي از هستي را بر دوش ميكشي؛ پارهاي از مرا.
خدا سنگپشت را بر زمين گذاشت... .
ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور.
سنگپشت به راه افتاد و رفت، حتي اگر اندكي؛ و پارهاي از «او» را با عشق بر دوش می كشيد
چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۷ - - بابا حسين -
در يک روز گرم تابستان ،
پسر کوچکي با عجله لباسهايش را در آورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت. مادرش
از پنجره نگاهش مي کرد و از شادي کودکش لذت ميبرد. مادر ناگهان تمساحي را ديد که
به سوي پسرش شنا مي کرد.
مادر وحشتزده به سمت درياچه
دويد و با فريادش پسرش را صدا زد . پسرش سر خود را برگرداند ولي ديگر دير شده بود.
تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد، مادر از راه رسيد و از روي
اسکله بازوي پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت مي کشيد ولي عشق مادر آنقدر زياد
بود که نمي گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي
بود ، صداي فرياد مادر را شنيد، به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و
او را فراري داد. پسر را سريع به بيمارستان رساندند.
دو ماه گذشت تا پسر بهبودي
پيدا کند. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم
ناخنهاي مادرش مانده بود. خبرنگاري که با کودک مصاحبه مي کرد از او خواست تا جاي
زخمهايش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخمها را نشان داد
، سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت ، " اين زخمها را دوست دارم ،
اينها خراشهاي عشق مادرم هستند
سه شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۶ - - بابا حسين -
سه شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۶ - - بابا حسين -
روزها
گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا
هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش
را می شنوم و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارم.

سرانجام
گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن
گشود با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت لانه ای کوچکی داشتم،
آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی
این طوفان بی موقع چه بود؟چه می خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته
بود؟
سنگینی
بغض راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد و فرشتگان همه سر به
زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی, باد را گفتم تا
لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشک خیره در خدایی
خدا مانده بود. خدا گفت که چه بسیار بلاها که به واسطه ی محبتم از تو دفع
کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
ناگهان چیزی درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.
سه شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۶ - - بابا حسين -
بودا به دهی سفر کرد.
زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی
باشد.
بودا پذیرفت و آماده رفتن به خانهی زن شد.
کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت :
«این زن، هرزه است به خانهی او نروید »
بودا به کدخدا گفت:
« یکی از دستانت را به من بده»
کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت.
آنگاه بودا گفت :
«حالا کف بزن» کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت:
« هیچ کس نمیتواند با یک دست کف بزند»
بودا لبخندی زد و پاسخ داد:
هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه
باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند.
بنابراین مردان و پولهایشان است که از این زن،
زنی هرزه ساختهاند.
برو و به جای نگرانی برای من نگران خودت و
دیگر مردان دهکده ات باش.
سه شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۶ - - بابا حسين -
بابام حسرت زمان باباش را میخورد منم حسرت زمان بابام
اما اگه پسر من بخواد حسرت زمان منو بخوره
همچین با پشت دست میزنم تو دهنش، که نفهمه از کجا خورده
-----------------------
رتبه اول سوانح رانندگی دنیا رو داریم ولی تا سپر 2
تا ماشین میخوره به هم 2000 نفر جمع میشن با
تعجب نگاه میکنن!!!
----------------------
یه يخچال نو خريدم، يخچال قديميه رو گذاشتم دم در
روش نوشتم: رايگان! هركسي خواست، ببره.
هر روز ميومدم مي ديدم يخچال سر جاشه!
دو سه روز گذشت ديدم اينطوريه
رو يخچال نوشتم: براي فروش، 50000 تومان!
فردا صبحش اومدم ديدم يخچال رو دزديدن!
--------------------
قدیما ظرف یکبار مصرف نبود,
دختر همسایه 2 بار میومد،
یه بار نذری میاورد، یه بار هم میومد واسه ظرفش،
آدم فرصت فکر کردن و تصمیم گیری داشت
سه شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۶ - - بابا حسين -
كسانی كه صبحانه نمیخورند قند خونشان به سطح
پائینتری افت میكند. این امر باعث تامین نامناسب
مواد غذائی برای مغز و در نتیجه افت فعالیت مغزی
میشود.
2.
پرخوری
این
امر باعث تصلب شرائین (سختی دیواره رگهای) مغز شده
و منجر به كاهش قدرت ذهنی میشود.
3-
دخانیات
این
امر باعث كوچك شدن چند برابری مغز و منجر به
آلزایمر میشود.
4.
استفاده زیاد قند و شكر
استفاده زیاد قند و شكر جذب پروتئین و مواد غذائی
را متوقف میكند و منجر به سوء تغذیه و احتمالا
اختلال در رشد مغزی خواهد شد
5.
آلودگی هوا
مغز بزرگترین مصرف كننده اكسیژن در بدن ماست.
دمیدن هوای آلوده باعث كاهش اكسیژن تامینی مغز
شده و منجر به كاهش كارآیی مغز میشود.
6. كمبود خواب
خواب به مغزمان اجازه استراحت میدهد. دوره
طولانی كاهش خواب منجر به شتاب گیری مرگ
سلولهای مغزی خواهد شد.
7. پوشاندن سر به هنگام خواب
خوابیدن با سر پوشیده باعث افزایش تجمع دی
اكسید كربن و كاهش تجمع اكسیژن شده و منجر به
تأثیرات مخرب مغزی خواهد شد.
8.كار كشیدن از مغزتان در هنگام بیماری
كار سخت یا مطالعه در زمان بیماری ممكن است
منجر به كاهش كارآئی مغز و در نتیجه صدمه مغزی
شود
9.كاهش افكار مثبت
فكر
كردن بهترین راه برای تمرین دادن به مغزمان است.
كاهش افكار مثبت مغزی ممكن است باعث كوچك شدن مغز
شود.
مكالمات انتزاعی منجر به رشد كارآئی مغز خواهد
شد
دوشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۵ - - بابا حسين -
یه زمانی هر کی پولش به میلیون میرسید پولدار حساب میشد،
الان یه میلیونر تو ایران نهایتا میتونه ماشینشو بیمه کنه و چند کیلو هم گوجه سبز با بقیه پولش بخره..!
میلیاردر هم میتونه نهایتا یه خونه معمولی حیاط دار با یه ماشین معمولی روز دنیا رو داشته باشه،
تازه باید یه میلیون آخرشم واسه بیمه و گوجه سبز نگه داره!چقدر جفا در حق پول و پولدار شده!!



دوشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۵ - - بابا حسين -
پدر
در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب
کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و
روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با
دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزيزم،
با
اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم
فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من
احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم
که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي
تنگ و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست. پدر،
اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک
تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک
داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد
که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم
و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام
کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه
درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران
نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم
که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط
مي خواستم بهت يادآوري کنم
که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوستت
دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن ...!
دوشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۵ - - بابا حسين -
دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز
گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک
خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در
غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و
توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته
ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا
که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از
مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی
خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش
خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن
معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به
مادر شوهرت از بین رفته است.
یکشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۴ - - بابا حسين -
هر زمان شايعه اي رو شنيديدو يا خواستيد شايعه اي را تکرار کنيد اين فلسفه را در ذهن خود داشته باشيد!
در يونان باستان سقراط به دليل خرد و درايت فراوانش مورد ستايش بود. روزي فيلسوف بزرگي که از آشنايان سقراط بود،با هيجان نزد او آمد و گفت:سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟
سقراط پاسخ داد:"لحظه اي صبر کن.قبل از اينکه به من چيزي بگويي از تومي خواهم آزمون کوچکي را که نامش سه پرسش است پاسخ دهي."مرد پرسيد:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست است.قبل از اينکه راجع به شاگردم بامن صحبت کني،لحظه اي آنچه را که قصدگفتنش را داري امتحان کنيم.
اولين پرسش حقيقت است.کاملا مطمئني که آنچه را که مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟مرد جواب داد:"نه،فقط در موردش شنيده ام."سقراط گفت:"بسيار خوب،پس واقعا نميداني که خبردرست است يا نادرست.
حالا بيا پرسش دوم را بگويم،"پرسش خوبي"آنچه را که در موردشاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟"مردپاسخ داد:"نه،برعکس…"سقراط ادامه داد:"پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟"مردکمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
سقراط ادامه داد:"و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که مي خواهي در مورد شاگردم به من بگويي برايم سودمند است؟"مرد پاسخ داد:"نه،واقعا…"سقراط نتيجه گيري کرد:"اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي که نه حقيقت داردونه خوب است و نه حتي سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من مي گويي؟
یکشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۴ - - بابا حسين -
یکشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۴ - - بابا حسين -
> اگر روزی خیانت دیدی ، بدان که قیمتت بالاست .
> حتی بهترین فرزندان نیز دشمن جان پدر و مادرانند.
> از دشمن خود یکبار بترس و از دوست خود هزار بار .
> نقاش کامل آنست که از هیچ برای خود سوژه بسازد .
> خوشبختی فاصله این بدبختی تا بدبختی دیگر است .
> حتی تظاهر به شادی نیز برای دیگران شادی بخش است .
> ازدواج مثل بازار رفتن است تا پول و احتیاج و اراده نداری بازار نرو .
> انسان اگر فقیر و گرسنه باشد بهتر از آن است که پست و بی عاطفه باشد .
> بزرگ ترین الماس جهان آفتاب است،که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد .
> مردمان روی زمین استوار ، بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند .
> وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به شما نشان میدهد ،شما هزار دلیل برای خندیدن به آن نشان دهید.
> من دریافته ام که ایده های بزرگ هنگامی به ذهن راه می یابند که مصمم به داشتن چنین ایده هایی باشیم .
> دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات جا هست. به جای آن که جای کسی را بگیرید، تلاش کنید جای واقعی خودتان را بیابید.
زندگی نامه “چارلی چاپلین”
“ سِر چارلز اسپنسر چاپلین” (۱۶ آوریل ۱۸۸۹ – ۲۵ دسامبر ۱۹۷۷) یکی از مشهورترین بازیگران و همینطور یک کارگردان و موسیقیدان برجستهٔ هالیوود و برندهٔ جایزه اسکار است. اکثر فیلمهای او کمدی و صامت هستند. چاپلین در زمینه سینما بیش از ۶۵ فعالیت کرد که شروع فعالیتهای وی از سالن ویکتوریا انگلستان بعنوان پسربچهای آغاز شد و تا سن ۸۸ سالگی ادامه یافت. وی در سال ۱۹۱۹ بهمراهی تعدادی از دوستان سینمایی اش اتحادیه سینماگران را تاسیس کرد. در کتابی تحت عنوان چاپلین: یک زندگی ۲۰۰۸ ,مارتین سیف مینویسد: چاپلین فقط بزرگ نبود, او غولی بود.
شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۳ - - بابا حسين -
شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۳ - - بابا حسين -
کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او
نشست مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش
پرسید پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟
کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری و روابط جنسی نا مشروع است
مردک با حالت منفعل دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد
بعد کشیش از او پرسید تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری؟
مردک گفت من روماتیسم ندارم
اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است
شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۳ - - بابا حسين -
روزی مردی به خونه اومد و دید که دختر سه ساله اش قشنگترین و گرونترین کاغذ کادوی موجود در کمد اون رو تیکه تیکه کرده و با اون یه جعبه کفش قدیمی رو تزیین کرده !!!
مرد دخترک رو بخاطر اینکار تنبیه کرد و دختر کوچولو اون شب با گریه به رختخواب رفت و خوابید.
فردا صبح وقتی مرد از خواب بیدار شد و چشاش رو باز کرد ، دید که دخترک بالای سرش نشسته و جعبه تزیین شده رو به طرف اون دراز کرده!!! 
شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۳ - - بابا حسين -
همسر آلبرت انیشتین غالبا اصرار داشت که او در هنگام کار باید لباسهای مناسبتری استفاده کند.
انشتین همواره میگفت: "چرا باید اینکار را بکنم هر کسی اینجا می داند من که هستم.
"
هنگامی که انیشتین برای شرکت در اولین کنفرانس بزرگ خود شرکت کرد نیز
همسرش از او خواست که لباس مناسبتری بپوشد، انشتین گفت: "چرا باید اینکار
را بکنم هیچ کسی اینجا مرا نمی شناسد."
شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۳ - - بابا حسين -
مهم نیست آدما کی و چرا وارد زندگیت میشن وکی و به چه علت ازت فاصله می گیرن.اين مهمه که باور داشته باشی هر فردی که وارد زندگیت میشه مسئول رسوندن یه پیغام بهته.سعی کن از این پستچی بهترین نامه رو بگیری.شاید اگه اون نمیومد تو همیشه منتظر یک تجربه،یا یه خبر می موندی..
به افتخار همه مادرها که همیشه
چه باشند یا نباشند نگران فرزندان هستند
رفقای زیادی داشت،سه روز یك بار در خانه اش مهمان بودند،پسرش مریض شد، هر چه داشت را خرج درمانش كرد،6 ماه درمان پسر طول كشید،در این مدت هیچ یك از دوستانش حتی زنگ هم نزدند، یك روز به او گفتم آیا باز هم رفاقتت را ادامه میدهی؟
قاطعانه و با ناراحتی گفت:هرگز حاضر به دیدن قیافه یشان هم نیستم،گفتم چرا؟
گفت:وقتی كه نیازمند كمك بودم مرا تنها گذاشتند!
داستان ما و دنیا همین است، وقتی مرگ گریبانمان را بگیرد،نه ثروت، و نه حتی زن و فرزند هم همراهی نخواهند كرد، پس اینهمه دلبستگی ها برای چیست؟

شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۳ - - بابا حسين -
البته پيشاپيش از ادبيات متن عذر ميخوام.
یک آدم صبور و دهنقرص، گیر بیاورید و کل بدبختیها و جفتکهایی که از "الاغ زندگی"
خوردهاید را با او تقسیم کنید…
بازگو کردن مشکلات، وزن آنها را کم میکند… علاوه بر آن معمولا وقتی
سفره دلتان را جلو کسی باز میکنید، اوهم سفره خودش را برایتان باز میکند و یحتمل می فهمید که شما در این دنیا، تنها آدم کتک خورده نیستید... و این
یعنی آرامش..
دوم اینکه فقط به زمان حال فکر کنید:
گذشتهتان و آیندهتان را خیلی جدی نگیرید…
اصلا پاپیچ خرابکاریها و کوتاهیهایی که در گذشته در حق خودتان کردهاید، نشوید.
همه همینطور بودهاند وانگشت فرو کردن در زخمهای قدیمی، هیچ فایدهای جز چرکی شدن آنها ندارد.
آینده را هم که رسما باید حساب نیاورید.
ترس از حوادث و رخدادهای احتمالی، حماقت محض است.
فکر هر چیزی، از خود آن چیز معمولا سختتر و دردناکتر است
بقیه در ادمه مطلب
جمعه ۱۳۹۱/۰۲/۲۲ - - بابا حسين -
مـرداب بـه رود گفـت :
چـه کـردی کـه زلالــــی؟
رود جـواب داد : گذشتـم
جمعه ۱۳۹۱/۰۲/۲۲ - - بابا حسين -
جواني مي خواست زن بگيرد به پيرزني سفارش کرد تا براي او دختري پيدا کند.
پيرزن به جستجو پرداخت، دختري را پيدا کرد و به جوان معرفي کرد وگفت اين دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگي فراهم خواهد کرد.
جوان گفت: شنيده ام قد او کوتاه است
پيرزن گفت:اتفاقا اين صفت بسيار خوبي است، زيرا لباس هاي خانم ارزان تر تمام مي شود
جوان گفت: شنيده ام زبانش هم لکنت دارد
پيرزن گفت: اين هم ديگر نعمتي است زيرا مي دانيد که عيب بزرگ زن ها پر حرفي است اما اين دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفي نمي کند و سرت را به درد نمي آورد
جوان گفت: خانم همسايه گفته است که چشمش هم معيوب است
پيرزن گفت: درست است ، اين هم يکي از خوشبختي هاست که کسي مزاحم آسايش شما نمي شود و به او طمع نمي برد
جوان گفت: شنيده ام پايش هم مي لنگد و اين عيب بزرگي است
پيرزن گفت: شما تجربه نداريد، نمي دانيد که اين صفت ، باعث مي شود که خانمتان کمتر از خانه بيرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از خيابان گردي ، خرج برايت نمي تراشد
جوان گفت: اين همه به کنار، ولي شنيده ام که عقل درستي هم ندارد
پيرزن گفت: اي واي، شما مرد ها چقدر بهانه گير هستيد، پس يعني مي خواستي عروس به اين نازنيني، اين يک عيب کوچک را هم نداشته باشد .
جمعه ۱۳۹۱/۰۲/۲۲ - - بابا حسين -
وقتي با کسي که عاشقشي روبرو ميشي ، قلبت تندتر ميزنه ...
ولي وقتي با کسي که دوستش داري روبرو ميشي فقط خوشحال ميشي .
**
وقتي با کسي که عاشقشي هستي ، زمستون پيش چشمات مثل بهاره ...
ولي وقتي با کسي که دوستش داري هستي ، زمستون زيباست ، فقط همين .
**
اگه تو چشماي کسي که عاشقشي نگاه کني ، خجالت ميکشي و صورتت سرخ ميشه ...
ولي اگه تو چشماي کسي که دوستش داري نگاه کني ، لبخند ميزني .
**
وقتي با کسي که عاشقشي هستي ، نميتوني هر چي تو دلت هست به زبون بياري ...
ولي وقتي با کسي که دوستش داري هستي ، اين کارو ميتوني بکني .
**
وقتي با کسي که عاشقشي هستي ، معمولا تو رفتارت راحت نيستي و خجالت ميکشي ...
ولي وقتي با کسي که دوستش داري هستي ، تو خودت هستي و هر کاري دوست داري ميکني .
**
تو نميتوني به طور مستقيم تو چشماي اوني که عاشقشي نگاه کني ...
ولي تو ميتوني هميشه با لبخند و مستقيم تو چشماي کسي که دوستش داري نگاه کني .
**
وقتي کسي که عاشقشي گريه ميکنه ، تو هم به همراه او اشک ميريزي ...
ولي وقتي کسي که دوستش داري گريه ميکنه ، تو فقط تسکينش ميدي .
**
احساس عاشق بودن از چشم شروع ميشه ...
ولي دوست داشتن از گوش ، ميدوني چه جوري؟؟
**
وقتي تو ميخواي کسي رو که دوست داشتي ديگه دوست نداشته باشي ، کافيه ديگه گوشهات رو بگيري و به حرفاش گوش ندي و اهميتي ندي و فراموشش کني ...
ولي وقتي ميخواي کسي رو که عاشقشي فراموش کني ، چشمات رو ميبندي ولي عشق به صورت قطره اي اشک از چشمات مياد پايين و ميريزه روي قلبت و اون جا ميمونه ... تا ابد ...!
جمعه ۱۳۹۱/۰۲/۲۲ - - بابا حسين -
1- برای 90% سرماخوردگی ها هیچ چرک خشک کنی لازم نیست. یک بسته قرص سرماخوردگی و یک شربت دیفن هیدرامین کامپاند و یک عدد استامینوفن به همراه استراحت مطلق و نوشیدن مایعات و مصرف ویتامین ث کفایت می کند.
2- آمپول دگزامتازون و بتامتازون در سرماخوردگی جنبه ی درمانی ندارند و بیشتر به عنوان کورتون برای سر حال شدن ظاهری بیمار و رضایت از کار پزشک مصرف می شوند!! تنها در مواقعی که مشکل حساسیت است از آن استفاده کنید.
بقیه در ادامه مطلب
پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۱ - - بابا حسين -

1.
دئودورانت. دئودورانت محصولی است که در کیف یا کمد همه افراد پیدا می شود.
اما دادن آن به عنوان هدیه می تواند یک اشاره غیرمستقیم باشد، نه؟!
2.
سی دی های ایروبیک و کاهش وزن. خوب مسلماً چیز به دردبخوری است اما می
تواند حامل یک پیام نه چندان خوشایند باشد: "شما چاق هستید و باید وزن کم
کنید!"
3. حیوانات خانگی. شاید شما حیوانات را دوست داشته باشید اما
واقعاً مادر هم آنها را دوست دارد؟ این هدیه را فقط در صورتی بخرید که
مادرتان عاشق حیوان ها باشد!
4. گل های مصنوعی. این گل ها نه پژمرده
می شوند و نه رشد می کنند، و اکثراً فاقد زیبایی واقعی هستند... کمتر
خانمی این گل ها می پسندد، و مادر شما هم از این قاعده مستثنی نیست.
5.
وسایل آشپزخانه کم کاربرد. البته بعضی وسایل آشپزخانه واقعاً خوب و
کاربردی هستند و می توانند خیلی از خانم ها را خوشحال کنند، ولی چیزهایی که
کاربرد زیادی ندارند و شاید حتی یک بار هم به در مادر نخورند –مثلاً توت
فرنگی قاچ کن! – نمی توانند ایده خوبی باشند.
6.
جوراب. همه ما چند جفت جوراب در خانه داریم که بعضی از آنها را بیشتر از
بقیه دوست داریم... ولی کمتر کسی با دیدن یک جفت جوراب به عنوان هدیه
خوشحال می شود.
7. قابلمه و ماهیتابه. مادرها آشپزی را دوست دارند، ولی آنها باید بدانند که در نظر بچه هایشان چیزی بیشتر از یک آشپز خصوصی هستند!
پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۱ - - بابا حسين -
پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۱ - - بابا حسين -
چند روز اول دانشگاه بود وبايد آزمايش خون ميداديم وعكس ريه ميگرفتيم تا مشكل بيماري سل و غيره نداشته باشيم.همه دانشجويان توي راهرو ودفتر راديولوژي نشسته بوديم ويكي يكي وارد اتاق شده وعكس ميگرفتيم وسپس هر كسي به دنبال كار خودش ميرفت. ومن چون خيلي بيكار بودم بغل ميز منشي ايستاده بودم و اسم بچه ها را نگاه ميكردم .آخه روزهاي اول دانشگاه بجز يكي دو تا ،ما ديگران را نمي شناختيم.نوبت رحمان مكي شد.منشي ازش پرسيد اسم ؟گفت رحمان پرسيدفاميل؟ گفت مكي منشي پرسيد اسم پدر ؟ رحمان گفت "نگي"و منشي هم نوشت "نگي".رحمان گفت خانم ميگم نگي وخانم منشي هم گفت منهم نوشتم: نگي! رحمان گفت :خانم من ميگم نگي ،شما ننويس نگي.بنويس نگي.و من ويكي ديگه از بچه ها كه موضوع نگي را فهميده بوديم به خانم منشي گفتيم منظور آقا رحمان نقي است .ودر همين روز بود كه لحجه شيرين رحمان ما را به خودش جلب كرد وتا پايان دانشجويي با هم علاوه بر دوستي، گاهي هم خانه وگاهي هم خوابگاهي و گاهي هم فكر بوديم .يادش بخير.كاش روزي رحمان مكي به وبلاگ من سري بزند و بتونم ازش خبر داشته باشم.چون خيلي دلم براش تنگ شده.....
پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۱ - - بابا حسين -
9 چیزی که باید در مورد نمک بدانید
این روزها نمک در همه غذاهای ما دیده می شود. غذاهای آماده، فست فود ها و
تنقلاتی که مصرف می کنیم، همه حاوی مقادیر زیادی نمک در خود هستند؛
و
نمک، یکی از منابع اصلی سدیم. تخمین زده می شود که هر فرد، روزانه نزدیک
به ۳۵۰۰ میلی گرم سدیم مصرف می کند. البته گفته می شود اگر شما در معرض
بیماری های قبلی و فشار خون هستید، بهتر است این میزان را به ۱۵۰۰ تا ۲۳۰۰
میلی گرم در روز کاهش دهید. اما برای این کار، قدم نخست، افزایش آگاهی ها و
فراموش کردن برخی تصورات غلط در خصوص نمک است.
پس برای دانستن بیشتر در خصوص نمک و سلامتی خود، این مطلب را از دست ندهید.
پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۱ - - بابا حسين -
چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۰ - - بابا حسين -
اعتراف میکنم بچه که بودم همیشه دلم میخواس یه جوری داداش کوچیکمو سر به نیس کنم! رفتم بقالی مرگ موش بگیرم آقاهه که میدونس چه فسقل مشنگیم بجاش آرد بهم داد منم ریختم تو قابلمه نهار! سر سفره وقتی همه شروع کردن به خوردن یهو گریهام گرفت! با چشای خیس تا ته غذامو خوردم ک همه با هم بمیریم!!!!!
بقيه در
چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۰ - - بابا حسين -
در خیابان
زن: مرتیکه، معلوم هست
داری چه غلطی می کنی؟
مرد: حساس نشو، حساس نشو... این یه سوء تفاهم ناشی از
اختلاف فرهنگی بیشتر نیست!
***
متلک ۲۰۱۲:
خانومی می آی بین
خودمون اختلاف فرهنگی ایجاد کنیم و دچار سوء تفاهم بشیم؟!
***
چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۰ - - بابا حسين -
کچل باشی !
بری بالای شهر میگن مد روزه ،
بری مرکز شهر میگن سربازی
،
بری پایین شهر میگن زندانی بودی ،
این همه تفاوت توی شعاع ۲۰ کیلومتر !!
چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۰ - - بابا حسين -
هنگامی که آلبرت انیشتین شاغل در دانشگاه پرینستون بود ، یک روز قرار بود
به خانه برود ولی او آدرس خانه اش را فراموش کرده بود. راننده تاکسی او را
نمی شناخت.انیشتین از راننده پرسید آیا او می داند خانه اینشتین
کجاست.راننده گفت : "چه کسی آدرس اینشتین را نمی داند؟ هر کسی در پرینستون
ادرس خانه انشتین را میداند آیا می خواهید به ملاقات او بروید؟" . اینشتین
پاسخ داد :" من اینشتین هستم.من آدرس منزل خود را فراموش کرده ام، می
توانید شما مرا به آنجا ببرید؟" راننده او را به خانه اش رساند و از او هیچ
کرایه ای نیز نگرفت
چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۰ - - بابا حسين -
خانم جوانی که مربی بچه های تقریبا 4 ساله کودکستان بود میخواست به یکی از کودکان کمک کنه تا چکمه یا پوتین هاش را بپوشد
ولی چکمه ها به پای بچه نمیرفت که نمی رفت بعد از کلی فشار...و خم و راست شدن، بچه رو بغل ميكنه و ميذاره روی میز، بلاخره باهزار فشار و جابجایی چکمه ها رو پای بچه میکنه و یه نفس راحت میکشه
هنوز آخیش گفتن گفتن خانم مربی تموم نشده بود که بچه ميگه : خانم مربی چکمه ها لنگه به لنگه است .
خانم ناچار با هزار بار فشار و اینور و اونور شدن واینکه مواظب باشه بچه از روی میز پایین نیفته با تمام قوا پوتین راکشید تا بلاخره پوتین های تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد .
پس ازگفتن ای بابا ... باز با همان زحمت زیاد پوتین ها رو با دقت و درست یکی یکی پای بچه کرد تا لنگه به لنگه نباشه ... پس از اتمام ... بچه به خانم مربی میگه این پوتینها مال من نیست.
خانم مربی جوان با یه بازدم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبانگیرش شده. با خستگی تمام نگاهی به بچه انداخت و گفت آخه چی بهت بگم.
دوباره با زحمت پوتین های بسیار تنگ رو در آورد. وقتی تمام شد پرسید خب حالا پوتین های تو کدومه؟
بچه گفت همین ها ست اما مال برادرمه ... مامانم گفت اشکالی نداره میتونم پام کنم....
خانم مربی که خون خودشو میخورد اما سعی می کرد خونسردی خودش رو حفظ کنه .
دوباره بوتین هایی رو که به راحتی پای این بچه نمیرفت دوباره به شختی به پای اون کرد و یک آه طولانی کشید وبعد گفت خب حالا دستکشهات کجان؟
و بچه با آرامش و خونسردی جواب داد : توی پوتین هایم بودن دیگه!!!!!!!!!!
چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۰ - - بابا حسين -
ما حیوانات را خیلی دوست داریم؛ بابایمان هم
همینطور. ما هر روز در
مورد حیوانات حرف میزنیم؛ بابایمان هم همینطور. بابایمان همیشه وقتی با ما حرف
میزند، از حیوانات هم یاد میکند. مثلاً امروز بابایمان دو بار به ما گفت: «تولهسگ! مگه تو مشق نداری که نشستی پای
تلوزیون؟» و هر وقت ما پول میخواهیم، میگوید: «کرهخر! مگه من نشستم سر گنج؟!» چند روز پیش وقتی ما با
مامانمان و بابایمان میرفتیم خونۀ عمه زهرا، یک تاکسی داشت میزد به پیکان
بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش آمده بود بالا، به آقاهه گفت: «مگه کوری
گوساله؟» آقاهه هم گفت: «کور باباته یابو! پیاده میشم همچین میزنمت که به خر بگی زندایی!»
بابایمان هم گفت: «برو بینیم بابا جوجه!» و عین قرقی پرید پایین؛ ولی آقاهه از
بابایمان خیلی گندهتر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به
بابایمان گفت: «مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟»
ما نتیجه میگیریم که خیلی خوب شد که ما در ایران به دنیا آمدیم تا بتونیم هر روز
از اسم حیوانات که نعمت خداوند هستند، استفاده کنیم و در موردشان حرف بزنیم و نمیدانیم
اگر در ایران به دنیا نیامده بودیم، چه کاری باید میکردیم؟
سه شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۹ - - بابا حسين -
خبٌ : این کلمه ای است که زنان برای پایان دادن به مکالمه هایی استفاده میکنند که در آن حق با آنهاست و شما باید خفه شوید !!
پنج دقیقه :
اگر مشغول لباس پوشیدن است یعنی حداقل نیم ساعت. هرچند پنج دقیقه دقیقاً
معادل پنج دقیقه است اگر به شما پنج دقیقه بیشتر زمان جهت تماشای فوتبال
داده شده باشد.
هیچٌی :
این آرامش قبل از توفان است. معنی و مفهوم آن این است که باید به شدت گوش
به زنگ باشید . بحثهایی که با هیچی شروع میشوند، غالباً با خبٌ تمام
میشوند.
بفرمایید : این کلمه اصلاً ربطی به اجازه دادن انجام کاری ندارد. "اگه جرئت داری" در آن مستتر است
آه بلند :
این در حقیقت یک کلمه محسوب میشود که معمولاً درست فهمیده نمیشود. آه
بلند یعنی او فکر میکند شما یک احمق به دردنخور هستید و او نمیداند چرا
دارد وقتش را با ماندن و بحث با شما سر هیچٌی تلف میکند
اشکال نداره :
این یکی از خطرناک ترین جملاتی است که زن شما ممکن است به شما بگوید.
اشکال نداره یعنی اون به زمان طولانی تری احتیاج دارد که تصمیم بگیرد شما
چگونه باید تاوان این اشتباهتان را پس بدهید.
ممنون : از شما تشکر میکند. فقط بگویید خواهش میکنم. هیچ حرف اضافهای نزنید . خیلی ممنون میتواند نشان دهنده یک خطر بالقوٌه باشد
اصلاً هرچی : این ترکیب برای گفتن بیچاره ایی یا مرده شورت رو ببرن استفاده میشود .
نگرانش نباش عزیزم، خودم انجام میدم :
یک جمله بسیار خطرناک دیگر. به معنی آنکه این کار به دفعات متعدد به شما
محول شده و حالا تصمیم گرفته خودش دست به کار شود. این حالت معمولاً منجر
به حالتی خواهد شد که شما بپرسید چی شده؟
سه شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۹ - - بابا حسين -
اگر مامانتون راجع به عروسش ويا اگر عروس راجع به مامانتون با شما صحبت كرد و ديديد نا حساب است اوقات خودتان را تلخ نكنيد راهكارش در ادامه مطلب گذاشته ام

سه شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۹ - - بابا حسين -
یکبار اینشتین از پرینستون با قطار در سفر بود که مسئول کنترل بلیط به کوپه او آمد.
وقتی او به اینشتین رسید ، انیشتین بدنبال بلیط جیب جلیقه اش را جستجو کرد ولی نتوانست آنرا پیدا کند.
سپس در جیب شلوار خود جستجو کرد ولی باز هم بلیط را پیدا نکرد.
سپس در کیف خود را نگاه کرد ولی بازهم نتوانست آنرا پیدا کند.
بعد از آن او صندلی کنار خودش را جستجو کرد ولی بازهم بلیطش را پیدا نکرد.
مسئول بلیط گفت : دکتر اینشتین ، من می دانم که شما که هستید. همه
ما به خوبی شما را میشناسیم و من مطمئن هستم که شما بلیط خریده اید، نگران نباشید.
و سپس رفت. در حال خارج شدن متوجه شد که فیزیکدان بزرگ دست خود را به پایین صندلی برده و هنوز در حال جستجوست.
مسئول قطار با عجله برگشت و گفت : " دکتر انیشتین ، دکتر انشتین ، نگران نباش ، من می دانم که شما بلیط داشته اید، مسئله ای نیست. شما بلیط نیاز ندارید. من مطمئن هستم که شما یک بلیط خریده اید."
اینشتین به او نگاه کرد و گفت : مرد جوان ، من هم می دانم که چه کسی هستم.
چیزی که من نمی دانم این است که من کجا می روم!
سه شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۹ - - بابا حسين -
10 جمله ای که نباید به کودکان گفت
والدین گاهی کلمات و جملههایی در رابطه با بچهها به کار میبرند که میتوانند زیانهای جبرانناپذیری بر روح و روان آنها داشته باشند....
به همین دلیل است که روانشناسان کودک معتقدند میتوان به جای استفاده از برخی کلمات و جملات تند عبارتهای دیگری را که اثر مخربی روی روحیه کودک ندارند به کار برد. در این مقاله به 10 جملهای که در مکالمه با کودکتان نباید به کار برید، اشاره میشود.
1.واقعا بچه غیرقابلتحملی شدهای
مسلما گاهی پیشآمده که رفتار فرزندمان برای ما غیرقابل تحمل شده و طبیعی است که در چنین مواقعی عصبانی شویم. اما، این درست نیست که به کودکمان بگویم دیگر نمیتوانیم تحملش، کنیم. اینگونه جملات روحیه کودک را به شدت جریحهدار میکند و ممکن است زمینه بدرفتاری و حرکتهای تهاجمی را در او افزایش دهد. در این موارد بهتر است بگوییم من دیگر نمیتوانم این کار تو را تحمل کنم، دیگر از حد خودت خارج شدهای، یا فقط بگوییم: کافیه! دیگه بسه! درواقع بهتر است به جای اینکه شخصیت کودک را مورد خطاب قرار دهیم، به کار و رفتاری که از او سر زده است، توجه کنیم.
2.از خواهرت یاد بگیر
مقایسه یک کودک با خواهر یا برادر حتی کودک همسن و سالش یا مثال زدن آنها آتش حسادت و نفرت را بین فرزندان بر میافروزد. در این موارد بهتر است بگوییم «کمی بیشتر سعی کن»، یا بگوییم «اگر اتاقت را مرتب کنی به مامان کمک کردی.» با این عبارت بدون اینکه مقایسهای کرده باشیم به او می فهمانیم که چه انتظاری از او داریم.
3.مواظب باش نیفتی
وایسا الان میافتی سرت میشکنه، الان لیوان از دستت میافتد میشکنه و... مراقب باش اونجا نرو خطرناک است و... از این قبیل جملات. اینها عبارتهایی هستند که وقتی مادران دوست دارند فرزندشان دایما زیر پروبال آنها باشند به کاربرده میشود. اضطراب این گروه از مادران باعث میشود همیشه بدترین اتفاق را برای کودکشان پیشبینی کنند در حالی که این پیشگوییها با خطری که واقعا کودک را تهدید میکند، ارتباطی ندارد. این مساله ریشه در این دارد که والدین دوست دارند ببینند که فرزندشان کار سختی را بدون کمک آنها انجام دهد و در آن موفق شود، به عبارتی دیگر میخواهند زودتر از موقع بزرگ شوند. در این موارد بهتر است به بچه بگوییم: «دقت کن! ممکن است بیفتی.» به این ترتیب در عین اینکه مسوولیتی به عهده کودک قرار داده میشود، از خطرات محیط هم آگاهی پیدا میکند. شیوه بهتر این است که خیلی واضح برای کودک توضیح دهیم که ما از این موضوع نگرانیم. مثلا به کودک بگوییم «میترسم بیفتی! یا اینکه بگوییم نمیدانم میتوانی این لیوان را بدون اینکه بیفتد برای پدرت ببری». این روش کودک را وادار میکند که سعیکند در کارش دقت بیشتری داشته باشد تا موفق شود.
4.چقدر شیطون شدهای
گاهی وقتی کودکان احساس میکنند به آنها توجه نمیشود و یا زمان کافی برای او گذاشته نمیشود، شروع به دلقکبازی و شیطنت میکنند تا نظرها را به خود جلب کنند. بیشتر کودکان دوست دارند نگاهها را متوجه خود کنند. حتما شما هم این را در جمع و میهمانیها که حواستان گرم دوستان و آشنایانتان است تجربه کردهاید. کودک مدام دور شما میچرخد و شروع به حرفزدن یا رفتارهایی میکند که ممکن است حتی موجب عصبانیت شما شود. در این زمان است که این جمله را به زبان میآورید، در حالی که در این موارد بهتر است به کودک خود بگویید «لازم نیست اینقدر سروصدا کنی تا همه نگاهت کنند، همینطوری هم برای همه جالب هستی» یا میتوانید به او قول بدهید که بعدا وقت بیشتری برایش خواهید گذاشت و به او بگویید «الان میهمان داریم و باید از آنها پذیرایی کنیم، فردا حتما با هم حسابی بازی میکنیم».
5.تو همیشه همین طوری
«همیشه» و «هیچوقت» کلمههایی هستند که به کار بردن آنها در مورد کودکان درست نیست. این کلمات به کودک این موضوع را القا میکند که هیچ شانسی برای تغییر دادن خود ندارد. این برچسبزدنها باعث میشود که کودک خود را به همان شکل بپذیرد و هیچ تلاشی برای بهبود رفتار خود انجام ندهد. در این موارد بهتر است بگوییم، تو قول داده بودی که مواظب اسباببازیهایت باشی... مطمئن هستم که آنها را دیگر خراب نمیکنی.
6.از دست تو ذله شدم
وقتی کودک ما را بسیار عصبانی میکند و دیگر صبر و تحملمان تمام میشود، با لحن وحشتناکی میگوییم «دیگه از دستت خسته شدم.» اگر این عبارت را در مورد فرزندمان زیاد به کار ببریم، او احساس پذیرفته نشدن و طرد شدن توسط خانواده را پیدا میکند و این برای او بیشتر از آنچه فکرش را بکنید غمانگیز خواهد بود. اگر فرزندتان شما را تا این حد عصبانی میکند، نگاهی به کارهای خوتان بیندازید. واقعا به غیر از خود ما چه کسی مسبب این بدرفتاریهای اوست؟ در این موارد بهتر است بگوییم خسته شدم. این جمله همان معنی عبارت بالا را میدهد با این تفاوت که فرزند خود را نشانه نرفتهایم.
7.اگر بچه خوبی نباشی، گرگه میاد میبردت
تاثیر مخرب این جمله ترس و وحشت در کودک از گرگ خیالی است و ممکن است سبب خواب آشفته یا شبادراری در کودک شود. تاثیر بد دیگر این تهدید این است که وعدهها یا احیانا تهدیدهای ما باید همیشه قابل دسترس باشد. مثلا اگر شما کودک را تهدید کردید و او باز هم به حرف شما گوش نداد، از کجا میخواهید گرگ بیاورید. در این موارد بهتر است بگویید «اگر دست از این کارت برنداری، ممکن است تنبیه شوی.»
8.دیگه دوستت ندارم
گفتن اینکه دیگر دوستت ندارم، یا حتی «مگر میخواهی ناراحتم کنی یا دلم را بشکنی یا اذیتم کنی» بچههای شیطان را عصبیتر و خرابکارتر میکند. او حس میکند با جمله «تو چقدر بدجنسی» یا «تو داری من را دیوانه میکنی» محکوم یا طرد شده است. این طرز صحبت به بچهها القا میکند که تا بچه خوبی نباشد و به میل بزرگترها رفتار نکند، دوستداشتنی نخواهد بود. در این موارد بهتر است بگوییم: «کاری که تو کردی کار درستی نبود. این کارت را اصلا دوست ندارم.» در این روش این کودک نیست که محکوم میشود بلکه رفتار اوست که مورد سرزنش قرار میگیرد. همچنین میتوانیم از این عبارت هم استفاده کنیم «بچه خوبی باش و با دوستانت مهربان باش این جوری خیلی بهتر است.»
9.نه، تو نمیترسی
با گفتن این جمله که «این ترس ندارد» شما دارید ترس کودک و در واقع احساس او را بیاهمیت جلوه میدهید. بیشتر اوقات والدین به این دلیل که نمیدانند چه عکسالعملی نشان دهند یا نمیخواهند ببینند که فرزندشان از چیزی مثلا پلهبرقی یا آسانسور میترسد، این جمله را میگویند. در حالی که کودک شما بدون توجه به احساسات پدر و مادر، معصومانه ترس خود را اعتراف میکند. در این هنگام اگر تنها حامیان او بگویند «اینکه ترس ندارد» او بیشتر سردرگم شده و در آینده از اینکه به احساسات خود اعتماد کند یا آن را به زبان بیاورد دچار شک و تردید میشود. در این موارد بهتر است بگوییم «نگران نباش، من پیش تو هستم و کمکت میکنم. من هم وقتی بچه بودم از این چیزها میترسیدم اما حالا دیگه نمیترسم.»
10.نه، درد ندارد
قطعا برای کودک شما هم پیش آمده که وقتی میافتد یا به جایی برخورد میکند و دردش میآید شروع به گریهکردن میکند. گریهکردن کودکان هنگام زمینخوردن و درد گرفتن بخشی از بدن آنها، واکنش بسیار طبیعی است. کودک با گریهکردن احساس درد خود را بیان میکند و به ما نشان میدهد که نیاز به حمایت دارد، بنابراین نباید در این زمان به کودک خود بگویید که «گریه نکن، اینکه درد ندارد، یا عبارتی مثل تو پسری و پسرها که گریه نمیکنن». با اینگونه برخوردها به کودک القا میکنیم که احساسات خود را برای ما بیان نکند و حس دوگانگی و درماندگی را به او القا میکنیم.
دوشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۸ - - بابا حسين -
دوشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۸ - - بابا حسين -
هر
انساني چه مرد وچه زن از خيانت در زندگي مشترک متنفره و افراد مختلف با
توجه به تربيت اجتماعي شان ,عکس العملهاي متفاوتي رو نسبت به طرف خيانتکار
نشون ميدن .به تصاوير نگاه کنيد بقيه ماجرا دستگيرتون خواهد شد.
در ادامه مطلب
دوشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۸ - - بابا حسين -
دوشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۸ - - بابا حسين -
آفرین به این مرد که یادش نرفته روزی هم مادرش اونو اینطوری بغل میکرده و بهش غذا میداده. دستان این پسر بوسیدنیست.
امیدوارم همه ما قدردان زحمات پدر و مادرمون باشیم
اگر تاج شاهی تو را سر نهند / نیرزد به یک لحظه بی مادری
یکشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۷ - - بابا حسين -
سگي در رشت 22 توله به دنيا آورد
سرويس حوادث: يك قلاده سگ در رشت در يك اتفاق نادر،22 قلو زاييد.
بهزاد ماهرو صاحب سگ در گفتوگو با ايسنا افزود: اين سگ از نژاد گردبيل است
و لئو نام دارد. وي با اشاره به اين كه اين سگ دو توله مرده به دنيا
آورده است و دو توله نيز پس از به دنيا آمدن مردند، گفت: در حال حاضر اين
سگ 18 توله دارد وبه تنهايي نميتواند به همه تولههايش شير بدهد و ما با
بطري به آنها شير ميدهيم. ماهرو اضافه كرد: مادر اين سگ نيز در زايمان
اولش 17 قلو به دنيا آورده بود و اين سگ مادر يكي از آن 17 قلوها است كه از
نژاد اصيل ايراني است. كارشناسان دامپزشكي استان گيلان اعلام كردند كه
سگها به طور متوسط 10 تا 12 توله به دنيا ميآورند و 20 قلوزايي سگ مذكور
يك پديده نادر است.
یکشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۷ - - بابا حسين -
جفايي كه بر موش ميشود
یکشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۷ - - بابا حسين -
1.هات داگ
2. گوشت های فرآوری شده
3. دونات Doughnuts 4. سیب زمینی سرخ کرده
5. چیپس، کراکر و و خوردن شیرینی جات بیش از حد
یکشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۷ - - بابا حسين -
1. دیر خوابی
2. ادرار نکردن پس از بیدار شدن
3 . پر خوری
4. نخوردن صبحانه
5. مصرف بی حد دارو
6. مصرف مواد نگهدارنده، افزودنی ها، رنگ های خوراکی و شیرین کننده های صنعتی
7. مصرف روغن
یکشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۷ - - بابا حسين -
1-نخوردن صبحانه
2-پرخوری
3-سیگار کشیدن
4-خوردن قند و شکر زیاد
5-آلودگی هوا
6-کم خوابی
7-خوابیدن در حالتی که روی سر پوشیده باشد (مانند کشیدن پتو روی سر یا صورت)
که باعث افزایش کربن و کمبود اکسیژن برای تنفس میشود
8-کار کشیدن از مغز در دوره بیماری
9-کمبود فکرهای سازنده در مورد آینده
10-کم حرفی یا سکوت دایمی،
صحبت کردن از روی مطالعه (و نه پرحرفی های بیهوده) ،
انتقال خرد و دانش و آگاهی به دیگران باعث افزایش کارایی مغز میشود.
شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۶ - - بابا حسين -
وقتی فیلم های غمگینی با موضوع عشق و
علاقه تماشا می کنیم، به یاد افراد مورد علاقه خود می افتیم. همین افکار و
یادآوری روابط خوبی که داریم باعث می شود در پایان فیلم خوشحال تر باشیم.
وقتی
یک فیلم غمگین تماشا می کنید چه احساسی پیدا می کنید؟ معمولا افراد فکر می
کنند تماشای فیلم های غمگین آن ها را غمگین و ناراحت می کند، اما به نظر
دانشمندان کاملا برعکس است و افراد بعد از تماشای یک فیلم غمگین خوشحال تر
هم می شوند!
به
گزارش هلث دی، سیلویا نوبلاخ وسترویک، استادیار ارتباطات در دانشگاه
ایالت اوهایو در مطالعه جدید خود به این نتیجه رسیده و در این مورد می
گوید: «داستان های غمگین معمولا روی موضوعات مربوط به عشق های جاودان
تمرکز می کنند. این امر باعث می شود که بیننده به یاد فرد مورد علاقه خود
بیفتد و خوبی آن ها را به یاد بیاورد.»
در
مطالعه وی 361 دانشجو شرکت داشتند که نسخه کوتاه فیلم «جبران» را تماشا
کردند. فیلم در مورد دو جوان عاشق است که در جنگ جهانی دوم از هم جدا می
شوند و می میرند. قبل و بعد از تماشای فیلم شرکت کنندگان در مطالعه، به
سوالاتی پاسخ می دادند که نشان می داد چقدر در زندگی خود خوشحال هستند.
نتایج
مطالعه حاکی از آن است که هرچه فیلم بیشتر باعث شود که فرد به شخص مورد
علاقه خود فکر کند، میزان افزایش خوشحالی او بعد از تماشای فیلم هم بیشتر
می شود؛ این در حالی است که افرادی که در طول تماشای فیلم افکارشان بیشتر
متمرکز بر خودشان است، مثلا این که زندگی من به بدی زندگی شخصیت های این
فیلم نیست، این افزایش در میزان خوشحالی را بعد از فیلم تجربه نمی کنند.
نوبلاخ
وسترویک در توضیح می گوید: «به نظر می رسد مردم از داستان های غم انگیز به
عنوان بازتابی برای روابط مهم زندگی خود استفاده می کنند تا خوبی این
روابط را به خاطر بیاورند. شاید همین امر توضیح خوبی باشد برای این که چرا
فیلم های غم انگیز در بین مخاطبان بسیار پرطرفدار هستند، علی رغم غمی که
مردم در طول تماشای فیلم شاهد آن هستند.»
نكته:ما وقتي فيلم غمگين ميبينيم ناراحت وغمگين ميشويم ولي دانشمندان ميگويند ما خوشحال ميشويم!!گويا آنها بيشتراز خودمان از درونمان خبر دارند!
شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۶ - - بابا حسين -
زن و
شوهر پیری با هم زندگی می کردند. پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت پیر زن
هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.
این بگو
مگوها همچنان ادامه داشت. تا اینکه روزی پیر مرد فکری به سرش زد وی برای اینکه
ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده
می کند شبی همه سر و صدای خرناس های گوشخراش همسرش را ضبط می کند.
پیر مرد
صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از اینکه سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های
شبانه او داردبه سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از اینکه زن
بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است!
از آن شب
به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شبهای تنهایی او می شود.
نکته:قدر
هر کسی رو بدونید تا یه روزی پشیمون نشید
شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۶ - - بابا حسين -
اکثر ما آدمها ، تکرار میکنم ، اکثرِ ما ، از نظرِ ساختاری داری سه قسمت هستیم. یک قسمت بیرونی ما است . مثل یک شیر ، قوی ، با جذبه و شکست نا پذیر جلوه میکنیم. غافل از اینکه در درون ما ( همان قسمت دوم) روباهی دم تکان میدهد که ترسو تر از یک بچه آهو ، با کوچکترین ناملایمتِ زندگی خیز بر میدارد و دست و پایش را گم میکند.قسمت سوم یک ضایعه کوچک در مغز ما است که بارزترین عملکردش هنگام سخن گفتن ماست و به دو گونه عمل میکند.زمانی که به وضوح حق با دیگری است و یا جایی که سخن در مورد مساله ای است که ما هیچ گونه ، هیچ گونه اطلاعی از آن نداریم ، این ضایعه به ما فرمان سخنوریهای آنچنانی میدهد ، مبادا مردم فکر کنند ما لال هستیم. زمانی دیگر هنگامی است که کسی یا کسانی دارند حقِ ما را پایمال میکنند و مکان ، مکانِ اعتراض و لحظه ، لحظه ی عصیان است که باز همان ضایعه به ما تشر میرود که " بنشین سر جات ، انقدر زر نزن "
ما دو راه بیشتر نداریم... یا باید با این چند گانگی تا آخرِ عمر زندگی کنیم ... یا تغییری در خودمان بدهیم ... که البته هر دو مشکل است
( من رو ببخشید ، امروز از اون روزهایی بود که باید یک تلنگر به خودم و بعضی از آدمها میزدم ...
با اینکه یکی چند بار در گوشم گفت ، بنشین سر جات ، زر نزن )
جمعه ۱۳۹۱/۰۲/۱۵ - - بابا حسين -
جمعه ۱۳۹۱/۰۲/۱۵ - - بابا حسين -
جمعه ۱۳۹۱/۰۲/۱۵ - - بابا حسين -
دو خلبان نابینا که هردو عینک های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند
در حالی که یکی از آنها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می کرد
زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد
اما در کمال تعجب دو خلبان
به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و
ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند
در همین حال، زمزمه های
توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از
راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی
بوده است
اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت
هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می شد چرا که می دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می رود!
هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می داد و چرخ های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند!!
اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد!
در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری می گوید
باب، یکی از همین روزا بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می کنن و اون وقت کار همه مون تمومه !!!!!!!!!!!!!!!!
پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۴ - - بابا حسين -
پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۴ - - بابا حسين -
او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند. روزى
با هم نشسته بودند و گپ مى زدند.
در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و کار داریم
و قوت لایموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم؟! بیائید این بار خود را به خزانه
سلطان بزنیم که تا آخر عمر برایمان بس باشد.
البته دسترسى به خزانه سلطان هم کار آسانى نبود. آنها ...
تمامى راهها و احتمالات ممکن را بررسى کردند، این کار مدتى فکر و ذکر آنها را
مشغول کرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممکن را پیدا کردند و خود را به خزانه
رسانیدند.
خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و ... بود. آنها تا مى توانستند از انواع و
اقسام طلاجات و عتیقه جات در کوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در این هنگام چشم سر
کرده باند به شى ء درخشنده و سفیدى افتاد، گمان کرد گوهر شب چراغ است، نزدیکش رفت
آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمک است!
بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد بطورى که
رفقایش متوجه او شدند و خیال کردند اتفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه با خبر شدند.
خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟ او
که آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پیدا بود گفت : افسوس که تمام زحمتهاى چندین
روزه ما به هدر رفت و ما نمک گیر سلطان شدیم، من ندانسته نمکش را چشیدم، دیگر نمى
شود مال و دارایى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است که ما نمک کسى را
بخوریم و نمکدان او را هم بشکنیم و ...
آنها در آن دل سکوت سهمگین شب، بدون این که کسى بویى ببرد دست خالى به خانه هاشان
باز گشتند. صبح که شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند که
شب خبرهایى بوده است، سراسیمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانیدند، دیدند سر جایشان
نیستند، اما در آنجا بسته هایى به چشم مى خورد، آنها را که باز کردند دیدند
جواهرات در میان بسته ها مى باشد، بررسى دقیق که کردند دیدند که دزد خزانه را نبرده
است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى کرد و ...
بالاخره خبر به گوش سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیک صحنه را مشاهده کرد،
آنقدر این کار برایش عجیب و شگفت آور بود که انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى
گفت : عجب ! این چگونه دزدى است ؟ براى دزدى آمده و با آنکه مى توانسته همه چیز را
ببرد ولى چیزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟... ولى هر جور که شده باید
ریشه یابى کنم و ته و توى قضیه را در آورم ...
در همان روز اعلام کرد: هر کس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند
نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیک او را ببینم و بشناسم.
این اعلامیه سلطان به گوش سرکرده دزدها رسید، دوستانش را جمع کرد و به آنها گفت
: سلطان به ما امان داده است، برویم پیش او تا ببینیم چه مى گوید. آنها نزد سلطان آمده و
خود را معرفى کردند، سلطان که باور نمى کرد دوباره با تعجب پرسید: این کار تو بوده
؟ گفت : آرى.
سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این که مى توانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى
را نبردى؟
گفت : چون نمک شما را چشیدم و نمک گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى سلطان گفت ...
سلطان به قدرى عاشق و شیفته کرم و بزرگوارى او شد که گفت : حیف است جاى انسان
نمک شناسى مثل تو، جاى دیگرى باشد، تو باید در دستگاه حکومت من کار مهمى را بر
عهده بگیرى، و حکم خزانه دارى را براى او صادر کرد.
آرى او یعقوب لیث صفاری بود و پس از چند سالى حکمرانى در مسند خود سلسله صفاریان
را تاسیس نمود. یعقوب لیث صفاری سردار بزرگ و نخستین شهریار ایرانی (پس از اسلام) قرون متوالی
است که در آرامگاهش واقع در روستای شاهآباد واقع در 10 کیلومتری دزفول بطرف شوشتر
آرمیده است. گفتنی است در کنار این آرامگاه بازماندههای شهر گندی شاپور نیز دیده
میشود.
پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۴ - - بابا حسين -
چـی را با چـی بـخوریـم ؟!
فرمول 1000 ساله ژاپنیها برای زندگی سالم تر

برخی تركیبات غذایی هستند كه اثرات مفید یكدیگر را تكمیل میكنند و به بمبهای درمانی بدل میشوند، این تركیبات را بخوانید و از آنها با هم استفاده كنید.
بقيه در ..
پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۴ - - بابا حسين -
چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۳ - - بابا حسين -
فقط با رعایت چند مسئله ارگونومی ساده، در محل کار، خانه و در زندگی روزمره، میتوان از بیماریهای جسمی که معمولا در پیری به سراغ آدمها میآد، راحت شد. تصور کنید که در هفتاد سالگیتان، به اندازه وقتی که ۲۵ ساله هستید، بتوانید تحرک داشته باشید؛ بدون اینکه دردهای رایج دوران پیری به سراغ شما بیاید
نحوه صحیح بلند کردن اجسام
بقيه در
چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۳ - - بابا حسين -
با اصرار از شوهرش میخواهد که طلاقش دهد.
شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی خوبی داریم.
از زن اصرار و از شوهر انکار در نهایت شوهر با سرسختی زیاد میپذیرد، به شرط و شروط ها!زن مشتاقانه انتظار میکشد، تمام ۱۳۶۴ سکهٔ بهار آزادی مهریه آت را میباید ببخشی.
در دفتر خانه مرد رو به زن کرده و میگوید: حال که جدا شدیم. تنها به یک سوالم جواب بده. چه چیز باعث شد اصرار بر جدائی داشته باشی و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی؟
زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد: طاقت شنیدن داری؟
زن با اعتماد به نفس گفت: 2 ماه پیش با مردی آشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود. از اینجا یک راست میرم محضری که با او وعده دارم، تا زندگی واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.
مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست.
زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت وقتی به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد. نامهای در کیفش بود با تعجب بازش کرد. خطّ همسر سابقش بود که نوشته بود: "فکر میکردم احمق باشی ولی نه اینقدر"
نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت. منتظر بود که تلفنش زنگ زد. برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود. شمارهٔ همسر جدیدش بود. تماس را پاسخ گفت: سلام کجایی؟ پس چرا دیر کردی؟
صدا، صدای همسر سابقش بود که میگفت: باور نکردی؟ گفتم فکر نمیکردم اینقدر احمق باشی. این روزها میتوان با ۱ میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار را از شرّ زنان احمق با مهریههای سنگینشان نجات دهد!
چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۳ - - بابا حسين -
واسه کسایی که عادت دارن دم باجه های روزنامه فروشی تیترهارو بخونن!
این سایت صفحه اول همه روزنامه های ایران رو داره!! :) !
اينجاست
تعريفش كرديم خراب در اومد فعلا كار نميكنه!!!!خدايا چكنم از دست خودم
سه شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۲ - - بابا حسين -
چای به عنوان یک گیاه دارویی فوایدی دارد، اما کفه مضرات چای سنگینتر از فواید آن میباشد. کاربرد چای در درمان بیماریهای چشمی است. چای سبب آریتمی قلبی، کم خونی، اختلالات گوارشی، چروکیدگی پوست صورت، ریزش مو و ایجاد سنگ کلیه (به دلیل وجود اگزالات) خواهد شد. چای به دلیل داشتن تئین (مخدر)، موجب اعتیاد و کاهش منیزیم موجود در خون و بروز سرطان میشود. چای به دلیل داشتن کافئین موجب فشار خون بالا، حرکت نامنظم ماهیچههای قلب، افزایش ترشح اسید معده، زایمان زودرس، افزایش قند خون و کاهش جذب آهن از رودها میشود.
نكته: ما نفهميديم چاي خوبه يا بده؟ شما چي فكر ميكنيد؟
سه شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۲ - - بابا حسين -
اگر موقع زدن میخ به دیوار چکش را به انگشت خود می کوبیدید حالا از راه حل شکل زیر استفاده کنید
خط و خش روی وسایل چوبی را با کشیدن گردو بر روی آنها برطرف کنید
کاسه بلور یا چینی می تواند برای موبایل شما نقش آمپلی فایر را بازی کند
برای جلوگیری کردن از سررفتن شیرجوش، یک قاشق چوبی برروی آن قرار دهید
به جای خرید حوله های سر تی تمیز کننده ی کف، از دستمال کهنه های آشپزخانه استفاده کنید
هنگام دریل کاری دیوار، از برچسب های کاغذی برای جمع آوری گچ و خاک استفاده کنید
برای پیدا کردن اشیاء قیمتی ریز، یک جوراب را با کش لاستیکی به سر جاروبرقی زده و کف محل را جارو کنید
سه شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۲ - - بابا حسين -
هرچند متاسفانه در بسیاری از پارامترهای مثبت در رده آخرین کشورهای دنیا و
در بسیاری از گزینه های منفی در رده اولین های دنیا هستیم؛ اما در برخی
زمینه های قابل توجه هم رتبه مناسبی در دنیا داریم که دونستنش برای حفظ
روحیه مان خوبه بطوریکه بر اساس یک پژوهش صورت گرفته، کشور ایران در موارد
مورد اشاره در زیر صاحب رکورد اولین ها در کتاب گینس است.
با این امید که با تلاش و کوشش و اعتماد به نفس و علاقه به حفظ داشته
های مثبت ملی میزان موارد مثبت را روز به روز بیشتر کنیم و ایران را بگونه
ای بسازیم که سربلندی نسل های آینده را موجب شود.
بقيه در
سه شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۲ - - بابا حسين -
فقط یه ایرانی میتونه صبح جمعه ساعت 6 با هزار مشقت و برنامه ریزی قبلی پاشه بره بیرون حلیم بخوره , پارک بره,ورزش هم کنه,
بعد ساعت 9 برگرده خونه بگیره تا ظهر بخوابه :
فقط یه ایرانی میتونه کند بودن رشد موهاشو بندازه گردن دست سنگین ارایشگر!
فقط خانومهای ایرانی هستن از یه هفته قبل از عروسی هی میگن
چی بپوشیم؟! .. چی بپوشیم؟!
اونوقت شب عروسی ؛ رسماً هیچی نمی پوشن :)))
فقط یه ایرانی میتونه اینو باور داشته باشه که اگه جفت راهنمای ماشین و روشن کنه، مجازه تو اتوبان دنده عقب حرکت کنه!
فقط تو ایران مدارسو 5شنبه ها تعطیل میکنن ولی به جاش بقیه هفته رو براش کلاس جبرانی در نظر میگیرن باپولهای آنچنانی !!!
تعمیرات مدل ایرانی:
۱-درشو باز کردن و فوت کردن. ۲-کامل باز کردن و دوباره بستن
۳-محکم زدن(مثل به پشت کنترل تلویزیون).
فقط آسمون ایران میتونه : کمی ! تا قسمتی! نیمه ابری! همراه با بارش پراکنده!در برخی از نقاط باشه. . . ( آخر ادبیاته این جمله)!
فقط در تهران که مردم شمال شهردر سال 2011میلادی و مردم جنوب شهر در سال 70 هجری قمری زندگی میکنن!
تنها ایرانیان که وقتی میخوان از خیابون رد شن به جا اینکه به چراغ عابر نگاه کنند
به ماشینا نگاه میکنن که کی خلوت میشه سریع رد شن!
اگه ورزشی به نام "سگ دو" وجود داشت ما ایرانیا حتما توش می تونستیم یه خودی نشون بدیم... !!!
فقط یه ایرانی میتونه پیتزا رو با دوغ ,نوشابه رو با آبگوشت, سبزی رو با کوکوسبزی,
و کالباس رو با نون سنگک بخوره!
فقط یه ایرانی میتونه بره قشم لباس بیاره تو خونه بفروشه و بگه اینارو از دبی و ترکیه اوردم!
فقط یه ایرانی میتونه جلوی خودپرداز بانک با دیدن جمله لطفا منتظر بمانید استرس رو
با بیشترین فشار تحمل کنه و با نگاهی ملتمسانه به دستگاه تو دلش بگه
که اگه پول نمیدی جون هرکی دوست داری کارتم رو بده و بعد از دیدن جمله دستگاه
در حال شمارش وجه می باشد به ناگاه آرامش تمام وجودش رو فرا بگیره دقیقا مثل
فرود موفقیت آمیز هواپیما اونم در فرودگاه مشهد !!!
فقط یه ایرانی میتونه وقتی میخواد بره عروسی در به در دنبال یکی بگرده که کراواتشو براش گره بزنه :
فقط یه ایرانی میتونه اول از دستشویی بیاد بیرون بعد زیپ و کمربندشو ببنده :
ایران تنها کشوری هست که وقتی اینترنت قطع بشه بجای تماس با پشتیبانی باید به تقویم نگاه کنیم که ببینیم امروز چه روزی هست
فقط یه ایرانی میتونه وقتی میره مهمونی فوری از صاحبخانه بپرسه اینجا متری چند ؟
فقط یه ایرانی میتونه هر چیزی که میوفته رو زمین با یک فوت ضد عفونی کنه !
فقط یه ایرانی میتونه کمتر ازیک سال بعد از مهاجرتش به یه کشور دیگه، زبان یاد بگیره، وارد دانشگاه بشه، تازه شاگرد اول کلاس هم بشه!
فقط یه ایرانی میتونه جلد بستنی که هیچی توش نداره رو لیس بزنه ولی بعد
وقتی مهمونی تموم میشه همینطوری دیس دیس غذا بریزه تو سطل اشغال!!!
فقط یه ایرانی میتونه با وجود این همه نداری و بیکاری و تورم, وقتی
مهمون واسش میاد سعی کنه بهترین پذیرایی کنه و بهترین غذارو بزاره واسه
مهمونش تا یه وقت جلوش شرمنده نشه.
فقط یه ایرانی میتونه ساعت مچی ببنده رو دستش بعد اگه بهش بگی ساعت چنده؟ موبایلشو در بیاره و ساعت رو اعلام کنه!
فقط یه ایرانی میتونه طوری از بهشت و جهنم و حیات پس از مرگ صحبت کنه که انگار تور لیدر و هفته ای دوبار میره!
فقط یه ایرانی میتونه یکی رو که هیچ دخلی به فوتبال نداره از رییسی ستاد سوخت بذاره مدیرعامل یه باشگاه ورزشی!
فقط یه ایرانی میتونه اسم فیلمارو با شخصیت اصلیش صدا کنه!
فقط یه ایرانی میتونه تو لاین سرعت پنچرگیری کنه!!!
فقط
یه ایرانی میتونه وقتی تو کوچه و خیابون، یه تیکه نون رو زمین میبینه تو
دلش بگه نعمت خداست و نتونه بی تفاوت از کنارش رد بشه و برداره بوسش کنه
بذاره کنار یه درخت تا گنجیشک ها بیان بخورنش
فقط یه ایرانی میتونه شبا که واسه دستشویی رفتن بیدار میشه سر راه در یخچال رو باز کنه توشو نگاه کنه بعد در ببنده و بره بخوابه!
فقط یه ایرانی میتونه ماشین کولر دار ســوار بشــه ولی خودشو با روزنامــه باد بــزنــه!
فقط یه ایرانی میتونه با پاکت های خالیه ساندیس واسه خودش ساک دستی درست کنه!
فقط
یه ایرانی میتونه ۱۰ ساعت تمام از تاریخ و مردم و آب و هوای کشورش تعریف
کنه که خارجیه واسش سوال پیش بیاد که پس چرا اومدی اینجا؟!
فقط یه ایرانی میتونه وقتی از یک چیزی اعم از شخص یا شغل یا قومیتی ضربه ای میخوره، دیگه نظرش در مورد همه اونجوری میشه!
مثلا دخترا همه بی احساسن. پسرا همه خائنن. اصفهانی ها همه خسیسن. موتور سوارا همه بی فرهنگن
فقط یه ایرانی می تونه با هزار بدبختی کنکور ارشد شرکت کنه و قبول شه، بعد خانوادش بگن چون شهرستانه نمی خواد بری!
فقط یه منشی ایرونی میتونه خودشو از دکتر بیشتر بگیره!
فقط یه
ایرانی میتونه وقتی پشـــت فرمـــونه به پیـــاده رو ها فحـــش بده و
وقـــتی پیـــاده میره جایی، به راننــــــده ها فحـــش بده!
دوشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۱ - - بابا حسين -
|
تا حالا عادت داشتید اشیاء بی مصرف رو انبار کنید؟ و فکر کنید یه روزی کی میدونه چه وقت – شاید به دردتون بخوره؟
تا حالا شده که پول هاتون رو جمع کنین و به خاطر اینکه فکر می کنید در آینده شاید بهش محتاج بشین، خرجش نکنید؟ که حتی یکبار هم از اونا استفاده نکردین، انبار کنید؟ تا حالا شده که لباسهاتون، کفشهاتون، لوازم منزل و آشپزخونتون و چیزای دیگه رو
درون خودت چی ? تا حالا شده که خاطره ی سرزنش ها، خشم ها، ترس ها و چیزای دیگه رو به خاطر بسپاری؟
دیگه نکن! تو داری بر خلاف مسیر کامیابی خودت حرکت می کنی!
باید جا باز کنی ... ، یه فضای خالی، تا اجازه بده چیزای تازه به زندگیت وارد بشه.
باید خودتو از شر چیزای بی مصرفی که در تو و زندگیت هستن خلاص کنی تا کامیابی به زندگیت وارد بشه.
قدرت این تهی بودن در اینه که هر چی که آرزوش رو داشتی ، جذب می کنه.
تا وقتی که در جسم و روح خودت احساسات بی فایده رو نگهداری، نمی تونی جای خالی برای موقعیت های تازه بوجود بیاری. خوبیها باید در چرخش باشن ....
کشوها، قفسه ها، اتاق کار و گاراژ رو تمیز کن. هر چیزی رو که دیگه لازم نداری بنداز دور ...
میل به نگهداشتن چیزای بی مصرف، زندگی رو پر پیچ و تاب می کنه. این اشیاء نیستن که چرخ زندگی تو رو به حرکت در میارن .... به جای نگهداشتن ...
وقتی انبار می کنیم، احتمال خواستن رو تصور می کنیم ، احتمال تنگدستی رو ....
فکر می کنیم که فردا شاید لازم بشن و نمی تونیم دوباره اونا رو فراهم کنیم ...
با این فکر تو دو تا پیغام به مغزت و زندگیت می فرستی : که به فردا اعتماد نداری ... و اینکه تو شایسته چیزای خوب و تازه نیستی به همین دلیل با انبار کردن چیزای بی مصرف خودتو سر پا نگه می داری برقص چنانکه گویی کسی تو را نمی بیند عشق بورز چنانکه گویی هرگز آزرده نشده ای بخوان چنانکه گویی کسی تو را نمی شنود زندگی کن چنانکه گویی بهشت روی زمین است خودت رو از قید هرچه رنگ و روشنایی باخته، برهان بذار نو به زندگیت وارد بشود و خودت ... به همین دلیل بعد از خوندن این مطلب ... ... به دیگران هم بگو بخوانند ..... امید که صلح و کامیابی برايت به ارمغان بیاورد آمین | |
دوشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۱ - - بابا حسين -
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره .
روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند .
نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید ...
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند .
اما تازه وارد با نگاهی مملو از
مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام
ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند
اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد
و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و ... .
به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود .
آری
ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف
هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد
مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت .
آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم
و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .
پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم
و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
همسرم جواب داد :من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید .
شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت
ارنستو چه گوارا
دوشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۱ - - بابا حسين -
دوشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۱ - - بابا حسين -
اگر اخيرا براي اهداي خون به سازمان انتقال خون مراجعه
کرده باشيد، در کمال تعجب متوجه مي شويد که در کنار سوالا تي مثل ارتباطات جنسي،
سفر به کشورها يا مناطق خاص (مثل تايلند، عراق،...) يا اعمال جراحي و دريافت خون
اهدايي، سوال جديدي به ليست اضافه شده است تحت عنوان:بقيه در
یکشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۰ - - بابا حسين -
شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۰۹ - - بابا حسين -
شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۰۹ - - بابا حسين -
مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد ، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود ، درختي كه مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد...! وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد اگـر تخت خواب نـرمي در آن جا بود و او مي تـوانست قـدري روي آن بيارامد. فـوراً تختي كه آرزويـش را كرده بود در كنـارش پديـدار شـد !!! مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذاي لذيـذي داشتم... ناگهان ميـزي مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار شد. پس مـرد با خوشحالي خورد و نوشيد... بعـد از سیر شدن ، كمي سـرش گيج رفت و پلـك هايش به خاطـر خستگي و غذايي كه خورده بود سنگين شدند. خودش را روي آن تخت رهـا كرد و در حالـي كه به اتفـاق هاي شـگفت انگيـز آن روز عجيب فكـر مي كرد با خودش گفت : قدري مي خوابم. ولي اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگـذرد چه؟ و ناگهان ببـري ظاهـر شـد و او را دريد... هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي از جانب ماست. ولي بايد حواسـمان باشد ، چون اين درخت افكار منفي ، ترس ها ، و نگراني ها را نيز تحقق مي بخشد. بنابر اين مراقب آن چه كه به آن مي انديشيد باشيد
نکته: مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی به وجود می آورند که نامش تقدیر است
شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۰۹ - - بابا حسين -
ازکسانی
که از من متنفرهستند ممنونم، آنان مرا قویتر میکنند.
ازکسانی که من را دوست
دارند ممنونم ،آنان قلب مرا بزرگ میکنند.
ازکسانی که مراترک میکنندممنونم ،آنان به من یاد آوری می کنند که هیج چیزپایدار نیست
و
از کسانی که با من
می مانند ممنونم چون آنها مفهوم دوست داشتن
واقعی را به من می آموزند..
شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۰۹ - - بابا حسين -
برای آنانی که می خواهند زندگی خود را صد در صد بسازند !
اگر
A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z
برابر باشد با
۱,۲,۳,۴,۵,۶,۷,۸,۹,۱۰,۱۱,۱۲,۱۳,۱۴,۱۵,۱۶,۱۷,۱۸,۱۹,۲۰,۲۱,۲۲,۲۳,۲۴,۲۵,۲۶
آیا برای خوشبختی و موفقییت تنها تلاش سخت کافیست؟
تلاش سخت (Hard work)
H+A+R+D+W+O+R+K
8+1+18+4+23+15+18+11=98%
آیا دانش صد در صد ما را به موفقییت می رساند؟
دانش (Knowledge)
K+N+O+W+L+E+D+G+E
11+14+15+23+12+5+4+7+5=96%
عشق چگونه؟
عشق (Love)
L+O+V+E
12+15+22+5=54%
خیلی از ما فکر می کردیم اینها مهمترین باشند مگه نه؟
پس چه چیز ۱۰۰% را می سازد؟؟؟
پول (Money)
M+O+N+E+Y
13+15+14+5+25=72%
رهبری (Leadership)
L+E+A+D+E+R+S+H+I+P
12+5+1+4+5+18+19+9+16=89%
اینها کافی نیستند پس برای رسیدن به اوج چه باید کرد؟
نگرش (Attitude)
1+20+20+9+20+21+4+5=100%
آری اگر نگرشمان را به زندگی، گروه و کارمان عوض کنیم زندگی ۱۰۰% خواهد شد.
نگرش همه چیز را عوض می کند، نگاهت را تغییربده چشمهایت را دوباره بشوی همه چیز عوض می شود…
جمعه ۱۳۹۱/۰۲/۰۸ - - بابا حسين -
جمعه ۱۳۹۱/۰۲/۰۸ - - بابا حسين -
اعراب به ما آموختند که آنچه را که میخوریم "غذا" بنامیم و حال آنکه در
زبان عربی غذا به "پس آب شتر" گفته میشود.
اعراب به ما آموختند که برای شمارش جمعیّتمان کلمۀ "نفر" را استفاده کنیم
و حال آنکه در زبان عربی حیوان را با این کلمه میشمارند و انسان را با
کلمۀ "تن" میشمارند؟ شما ۵ تن آل عبا و ۷۲ تن صحرای کربلا را بخوبی
میشناسید.
اعراب به ما آموختند که "صدای سگ" را"پارس" بگوئیم و حال آنکه این کلمه
نام کشور عزیزمان میباشد؟
اعراب به ما آموختند که "شاهنامه آخرش خوش است"
و حال آنکه فردوسی در انتهای شاهنامه از شکست ایرانیان سخن میگوید.
آیا بیشتر از این میشود به یک ملّت اهانت کرد و همین ملّت هنوز نمیفهمد
که به چه کسانی احترام میگذارد که به او نهایت حقارت را روا داشته اند و
هنوز با استفادۀ همین کلمات به ریشش می خندد.
حد اقلّ بیائید با یک انقلاب فرهنگی این کلمات و این افکار
را کنار بگذاریم.
بجای "غذا" بگوئیم "خوراک"
بجای "نفر" بگوئیم "تعداد"
بجای "پارس سگ" بگوئیم "واق زدن سگ"
بجای " شاهنامه آخرش خوش است " بگوئیم "جوجه را آخر پائیز
میشمارند"
نكته :اين لعنتي ها ،چقدر جفا در حق پدران ونسل پيش از ما كرده اند!!
جمعه ۱۳۹۱/۰۲/۰۸ - - بابا حسين -
پیرمردی تصمیم گرفت تا با عروس و پسر و نوه کوچک خود زندگی کند، دستانش میلرزید و چشمانش خوب نمی دید. هنگام خوردن شام، غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست.پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند. آنها یک میز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد و بعد از شکستن بشقاب غذایش را در کاسه چوبی می ریختند. هر وقت هم خانواده او را سرزنش می کردند، پدربزرگ فقط اشک می ریخت و هیچ نمی گفت.یک روز قبل از شام، پدر متوجه پسر کوچک خود شد که داشت با چند تکه چوب بازی می کرد. پدر به او گفت: پسرم داری چی درست می کنی؟ پسر با شیرین زبانی گفت: دارم برای تو و مادر کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید، در آنها غذا بخورید و تبسمی کرد و به کارش ادامه داد.از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر یک میز غذا می خورند.
نكته : پيري مال همه است .